hc8meifmdc|2010A6132836|BarbersWebSite|tblnews|Text_News|0xfdff317500000000b208000001000100
نـژادها
ترکمن ها
منبع
برگرفته از کتاب ترکمن های جهان
نوشته: مراددوردیف
شهرات قادیرف
مترجم: امانگلدی ضمیر
ترکمن ها که از نـژاد
اقـوام ترک هستـند، دو درصد جمعـیت ایران را تـشکیل می
دهند. این قوم اصولا در منطقه ترکمن صحرا ( جلگه واقع در شرق استان مازندران و شمال استان خراسان و در همسایگی
جمهوری ترکمنستان ) زندگی می کنند. اغلب ترکمنهای
ایران را طوایف یموت |گوکلان| سالیر و همچنین ساریق و تکه تشکیل می دهند . در نتیجه قراردادی که برای تعیین
مرز بین المللی بین ایران و شوروی سابق توسط حاکمان وقت
ایران و روسیه به امضا رسید تعداد زیادی از ترکمنها در داخل مرز ایران ماندند . در آن قرارداد رودخانه اترک
بعنوان مرز مشترک دو کشور تعیین شده است
بر اساس اطلاعات «ان.
آ.آریستف » در اواخر قرن 19 جمعیت ترکمنهای ایران کمتر از 30 هزار نفر نبوده است.
رئیس ستاد ارتش روسیه
" آ.ای.میدویدف " در اوایل قرن 20 جمعیت
ترکمنهای ایران را 60 هزار نفر برآورد نموده است.
بر اساس اطلاعات مستند سال 1912 که توسط
«آ.د.درانیتسین» مامور اداره حمایت از مهاجرین و پناهندگان به سایر کشورها ارائه شده:
در آن زمان در ایران
8263 خانوار یا نزدیک به 50 هزار نفر
ترکمن یموت زندگی میکرده است .
بر اساس اطلاعات
آماری جمع آوری شده توسط
«ال.ک.آرتامونوف» در سال 1891 جمعیت ترکمنهای یموت برابر با 10050 خانوار بوده است .( از این تعداد 4360
خانوار یکجانشین و 5690 خانوار کوچ نشین بوده است .)
یکی دیگر از طوایف
بزرگ ترکمنهای ایران گوکلان ها هستند . در اوایل قرن بیستم
جمعیت گوکلانها در حدود 20 هزار نفر بوده است . بر اساس اطلاعات جمع آوری شده توسط آرتامونوف در سال 1891
گوکلانها دارای 2800 خانوار بوده اند .( از این تعداد 2315
خانوار یکجانشین و 485 خانوار کوچ نشین بودند.) آنان در منطقه شمالی محل سکونت ترکمنهای " آق آتابای
" یموت در جلگه دشت ترکمن ( گرگان)، خراسان| قوچان و بخشهای درگز زندگی می کنند.
پس از سرکوب شورش
ترکمنها در سال 1925 توسط حکومت ایران در
حدود 3 هزار نفر از آنان مجبور به ترک ایران و مهاجرت به ترکمنستان شدند. اینان در روستاهای چگینت| چالیوق|
قوقورچه| آجی یاپ| چکیشلر و اسن قوی مسکن گزیدند.
ترکمنهای ایران در
مازندران ( بر اساس تقسیمات جدید کشوری ترکمنهای مورد نظر
نویسندگان در استان گلستان ساکن هستند ) | گرگان| مناطق مختلف دشت گرگان| قوچان| بجنورد و در بخشهای سرخس
از استان خراسان زندگی میکنند.
تعداد کمی از تیره -
طایفه های ترکمن بصورت پراکنده در پایتخت ایران یعنی در تهران و سایر شهرهای مرکزی و بزرگ ایران
ساکنند .
در کناره های ساحلی دریای خزر و در غرب دشت گرگان تیره
جعفربای طایفه یموت ( شاخه های یار علی و نور علی ) در کناره های رودخانه اترک و گرگان تیره
" آق آتابای " طایفه یموت در بخش های مختلف استانهای خراسان و مازندران تیره های
" خوجا "| " شیخ" | " مختم " و " آتا" زندگی می کنند .
در قسمتهای روستایی
شمال بجنورد ترکمنهای " تکه
" |" نخورلی"|
" ایمیر لی"| " ایگدیر"| " آنولی" |
" مورچه"|
" سون چلی " و
" خدرایلی
" و در قسمت شمال شرقی خراسان در منطقه مشهد و سرخس ترکمنهای ساریق و سالیر زندگی می کنند .
کردها
منابع
• بنیانهای تاریخی کردان
• کرد و
کردستان - و. نیکیتین - ترجمه محمد قاضی - نشر درایت 1363
• کتاب تاریخ
ایران دکتر خنجی
کردها در ناحیه
گسترده ای در خاور میانه پراکنده
اند، از شرق ترکیه ( که 10 میلیون کرد در آن ساکنند ) گرفـته تا شمال شرقی عـراق و از قسمتهایی در مرز سوریه
تا مناطق غرب و شمال غـرب کشور ایران. هر چند کردها با
سابقه ترین و قـدیمیـترین نـژاد این گسترده جغـرافیایی هستـند و دست کم از هزاره دوم میلاد ساکن این مناطق
بوده اند، هیچگاه کشور و ملت واحدی نداشته اند.
کردها یکی از اقوام
ساکن خاورمیانه هستند که در غرب آسیا و در بخش غربی فلات ایران زندگی میکنند. کردها به زبان
کردی، از شاخه غربی زبانهای ایرانی سخن میگویند.
در دوران اخیر، برخی
به کل سرزمینهای کردنشین نام کردستان را برنهادهاند،
هرچند که در تمام تاریخ مستند بشری اثری از کشوری بنام «کردستان» وجود ندارد. کردستان نام یکی از ایالات
ایران بوده است. در جنگ چالدران که بین نیروهای شاه اسماعیل
اول صفوی و سلطان سلیم اول عثمانی در سال 1514 میلادی انجام گرفت بر اثر شکست ایران، بخشی از کردستان از
ایران جدا شد و نصیب عثمانی گردید (کردستان
عثمانی).
امپراتوری عثمانی
سالها چون ابرنیرویی بر گوشهای از جهان دربرگیرندهء
سرزمینهای عربی،آسیای صغیر؛ بالکان فرمان راندند تا اینکه با پایان جنگ جهانی اول و نابودی امپراتوری
عثمانی متصرفات آن: (کردستان عثمانی)، سرزمینهای عربی، آسیای صغیر و بالکان تدریجا مستقل
گردیدند.
(کردستان عثمانی)، در نقشه? جغرافیای امروزی در سه کشور ترکیه، عراق، و
سوریه قرار میگیرد. (البته در این کشورها
هم همه نواحی «کردی» کاملاً کردنشین نیستند و اقوام غیرکرد هم در آن سرزمینها سکونت دارند.
بیشتر تاریخ شناسان
پر آوازه براین باورند که، کردهای امروز نوادگان
مادهای دیروزند.«اگر کردها نوادگان مادها نباشند، پس برسر ملتی چنین کهن و مقتدر چه آمدهاست و این همه قبیله
و تیره? مختلف کرد که به یک زبان ایرانی و جدای از زبان دیگر ایرانیان
تکلم میکنند؛ از کجا آمدهاند؟» (مینورسکی 1973)
بسیاری از پژوهشگران،
از جمله «تئودور نولدکه» خاورشناس بزرگ آلمانی، معتقدند
که اگر روزی زبان مادی درست شناخته شود، بدون شک خویشاوندی بسیار نزدیکی با زبان پارسی باستان خواهد داشت، به
نظر برخی از دانشمندان قبایل ماد و قبایل پارس همزبان
بوده و هر دو به یک گویش سخن میگفته اند. ولی تاکنون متاسفانه از مادها حتی یک اثر مستند در دست نیست.
در حال حاضر چنین فرض
میشود که کردها بخش اصلی
بازماندگان اقوام بومی خاورمیانه و مادها هستند و به زبان کردی، مربوط به شاخه شمال غربی زبانهای ایرانی
سخن میگویند. این نکته که که زبان کردی بازمانده? زبان ماد است، و التزاما کردهای امروزی هم استمراری از مادهای باستان هستند، تا زمانی که زبان مادی بدرستی شناخته
نشده، کماکان یک فرضیه باقی میماند.
تاریخ کردها
در کتیبههای سومری
2000 سال پیش از میلاد از کشوری به نام «کاردا»
نام برده شدهاست. این اقوام همان قومی بودند که به گفته گزنفون مورخ یونانی راه را بر تیگلاث پیلسر شاه
آشور که با قبایل گوتی در حال جنگ بود بستند و لشکر کشی
او را به سوی دریای مدیترانه متوقف ساختند گزنفون این قوم را کاردو مینامد.
منطقه امروزی کردستان
عراق در دوران باستان بخش اصلی امپراتوری آشور را
تشکیل میداد. آشور بانیپال در سال 633 پ م در گذشت. شاه ماد در حمایت از بابل به آشور اعلان جنگ داد.
هوخشتره در سال 614 پ م از کوه های زاگروس گذشت و ضمن تسخیر آبادی های آشوری سر راه، شهر اشور
پایتخت دولت آشور را در محاصره گرفت. پس از سقوط شهر
آشور، نبوپلسر پادشاه بابل به دیدار هوخشتره آمد و در آنجا پیمان دوستی ایران و بابل تجدید شد. در سال 613 پ م
شاه آشور در نینوا بود و این شهر نیز در سال 612 پ
م تسخیر شد. نبوپلسر رهبر بابلیها به همکاری با ماد روی آورد.
کردها بخشی از
بازماندگان اقوام بومی خاورمیانه و مادها هستند. مادها پس از ورود به زاگرس اقوام بومی آنجا یعنی کاسیها
و لولوبیان (در لرستان) و دیگر اقوام آسیانی را در
خود حل کردند و زبان ایرانی خود را در منطقه رواج کامل دادند.
در دورههای بعدی این
منطقه بخشی از امپراتوریهای هخامنشی، سلوکی، اشکانی و ساسانی گشت.
بنا بر نوشتههای
تاریخ نویسان و جغرافی دانان مسلمان، از قبیل بلاذری، طبری
و ابن اثیر قبایلی که بعداً به نام کرد شناخته شدند بیشتر نواحی شرقی رود بوتان و کرانههای شمالی دجله را تا
نواحی جزیره (جزیره ابن عمر) متصرف شدند.
بر طبق برخی منابع
فارسی که تعریفی سنتی از این واژه میدهند آنها گروهی از گوردها یا گردان به معنی پهلوان و قوی
هیکل یا جنگجوی بی باک بودند و نام گرد در شاهنامه
هم از همین خانوادهاست گرد بعدها در زبانها برای راحتی تلفظ و یا در زبان عربی به کرد تبدیل شدهاست. کورد
همچنین میتواند به معنی پسر تعبیر شود.
به موجب تاریخ
شرفنامه بدلیسی، قدیمیترین قبایل کرد باجناویها و بوتیها هستند که این نامها به دلیل سرزمین باجان
و بوتان بر آنها نهاده شدهاست.
تا دورهای نه چندان
دور مردمی که به زبان کردی کرمانجی (زبان اکثر کردها) سخن میگویند و در آناتولی ساکن هستند خود
را کرمانج مینامیدند و نام کرد در میان ایشان چندان
رواج نداشت.
مردمی که به زبان
زازا صحبت میکنند یعنی زبانی که برای دیگر
کردها زیاد قابل فهم نیست نیز بر دو دستهاند برخی خود را کرد معرفی میکنند و برخی خود را دارای هویت
قومی متفاوتی میدانند.
شرفالدین بدلیسی حدود کردستان را در
روزگار صفوی و در کتاب شرف نامه خود با افزودن ولایت لرستان یک جا ذکر میکند و در شرفنامه سرزمین لرستان و
قوم لر را با کردها یکی میشمارد. ظاهراً منظور بدلیسی
از قوم لر، لَکهای لرستان است.
تمام کردستان تا سال 1514 میلادی یکی از ایالات ایران بود. در جنگ
چالدران که بین نیروهای شاه اسماعیل اول صفوی و سلطان
سلیم اول عثمانی در سال 1514 میلادی انجام گرفت بر اثر شکست ایران، بخشی از کردستان از ایران جدا شد و نصیب
عثمانی گردید (کردستان عثمانی).
برخی هم مانند مصطفی
بارزانی با اعلام این نظر که «هرکجا کرد زندگی میکند،
آن جا ایران است» همواره بر پیوند ناگسستنی تاریخی و نژادی کردها با دیگر ایرانیان تاکید داشت.
جمعیت و پراکندگی
به علت اینکه
آمارگیری دقیقی از جمعیت کردها انجام
نگرفته تمام آمارهای ارائه شده تخمینی هستند. بنا به برآوردهای غیررسمی جمعیت و مساحت این منطقه به طور
تقرییبی 20 میلیون نفر در سال 2003محیطی به وسعت 190000
کیلو متر مربع است. برخی جمعیت و مساحت آن را 30 میلیون نفر در محیطی به وسعت کشور فرانسه (km² 543 965) تخمین میزنند.
ناحیه زیست کردزبانها عمدتاً کوهستانی است که از شرق به
وسیله دامنههای شرقی کوههای زاگرس به دریاچه ارومیه منتهی
میشود. از این قسمت به طرف جنوب و حد فاصل همدان و سنندج امتداد مییابد. در طرف جنوب هم بعد از دور زدن
کرمانشاه، ایلام و بخشهایی از لرستان و کرکوک به
موصل ختم میشود. از شمال به طرف ماردین، ویرانشهر و اورفه امتداد یافته، آن گاه از شمال به طرف ملاطیه و حوزه
رود فرات میرود تا به کمالیه میرسد. در قسمتهای
شمالی کردستان محدود به کوهستانهای مرگانداغ و هارالداغ است که به طرف ارزنجان و ارزروم امتداد می یابد.
البته در تمام مناطق ذکر شده بسیاری اقوام غیر کردزبان
نیز زندگی می کنند.
مناطق کردزبان اگر چه
کوهستانی است اما همین مناطق
کوهستانی دارای درههای وسیع و حاصلخیزی نیز است. کوههای این منطقه در زمستانها پوشیده از برف است و در
تابستانها با آب شدن برفها به مانند فرشی سبز رنگ از زیباترین مناطق دیدنی جهان میشود.
چراگاههای آن که در دورانهای دور پرورش دهنده اسبهای مادی
بودهاند امروزه نیز برای چرای گوسفندهای عشایر و ایلات کرد از اهمیت به سزایی برخوردارند. به طور کلی از
بدو تاریخ کوههای بالای میانرودان مسکن و جایگاه مردمی بودهاست که با امپراتوریهای جلگهها
یعنی امپراتوریهای بابل و آشور و گاه آنها را
شکست میدادهاند.
زبان
کردی که اکثر کردها
در (ترکیه| ایران | عراق
و سوریه) با آن صحبت میکنند زبان ادبی و نیمه رسمی به شمار میرود و در کشور عراق از زمان اشغال قوای انگلیس
تا کنون در مدارس تدریس میشود خود به دو بخش تقسیم
میشود:
• کرمانجی
شمالی یا اصطلاحا کرمانجی
• کرمانجی
جنوبی یا اصطلاحا سورانی
کرمانجی شمالی گویش
کردهای شمال خراسان، ناحیه مرزی ایران و
ترکیه، آناتولی شرقی و شمال عراق است. از لحاظ جمعیتی اکثر کردها با یکی از دو لهجه فوق صحبت میکنند. گویش
زازا که در قسمت کوچکی از کردستان ترکیه بدان تکلم میشود.
گویشهای اورامی،
ایلامی، کرمانشاهی، کلهری، کلیایی، پیروندی،
لکی، فیلی (و یا پهلی) در کردستان ایران تکلم میشوند.
دین و مذهب
از لحاظ مذهبی اکثریت
کردها مسلمان (و پیرو اهلسنت) هستند. در استانهای کرمانشاهان، ایلام و بخش اعظم لرستان
ایران نیز جمعیت قابل ملاحظه کرد شیعه زندگی میکنند.
البته در بین کردها نزدیک به 50 هزار خانوار و شاید بشتر یزیدیانی هستند علاوه بر این گروهی نیز که به
یارسانیا سلسله اهل حق معروفند در بین کردها هستند. بقیه
کردها مسیحی یا یهودی هستند.
تاریخ معاصر و وضعیت
سیاسی و اقتصادی مردم کرد
در ایران
نواحی کردنشین ایران
جزو نواحی نسبتاً محروم این کشور است. در پی
جنگ بین سازمان (کومله و حزب دموکرات کردستان ایران) و حکومت ایران در فاصله سالهای 1979 تا 1983، حکومت ایران
تاکنون بر قسمتهای کردنشین این کشور مسلط بودهاست.
نواحی کردنشین ایران شامل نیمه غربی استان آذربایجان غربی و همچنین استانهای کردستان، کرمانشاه، ایلام و بخشهایی
از لرستان است. این بخشهای لرستان شامل شهرهای
کوهدشت، نورآباد، الشتر، زاغه و چغلوندی است. در قسمتهایی از استان خراسان شمالی و قسمتهایی از خراسان
رضوی نیز مناطقی وجود دارند که (بخشی از) مردم در آن مناطق به زبان کرمانجی صحبت میکنند که
از این میان میتوان به مناطق: اسفراین، بجنورد،
شیروان، قوچان، درگز، چناران و باجگیران اشاره نمود. مردم کردتبار این مناطق بنا به روایت تاریخ زمان نادرشاه
افشار از منطقه ترکیه کنونی به این نواحی برای
محافظت از قلمرو نادرشاه کوچ داده شدند و بنا به روایتی دیگر شاه عباس آنان را به خاطر تضعیف سرکشی خانهای
کرمانجی و استفاده از آنان در مقابله با حملات بی امان ازبکان به خراسان بزرگ کوچاند.
(منبع: حرکت تاریخی کرد به خراسان)
تدریس زبان کردی در
مدارس دولتی بلامانع است و طبق قانون اساسی ایران تدریس ادبیات زبانهای قومی از جمله زبان
کردی در مدارس، در کنار زبان فارسی آزاد است (اصول
پانزدهم و نوزدهم) ولی در عمل تا امروز انجام نیافتهاست (البته عملی شدن این بستگی به خود مردم محلی دارد،
و نه سازماندهی دولت مرکزی، چون زبان رسمی ایران فقط زبان
فارسی است، ولی هیچ قانونی اقوام مختلف ایران را از تعلیم و گسترش زبان بومیشان بازنمیدارد). همچنین در ایران
تأسیس و انتشار رسانههای همگانی به زبانها و
یا گویشهای منطقهای کاملاً آزاد است .
بلوچ ها
بلوچ نام یکی از
ملتهای خاورمیانه در ایران و
پاکستان و افغانستان است. مردم بلوچتبار در جنوب شرقی ایران و شرق پاکستان ساکنند. زبان بلوچی یکی از زبانهای
ایرانی شاخه شمال غربی است.
بلوچ ها، که نامشان
در لغـت به معـنای آواره است، از معـدود نـژادهای ایرانی اند که عـمدتا شیوه زندگی نیمه بادیه نشیـنی
خود را حفظ کرده اند. شاید الگوی آب و هوایی
بسیار خشک مناطق مسکونی آنها باعـث تداوم این شیوه زندگی شده باشد. بـیابانهای وسیع و بسیار کم جمعـیت که منـتها
الیه جنوب شرقی ایران و نواحی دور افتاده غرب
پاکستان را در بر می گیرد، سکونـتگاه طبـیـعـی بلوچهاست. بلوچها سوارکاران ماهر و چابکی هستـند و مسابقات
شتردوانی آنها بسیار مشهور است.
نخستین ظهور بلوچان
در آثار تاریخی در کتاب حدودالعالم (982م/372ق) و نیز در مقدسی (حدود 985/م/375ق) با نام بلوص است.
در شاهنامه ذکر مسکن این ملت در حدود شمال خراسان امروزی آمده
است. در کتابهای جغرافیائی از این ملت (همراه با طایفه کوچ -
یا قفص) در حدود کرمان یاد میشود. پس از آن بر اثر عوامل تاریخی این ملت به کنارههای دریای عمان رسیده و در
همانجا اقامت کردند. اکنون قسمتی از بلوچان در
دورترین قسمت جنوب شرقی ایران و قسمتی دیگر در غرب کشور پاکستان امروزی جای دارند. مجموع این ناحیه بلوچستان
خوانده میشود که بر حسب مرزهای سیاسی به بلوچستان ایران، و
بلوچستان پاکستان تقسیم میشود. گروهی از بلوچان نیز در قسمت جنوبی افغانستان و جنوب غربی پنجاب و طوایفی از آنها
نیز در کرمان و لارستان و سیستان و خراسان و
ارمنستان و کشورهای عربی سکونت دارند. بعضی مهاجران بلوچ در جستجوی کار و کسب معاش به گرگان و حتی جمهوری
ترکمنستان رفته و در آن نواحی ساکن شده اند.
اصولاً منبع اصلی
درآمد برای بلوچ های ساکن، کشاورزی و برای بلوچ های متحرک، دام پروری است که متأسفانه در سالهای
اخیر به علت خشکی فراوان، کشاورزی و دامپروری تا حد
بسیار زیادی افت کرده است. در نتیجه عوامل مذکور، مردم استان سیستان و بلوچستان، به ناچار به فعالیت های غیر
کشاورزی روی آورده اند و سعی کرده اند با توسل به
فرآورده های مذکور، زندگی خود را سرو سامان بخشند، بجز ترانه ها و نغمه ها، صنایع دستی نیز بیانگر چهره ای از
زندگی مردمان بلوچ است که در رنگها و نقش های سوزندوزی
بلوچ یا گلیم و قالی مفهوم می یابند.
جالب اینجاست که فعالیت های صنایع دستی به طور
سنتی در استان مذکور توسط زنان انجام می شود زیرا زنان بلوچ به علت زندگی بسیار محقرانه خود
چندان فعالیت خانه داری ندارند. به واسطه سنت ها و
عقاید مردان، در خارج از خانه هم نمی توانند کار کنند، در نتیجه هر زن و دختر بلونچ از هفت سالگی و به بهانه
تزئین لباس خود، سوزندوزی بلوچ را می آموزد و بدین ترتیب
به معاش خانوانده کمک می کند، سفالسازی، قالی و گلیم بافی و حتی نمد مالی که کاری سخت و مردانه است، توسط
زنان سیستان و بلوچستان انجام می شود.
به جهت وجوه اشتراک
فراوانی که بین اهالی بلوچستان ایران با اقوام ساکن در کشورهای مجاور منطقه از نظر قومی، نژاد، زبان و
فرهنگ وجود دارد، مشابهت هایی هم در هنرهای دستی ساکنین
این مناطق وجود دارد که امری کاملاً طبیعی است. بهمین دلیل تشابهاتی بین سکه دوزی بلوچ ایران با محصولات هند و
پاکستان وجود دارد.
مردم بلوچ در مراسم عروسی آداب و سنن خاص خود را
دارند آنها داماد را سوار برمرکب شتر کرده و پسر بچه ای را
جلو داماد سوار بر شتر می نشانند سپس با سردادن ترانه های شادی به اسم هالی داماد را به طرف آب می برند پس از
غسل دادن وحمام داماد و پوشاندن لباس بر تن داماد که
هدیه ای از خانواده عروس می باشد و پس از جاری کردن صیغه عقد بین عروس و داماد آنها وارد حجله شده و سه شبانه
روز در حجله می مانند.
بخـتـیاری ها
منبع
تاریخ و فرهنگ
بختیاری، عبدالعلی خسروی
بختیاری نام یکی از قومهای بزرگ لر ایران معروف به
لر بزرگ است که در زاگرس میانی سکونت دارند. (لر کوچک نیز
نقریباً ساکنین لرستان و ایلام امروزی هستند).
مناطق دورافتاده استان چهار محال و بخـتـیاری و
خوزستان سکونتگاه اکثر مردم بخـتـیاری است. ولی امروزه
تعـداد بسیار زیادی از آنان در روستاها و شهرهای ساکن شده اند.
برای اولین بار
حمدلله مستوفی در شمارش طوایف لر بزرگ از بختیاری نام برده است طایفهای که ظاهراً بعدها قدرت و شوکت بیشتری
یافته و سرانجام اکثر منطقه لر بزرگ با همان نام
بختیاری شناخته شده است.
بختیاریها در استانهای
چهارمحال و بختیاری شامل
محالهای(محل ها) لار که از سورشجان شروع وتاسود جان ادامه دارد ومتعلق به طوایف بهداروند ومنجزی باب وطوایف
راکی وهمچنین دیگر طوایف بختیاری...ومنطقه
میزدج(مکان ایزدجی ها )از منطقه جونقان فعلی شروع وتاکوهرنگ ادامه داردوهم اکنون هم کوهرنک جداشده است ومنهای
طایفه فروذنده وامانی ها که ترک بلوردی هستند دیگر طایفه های
سکنه جونقان؛ بختیاری هستند وفارسان که مهاجرتهای از منطقه شیراز داشته.دیگرطوایف سهید ؛ودینارونی باب وبابادی
... هستند وامانام کیار را از کوه کلار از ایل
دورکی گرفته شده واز دستنا شروع وتا گهرو ادامه دارد تا منطقه سیبک که گویش واداب انها بختیاری است وهمچنین
منطقه گندمون از گلوگرد شروع وتا دوراهان پایان می یابدومنهای طوایف قلیل از شهر بلداجی که
قشقائی هستند که اصالتا بختیاری می باشند اما استحاله
فرهنگی شده وبا گویش ترکی صحبت می کنند. واما خارج از محالهای بختیاری شامل شهرکرد ؛فرخشهر ؛تا منطقه
سامان ...در قلمرو جقرافیائی بختیاری بخشی از تاریخ وهویت بختیاری محسوب می گردند
...)،وهمچنین قسمت بزرگی از خوزستان (مسجد سلیمان، ایذه و قسمتهایی از شوشتر، دزفول و اهواز
تا هندیجان و ماهشهر)، قسمتهایی از اصفهان (داران و
فریدون شهر تا مرز گلپایگان و خوانسارو زرین شهر) و همچنین قسمتی از لرستان زندگی میکنند.
شهرکرد مرکز استان
چهارمحال و بختیاری و به عبارتی مرکز بختیاری
سردسیری است (مرکز بختیاری گرمسیری هم ایذه در خوزستان است) با این وجود ساکنین اصلی شهرکردکرد نبوده واغلب
از طوایف مختلف تشکیل شده است مانند بنی طالبی ها از
گیلان غرب وواحد از حبشه وتمدن ها ومختاریها از دراویش یزد وهمچنین طوایف نمد مالان از هندوستان از عهد اتابکان
مهاجرت نموده اند و طوایف نافیانها؛عبدلاهیها؛
استکی ها؛بلالی ها از توف اسپید کوهرنگ؛صفر پور ها؛...که ریشه در تاریخ فدیم دهکرد دارند بختیاری اند که
متاسفانه و با لهجه ل?نجانی
اصفهانی صحبت میکنند که شباهت و
اشتراکات زیادی با لهجه?
اصفهانی های امروزی داردبا نگاهی اجمالی به تاریخ قدیم
دهکرد متوجه می شویم افراد خیر ونیکوکار ان از جمله بی بی گوهر بختیار با وقف زمین مجتمع امام صادق(ع)به بی
سرپرستان ویتیمان وهمچنین زمین بیمارستان کاشانی
وملک استانداری فعلی درشهرکرد از طایفه راکی در هاله ای از گمنامی ؛ مکتوم مانده است .
تبار بختیاریها
(تاریخ بختیاری در عهد کهن)
لرهای بختیاری از باز
ماندگان تمدن ماد ؛ونماد تاریخ کهن ایرانی در ازامنه دور به درازای تاریخ وتمدن ایرانزمین است
گریشمن باستان شناس معروف ومشهور فرانسوی می نویسد من
جایی جای این سرزمین (بختیاری)پا نگذاشته ام مگر اینکه تمدن عیلامی را یافته ام. بعد از اشغال سرزمین عیلام
توسط آشور بانیپال ملت عیلام نمرد بلکه به کوها متواری
گشت. لیکن پس از به قدرت رسیدن کورش در سرزمین عیلام و کوههای پارسوماش در مسجد سلیمان امروزی ؛نمود قدرت
عیلام در دوره هخامنشی برای بار دیگر مشهود می گردد واما
بازماندگان تمدن عیلامی در کتیبه کورش در تخته جمشید بنام عیلامیهای کوهستان گندمون شکل؛ حجاری شده است حال
خاستگاه عیلامیان در نقشه فعلی بختیاری به عینه
مبینه تاریخ وتمدن بختیاری است .گر چه آریاییهااز سرزمین سیبری بعدها به لحاظ ضعف عیلامیها وارد خاک ایران
شدند اما قرابت های خوشاوندی موجبات تعمیم فرهنگی دو قوم
شد که بعد ها تمدن عیلامی اعم ازخط؛زبان ؛عادات؛دین؛... در ادبیات هخامنشیان وپس از ان بعنوان فرهنگ ایرانی
برای بار دیگر متبلور می گردد. و به دلایلی که بعدا
ذکر خواهیم کردریشه باستانی انان در عهد حضرت نوح (ع) وبعد ها به باختری یا بختیاری مشهور شدند.
طوایف و تیرههای
بختیاری
قوم بزرگ بختیاری به دو شاخه? هفت لنگ و چهار لنگ تقسیم میشود.
هفت لنگ شامل چهار باب بهداروند، بابادی، دورکی و دینارانی است
چهار لنگ شامل پنج
باب محمودصالح (ممصالح)،
کینورسی، زلقی(ذلکی)[میوند]] (ممیوند) و موگویی است .
براساس سنتی که در
ایل وجود داشته گردش حکومت بهوسیله مالیات سرانه ای بوده است که از دام داران می گرفتند ، اقتصاد حکومت
خان ها براساس همین مالیات بود. این مالیات بر اساس
میزان تولید فرآورده های دامی به نوع مراتع و وسعت آن و تعدا دام و تعداد نفراتی که در ایل قدرت کارایی در امر
تولید دام و پرورش آن را داشته اند بستگی داشته ،
همه بختیاری را از لحاظ گرفتن مالیات به دو بخش تقسیم کرده بودند.
از یک بخش که دام
زیادتر و مراتع بهتر داشته اند مالیات بیشتری دریافت می شد و از بخش دیگر مالیات
کمتردارد. چون هر
مادیان چهارلنگ واحد گرفتن مالیات دامی در
ایل، بر حسب مادیان تعیین می شد .
برای هر راس مادیان سالانه مقداری پول از 10 ریال تا 30 ریال به
معیار آن زمان دریافت می کردند ،
جدول اخذ مالیات به
شرح زیر بوده است
4راس گاو =
یک راس مادیان = 10
ریال مالیات
4راس خر =
یک راس مادیان = 10 ریال مالیات
1راس مادیان = یک راس مادیان = 10 ریال مالیات
چون یک راس مادیان
برابر واحد گرفتن مالیات دامی به
معنی چهارلنگ محسوب می شده ، افراد این
منطقه که مشمول پرداخت این نوع مالیات بودند به چهار لنگ
معروف شدند. گروه دیگر که قدرت مالی
کمتر داشتند همین
مقدار مالیات را به اندازه هفت لنگ مادیان می داده اند یعنی دوراس مادیان(هشت لنگ) منهای یک لنگه یعنی
هفت لنگ مادیان می داده اند یعنی دوراس
مادیان(هشت لنگ)منهای یک لنگه یعنی
هفت لنگ ،روی این اصل
مردم این منطقه بنام هفت
لنگ معروف شدند. جدول زیر این طبقه بندی را نشان می دهد.
7راس گاو = یک مادیان = 10
ریال مالیات
7راس خر =
یک مادیان = 10 ریال مالیات
7راس مادیان
+سه لنگ مادیان = 7لنگ مادیان = 10 ریال مالیات
در مورد همین مالیات
گرفتن خوانین به دلایل سیاسی در خود ایل و نزدیکی و دوری طایفه ها به خوانین
بین طوایف فرق می
گذاشتند و به بعضی ها امتیازاتی می دادند.
گرفتن مالیات توسط
کلانتریان ایل انجام می گرفت و درعوض خود این کلانتران از
پرداخت مالیات معاف بودند
هر کدام از بابها،
شامل تعدادی ایل و هر کدام
از ایلها شامل تعدادی طایفه و هر کدام از طایفهها به تیره، اولاد (کُربوو) و کُردا تقسیم میشوند .
بختیاریها سلسله
اتابکان لر (هزار اسفیان) را تشکیل
دادند که مرکز آن ایذه بود.
بختیاریها در طول
تاریخ منطقه همواره حضور سیاسی-
نظامی- و اقتصادی موثری داشته اند، به ویژه حضور ایشان در انقلاب مشروطه بسیار برجستگی دارد، اولین کسی که در
مورد بختیاریها نوشته است سردار اسعد بختیاری است، که
در تاریخ بختیاری به شمهای از گذشته بختیاریها و سایر لرها اشاره کرده است .
ویژگیهای فرهنگی
بختیاری همراه با سنن
و شیوههای خاص زندگی، به تنهایی
یکی از جاذبههای بینظیر و چشم گیر منطقه? بختیاری است. زندگی ایلی با الگوی
سکونت و آداب و رسوم ویژه، مورد علاقه? سیاحان و دیدار کنندگان داخلی و خارجی است.
این جاذبه علاوه بر آن که دیدارکنندگان عادی را به سوی خود جلب میکند؛ میتواند مورد توجه دانشجویان و
دانش پژوهان علوم اجتماعی و انسانی قرار گیرد.
یکی از دیدنیهای
جالب توجه استان چهارمحال و بختیاری کوچ ایل بختیاری است. اگر چه در دهههای آغازین قرن حاضر گروههای
کثیر ایل بختیاری نیز همانند سایر ایلات و عشایر ایران
" تخته قاپو" (یکجانشین) شدند، اما هنوز هم بخشی از ایل، کوچ رو و متحرک است. کوچ روهای بختیاری، زمستان
را دشتهای شرق خوزستان و تابستان را در بخشهای غربی منطقه چهارمحال و بختیاری به سر میبرند.
آنها هر ساله از اواخر اردیبهشت ماه از پنج
مسیر مختلف همراه با مبارزهای خستگی ناپذیر با سختیهای طبیعت، ضمن عبور از رودخانهها، درهها و پشت سر
گذاشتن بلندیهای زرد کوه در مناطق معینی از دامنههای
زاگرس پراکنده میشوند و قریب سه ماه در این منطقه میمانند و با چرای دامها در مراتع سرسبز به رمهداری
مشغول میشوند. نحوه معیشت و زیست، الگوی سکونت و
باورها، سنتها و آداب و رسوم از جمله جاذبههای دیدنی این شیوه زندگی است. به مسیرهای کوچ اصطلاحاً ایلراه
میگویند که شامل ایلراههای دزپارت، تاراز، هزارچمه، کوه
سفید، و تنگ فاله است .
قالیها و دست بافتههای بختیاری در تمام دنیا مشهور و بازار خوبی
دارند. همچنین بختیاری سرزمین شیرهای سنگی است که اولین بار توسط محسن فارسانی مورد مطالعه
علمی قرار گرفتند. وی همچنین فیلم مستندی در باره
شیرهای سنگی به نام «برد شیر» ساخته است.
مراسم سوگواری
مراسم سوگواری در
میان بختیاریها اهمیت خاصی دارد و همراه با مراسم پرسوز و گدازی برگزار میشود که احتمالاً نشانه انس
و الفت و همبستگی عمیقی است که میان آنها وجود دارد.
این اهمیت هم در عزاداریهای مذهبی و هم در عزاداریهای خصوصی به بارزترین شکل مشهود است.
عزاداری برای ائمهاطهار
به ویژه در ماه محرم مثل تمام نقاط ایران
با شکوه برگزار میشود. شیوه اجرای مراسم تقریباً مثل سایر نقاط ایران است. دستههای زنجیرزنی، سینهزنی و
حضور در مراسم مساجد و تکایا از جمله جلوههای
برگزاری اینگونه مراسم است.
برگزاری مراسم
عزاداری خانوادگی نیز جالب توجه است.
در ایل بختیاری وقتی کسی فوت کند، ایل یکپارچه غرق غم و ماتم میشود و لحظهای صاحب عزا را رها نمیکنند،(چوقا)
از تن بیرون میکنند و لباس سیاه میپوشند. بعد از غسل
متوفی، سید همراه ایل (سید پیر شاه) یا (سید امامزاده)های اطراف مسیر و مکان کوچ و استقرار را خبر میکنند تا
بر مرده نماز میت بگذارند و سپس مرده را به خاک میسپارند.
خاک که گودی گور را پر کرد، مردها در فاصله دور میایستند و زنهای ایل به دور گور حلقه میزنند،
گریه سر میدهند و همراه با مرثیه که (گاگریو) گفته میشود
به شرح حال زندگی مرده میپردازند. در این هنگام توشمالها آهنگ غم انگیزی به نام (چپی) مینوازند. بعد از این
مراسم (خیرات) شروع میشود. صاحب عزا چادر سیاهی
بر پا میکند، مردم ایل تیره به تیره، طایفه به طایفه، برای دلداری صاحب عزا میآیند و (سرباره) میآورند.
سرباره مخارج عزاداری صاحب عزا را کاهش میدهد. این
مراسم تا یک سال به طول میانجامد، چرا که شاید تیره یا طایفهای در مسافتهای دور باشد و یا امکان حضور به
موقع پیدا نکرده باشد.
وقتی کلانتر یا یکی از سرشناسان ایل بمیرد، مراسم
خاصی انجام میشود. بدین ترتیب که زین و برگ اسب یا اسبانی
را با پارچه سیاه میپوشانند و بر گردن اسب نیز پارچههای رنگین که یک سر آن بر زین و سر دیگرش روی پیشانی
اسب است به بند دهنه میبندند، سپس اسب را در حالی که
دهنه آن به دست یک نفر است در محوطه امامزاده میگردانند. این پارچه را (یال پوش) میگویند. چوقا و تفنگ
متوفی را نیز روی اسب میبندند.
گویش بختیاری
گویش بختیاری یکی از
گویشهای پارسیتبار یعنی از دسته جنوب
غربی زبانهای ایرانی است. گویشها و زبانهای پارسیتبار عبارتاند از فارسی، لری، بختیاری، لارستانی، و
کومزاری. برخی از زبانشناسان، بختیاری را زیرشاخهای
از لری به شمار میآورند و برخی آن را شاخهای جدا میدانند.
دیوارهای بلند و
دشوارگذر زاگرس مانع از نفوذ اقوام مهاجم به درون منطقه? بختیاری بوده است. بنابراین زبان ایل بختیاری تا قبل از گسترش رسانههای همگانی و مدارس تقریباً دستنخورده و بکر
مانده بود اما امروزه براثر سهولت ارتباط با شهر و پایتخت، گویش بختیاری نیز مانند لهجهها و
گویشهای دیگر به سرعت در حال دگرگونی و نزدیک شدن
به فارسی رایج است. نسل امروز بختیاری (مخصوصاً ساکنین شهرها و اسکانیافتگان) در طول کمتر از نیم قرن نه
تنها خیلی از اصطلاحات و واژههای پنجاه سال پیش بختیاری را استفاده نمیکنند؛ بلکه معنای
آنها را نیز نمیدانند و یا فراموش کردهاند.
گویش لری بختیاری به طور کلی به چهار دسته تقسیم میشود: (گویش بخش شرفی که تحت تأثیر لری کوهگیلویه واقع
شده است، گویش منطقه جنوبی که تحت تأثیر گویش طایفه? بهمئی بوده است، گویش منطقه چهارلنگ و گویش بخش میانی که هر دو گویش نسبتاً کمتر تحت تأثیر قرار گرفتهاند) بر
خلاف تصور افراد ناآشنا، گویش بختیاری با گویش لری (خرم آبادی) تفاوتهای بسیاری به ویژه از
نظر تلفظ دارد. اما از نظر ادبیات و به ویژه ضرب
المثلها و زبانزدهای بومی بین تمام زبانهای لری اشتراکات زیادی وجود دارد
عرب کمری
عربهایی را میگویند که در مجاورت بختیاریها زندگی
میکنند با ایشان وصلت کردهاند؛ از نظر رسم و رسوم و زبان و ... اشتراکات زیادی با بختیاریها
پیدا کردهاند. اما در اصل بختیاری نیستند. در
حقیقت عرب کمریها اعرابی هستند که اصطلاحاً در کوه و کمر زندگی میکنند و وجه تسمیه ایشان نیز همین است.
زبان ایشان در اصل عربی است که به عربی عراق بیشتر نزدیک است
تا اعراب خوزستان و به مرور زمان با گویش بختیاری ترکیب شده است و اصطلاحاتی مخصوص به خود پیدا کرده است طوری
که فهم آن هم برای اعراب و هم برای بختیاریها ممکن
نیست. مثلاً: اصطلاح «چطور هستی؟» که در احوال پرسی به کار میرود به لهجه? عرب کمری میشود «چی چینَک» در حالی که
همان به لهجه? عربهای خوزستان و همچنین عربهای عراق میشود
«اِشلونک». اما عبارت «تخم مرغ» به لهجه? عرب کمری میشود «بیاض»
که عراقیها نیز همین اصطلاح را به کار میبرند در حالی که به لهجه? عربهای خوزستان میشود «دحرویة». همچنین تلفظ «ج» که اعراب خوزستان در
بیشتر کلمات آن را به «ی»
تبدیل کردهاند مثل «ریل» به جای «رجل» یا «دیایة» به جای «دجاجة» اما عرب کمریها همچنان «ج» را تلفظ میکنند.
عرب کمریها معمولاً هم به گویش بختیاری و هم به لهجه? عرب کمری و گاهی نیز به عربی خوزستانی تسلط
کامل دارند. عرب کمریها
به دیگر اعراب خوزستان، اصطلاحاً عرب بَرّی میگویند عرب برّی یعنی عربهایی که در برّ یا زمین مسطح زندگی
میکنند .
عرب کمری نیز شاخههای متعدد دارد و به دلیل وصلتهای
زیاد و نزدیکی جغرافیایی با بختیاریها به مرور زیر شاخه قوم بختیاری - طایفه دورکی قرار گرفت
اما اصل ایشان عرب است .
سران مشهور بختیاری
سردار اسعد بختیاری
پدرمشروطیت ومنجی ایران در دوران خفت وخواری
ایران وحکومت قاجاریه است ایشان دارای مدرک دکترای ...علم اقتصادوحقوق است حاج علیقلی مشهور به سردار اعد دوم
از دانشگاهای فرانسه می باشد فردی باسواد وصاحب
علوم و
شاهزاده فرمانفرما
حسام السلطنه که از طرف مادر بختیاری بود و حاکم
بروجرد، کرمانشاهان بود.
قـشقـایی
ها
منابع:
کسبیان، حسین. "زندگی قشقائیها" مجله هنر
و مردم، دوره1، ش4 (بهمن41):
18-27
قشقائی یکی از دو ایل
بزرگ ایران است (ایل بزرگ دیگر بختیاری است.)
بـیشتر ایل قـشـقایی
در استان فارس ساکن هستـند. بسیاری از آنها هنوز بصورت سیار در فصول مخـتـلف سال از یـیلاق به قـشلا
ق کوچ می کنند. قـشقایی ها همچـون بسیاری دیگر
از اقلیتهای نـژادی، ترک تبار هستـند. اینان قومی دلیرند که شکست دادن و تسلیم کردنشان کاریست بسیار مشکل.
یکی از مناطق مهم
عشایری ایران| استان فارس می
باشد و بزرکترین ایل ایران (ایل قشقایی) با شش طایفه در فارس به کوچ روی ادامه می دهند. علاوه بر ایل قشقایی ایل
خمسه و ایل محسنی و همچنین طوایف کوچکتری به
زندگی عشایری خود در فارس ادامه می دهند .
ایل قشقائى یکى از ایلات مهم ترک زبان ایران است. مرکز اصلى
این ایل فارس است. قشقائىها در دورههاى مختلف بهتدریج
به این سرزمین کوچیده و در آن ساکن شدهاند. عشایر ترکزبان در سراسر ایران پراکنده هستند. استقرار
ایلات ترک در مناطق گوناگون ایران در دوران سلجوقیان،
مغولان، تیموریان و صفویه شدت یافته است. پارهاى از مورخان مسکن اصلى ایل قشقائى را آذربایجان و تبریز مىدانند|
ترانههاى فولکوریک قشقائىها هم این نظر را تأئید
مىکند.
قشقائیها شیعه جعفری
هستند و به آداب و رسوم خود علاقهمندند.
شاید بیش از پنج درصد آنان نماز نخوانند، یا اصلاً نماز را ندانند ولی به عرف و عادات خود سخت معتقدند. زبان قشقائیها ترکی قشقائی آمیخته
به فارسی است و همه آنها فارسی
را خوب میدانند و به آن به آسانی سخن میگویند.
طایفههای ایل قشقائی
جمعیت ایل قشقائی
نزدیک به 30 هزار خانوار یعنی 150 هزار
نفر است. این ایل از پنج طایفه بزرگ «درهشوری»، «شش بلوکی»، «کشکولی بزرگ و کشکولی
کوچک و قراچه»، «فارسیمدان»، «عمله» و برخی تیرههای مستقل مانند، «صفی خانی»، «گله زن» و «یلمهای» تشکیل شده
است. طایفه عمله در زمان ایلخانی صولت الدوله
برای رسیدگی به کارهای شخصی خان، گرد آوری حق مالکان، رسیدگی به کارهای کشاورزی، گله داری ایلخانی و تنظیم امور
ایلی از تیرههای گوناگون ایل قشقائی و سران تشکیل
شد. طایفه عمله یا عمال اجرای دستورها و فرمانهای ایلخانی بزرگ، با آن که اکنون سمت و وظایف پیشین خود را از
دست داده است، هنوز هم به نام «عمله» خوانده میشود.
کوچ قشقائیها
خانهای هر طایفه نیز
گروهی خدمتگزار و کارگزار
مخصوص دارند که آنها را نیز «عمله دور و بر خان» مینامند ولی جزو طایفه عمله نیستند.
سازمان ایل قشقائی به
ترتیب از فرد تا ایل به صورت زیر است: نفر- خانوار
- ایشوم - تیره - طایفه - ایل.
هر طایفه از چندین
تیره و هر تیره از
چندین«ایشوم» و هر چند ایشوم از چند خانوار تشکیل شده است.
حسینی فسائی در
"فارسنامه ناصری" (که به سال 1312هجری قمری نوشته) شصت و شش تیره از ایل قشقائی را نام برده است
ولی شماره تیرههایی که امروز جزو قشقائی است. بیش از این است. شاید گروهی از این تیرهها در
گذشت زمان و یا سودجوئی به ایل قشقائی پیوسته باشند.
در سازمان کنونی، هر
خانوار یک سرپرست و هر ایشوم که از چند چادر گرد هم
که در آن چند خانوار زندگی میکنند تشکیل میشود. یک ریش سفید و هر تیره یک یا دو کدخدا و هر طایفه یک یا دو
و یا سه کلانتر دارد. کلانتران که از طبقه خانها هستند از
جانب دولت برای رسیدگی به کارهای طایفه خود و برقراری امنیت و انضباط برگزیده میشود. یک یا دو افسر ارتشی
نیز برای برقراری انتظامات ایل به نام افسر انتظامی از طرف
ارتش برگزیده میشوند.
در سازمان کنونی ایل
قشقائی، «ایل بیگی» یا
«ایلخانی» (ریاست ایل) وجود ندارد و دولت این مقام را از بین برده است.
فارسنامه ناصری
قشقائیها را از طایفه خلج ترک میداند که از روم شرقی (آسیای صغیر یا آناتولی) به عراق عجم گریختهاند و
مینویسد که به همین جهت آنها را «قاچ قائی» یعنی فراری
نامیدهاند و واژه قاچقائی رفته رفته به صورت قشقائی در آمده است. برخی نیز مانند «بارتلد»(1) نام قشقائی را از
کلمه «قشقا» به معنی اسب سفید پیشانی گرفتهاند ولی
خود قشقائیها معتقدند که در زمان صفویان از ماوراء قفقاز به آذربایجان و سپس به اصطهبانات و نیریز تبعید شدهاند.
قشقائیها پیوسته
میان سرزمینهای سردسیر
(قشلاق) سمیرم شش ناحیه، دامنه کوه دنا، سرحد چهاردانگه، کام فیروز، کاکان و پیرامون شهرهای آباده، شهرضا،
اردکان، کوه مرّهَ تا سرزمینهای گرمسیر (ییلاق) کرانههای
خلیج فارس و پیرامون بهبهان، ماهور میلاتی، کازرون، فراش بند، قیر، کازرین، خنج، افزر، خشت، فیروزآباد،
خواجهای، دشتی و دشتستان برای رفتن به ییلاق و قشلاق کوچ
مینمایند و چنانکه یاد شد معمولاً چادرنشینند.
قشقائیها سه تا چهار
ماه از سال را کوچ میکنند و بقیه سال را در ییلاق و قشلاق میگذرانند. و به همین جهت به
آنها«قشقائی بادی» میگویند. عده بسیار کمی از قشقائیها
نیز به تازگی ده نشین شدهاند و به کشاورزی و باغداری مشغولند و در دهات برای خود خانه ساخته اند. این
دسته را«قشقائی خاکی» مینامند. قشقائیهای بادی
بیشتر به دامپروری و گله داری میپردازند و به همین جهت برای رسیدن به چراگاه پیوسته کوچ میکنند. قشقائیهای
بادی بجز دامداری، در ییلاق و قشلاق به کشت و زرع
نیز میپردازند. این ایل در ییلاق با بختیاریها و در قشلاق با ایلهای بویر احمدی، خمسه، ممسنی هممرزاند.
چادر
چادرهای ایلی را که «بوهون» خوانده میشود، از موی بز و به رنگ سیاه میبافند.
این چادرها به شکل مستطیل است و از چند
بخش گوناگون: سقف، لتفهای اطراف چادر، تیرکها، چند قطعه«کمَّج» یا«کمجِّه»، بندها، میخهای بلند چوبی، میخهای
کوچک چوبی که به نام «شیش» خوانده میشود و لفاف یا
«چیق» یا«نی چی» اطراف چادر تشکیل شده است. لتفها از جنس سقف و به رنگ سیاه بافته میشوند. پهنای لتف یک متر و
درازای آن نامعین است و گاهی تا ده متر میرسد. لتفها با
میخهای کوچک چوبی«شیش» به سقف متصل میگردند. تیرکها و کمجها نگهدارنده سقف چادرند. سر تیرکها در زیر
سقف، در سوراخ کمجها قرار میگیرد. شکل چادر در تابستان و زمستان فرق میکند. در زمستان
بیشتر تیرکها در میان و سراسر چادر قرار میگیرند و سقف
را به شکل مخروط درمیآورند تا هنگام ریزش باران، آب از لبه سقف و به زمین بریزد. پیرامون چادر نیز جوی کوچکی
حفر میکنند که آب باران در آن جاری میشود ولی در
تابستان و بهار تیرکها را در اطراف چادر قرار میدهند تا سقف صاف و هموار باشد. در تابستان چادر تنها در بخشی که
اسباب خانه و رختخوابها قرار میگیرد دیوار دارد.
در زمستان و پایان پائیز سه طرف چادرها با لتف پوشیده میشود و تنها راه ورود و خروج، یک ضلع پهنای چادر
است. «نی چی» یا «چیق» حصیری است از زنی که از درون، دورادور بخش پایین چادر گذاشته شود تا
چادر، از دید خارج، باران و سرما محفوظ بماند.
باید دانست که بیشتر لوازم زندگی و خواربار و رختخواب و پوشاک و وسایل دیگر را در جوالها و خورجینها و
خوابگاهها یا چمدانها میگذارند و آنها را در امتداد درازای چادر منظم و مرتب روی هم میچینند
و گاهی یک جاجیم بزرگ منگوله دار و زیبا بر روی
سراسر آنها میکشند.
بجز چادرهای سیاه که
چادر رسمی ایلی است، چادرهای برزنتی
سفید یا اخرائی رنگ دو پوششه آفتاب گردان یا مخروطی برای پذیرائی مهمانها و برای استفاده در جشنها و عروسیها
نیز وجود دارد. در جشنها دامن این چادرها را بالا
میزنند تا تماشاچیان صحنه را بهتر ببینند. گاهی در درون این چادرها شستشو میکنند. چادرهای دو پوششه را در
اصفهان میسازند. بجز این چادر، یک نوع چادر کوچک
مستطیلی شکل از کرباس سفید رنگ نیز دارند که ویژه آبریزگاه است. چادر آبریزگاه بهوسیله تجیری از میان به دو بخش
مجزا تقسیم میشود و در قسمت وسط آن چاله کوچکی کندهاند.
به تازگی برخی از
خانهها برای آرامش بیشتر در ییلاق و قشلاق خانههای سنگی
یا آجری ساختهاند.
پوشاک
پوشاک زنان قشقائی بسیار زیبا و جالب توجه است و عبارت است از:
چهار یا پنج دامن چین دار است که تنبان با زیر جامه نامیده
میشود. تنبانها را روی هم میپوشند و هر کدام آنها از 12 تا 14 پارچه ساخته میشود. تنبانهای زیری از پارچههای
ارزان مانند چیت گلدار و دامنهای رویی از
پارچههای بهتر مانند مخمل یا زری و تور است و در پائین حاشیه یا تزئین دارد. پیراهن زنان تا ساق پا، یقه
بسته و آستین بلند است و در دو طرف پائین چاک دارد که روی دامنها قرار میگیرد. اگر پیراهن
از جنس ساده و گلدار نباشد پیش سینه را پولک دوزی میکنند.
روی پیراهن آرخالق کوتاهی با آستین سنبوسهای میپوشند که از زری گلدار یا مخمل است. بر دو گوشه کلاخچهای
(کلاهچه یا کلاهکی) سه گوش از جنس آرخالق کش میاندازند
و پس از آنکه آن را سر گذاشتند کش را به زیر میآورند و موها را دور کش میپیچند. روی کلاخچه چارقد تور یا
زری سه گوش بزرگی سر میکنند و آن را با سنجاقی محکم
زیر گلو میبندند و روی آن را از قسمت جلوی سر و بالای پیشانی دستمال کلاغی رنگی میبندند. و کلاغی را از
پشت سر گره میزنند و قسمت زیادی آن را از پشت آویزان میکنند.
پوشش پای آنها کفش ساده یا گیوه ملکی است. جوراب نمیپوشند. زیور دیگر زنان گلوبند زرین یا اشرفی همراه با دانههای
میخک خوشبو و همچنین النگو و دست بند طلا است.
لباس مردان عموماً کت
و شلوار است ولی پوشاک ایلی آنها آرخالق آستردار بلندی
است که تا مچ پا میآید و آستین بلند و گشاد و چاک دار دارد و ساده یا گلدار است. زیر آرخالق پیراهنی به
رنگهای گوناگون ساده یا راه راه با شلوار بلند آبی ساده یا راه راه میپوشند. کفش آنها گیوه
ملکی ساخت آباده یا شیراز، یا کفش ساده مردانه است.
بر روی آرخالق (در قسمت کمر) شال پهنی میبندند و کلاه دو گوشی از جنس کرک شتر به سر میگذارند. کلاه دو
گوشی ویژه قشقائیهاست و به دستور ناصر خان، برای تمایز
از ایلات دیگر، طرح شده است. پیر و جوان، بزرگ و کوچک به این کلاه علاقه خاصی دارند. «چُقِّه» پوشاک دیگری است
که ویژه جنگ و شکار مردان قشقائی است چقه را از پارچه
پشمی آستین دار سفید رنگ و نازکی تهیه میکنند. بلندی چقه تا زانوان و قسمت جلو آن مانند قبا چاکدار است. در
پشت چقه بند رنگینی قرار دارد که «زِنْهارِه» نامیده میشود
و دو سر آن منگوله زیبایی دارد.
زنهاره روی شانهها قرار دارد و دو سر آن از زیر بغلها
میگذرد و در پشت به میان زنهاره گره میخورد. کار زنهاره
جمع کردن و نگهداری آستینهای چقه در روی بازوان است.
برخی پیشههای مردم
قشقائیها در سردسیر
و گرمسیر به کشاورزی و باغداری میپردازند.
محصولات آنها گندم، جو، برنج، حبوبات، سبزی، مرکبات و خرما است. کشاورزی بیشتر با اصول قدیمی و گاوآهن انجام
میگیرد. زنان در همه کارها با مردان همکاری میکنند.
پس از برداشت محصول و پرداخت حق مالکانه، زنان بقیه محصول را در خورجینها و جوالها ذخیره میکنند یا به فروش میرسانند.
بعلاوه تمام کارهای خانه به عهده زنهاست.
دختران و زنان ایل هر صبح از کوه و دشت هیزم سوخت خود را گرد آوری میکنند و پس از آن از رودخانه یا چشمه مشکهای
آب را پر میکنند و به پشت میگیرند و به چادر
میآورند. سپس گندم و برنج را در هاونهای چوبی به نام «دیوَک» میکوبند و پوست آنها را میگیرند. هنگام کوبیدن،
آهنگ ویژهای را زیر لب زمزمه میکنند که آهنگ
«برنج کوبی» نامیده میشود. پس از آن آرد را خمیر و چانه میکنند و از آن نان میپزند. نان را روی ساجهای فلزی
میپزند. نخست ساج را روی اجاق جلوی چادر گرم میکنند. و
سپس چانههای خمیر را روی نان بند پهن مینمایند و روی ساج میاندازند تا پخته شود. تمام خوراکهای گوناگون
دیگر نیز روی همین اجاقهای جلوی چادر تهیه میشود.
زنان از شیر کره،
ماست، کشک، قره قروت، سرشیر و جز آن تهیه میکنند. ماست
را در مشکهایی که به سه پایه چوبی متصل است میآویزند و آنقدر تکان میدهند تا کره و دوغ بدست آید. کار
دیگر زنان بافت جاجیم، گلیم، گَبِّه، قالی، خورجین،
خوابگاه و جز آنست. زنان و دختران نخست پشم گوسفند را با دوک میریسند و پس از آن که آنها را رنگ کردند به صورت
کلاف برای بافت آماده میسازند. بافت با دارهای زمینی
و با شانه فلزی که «کرکیتْ» نامیده میشود انجام میگیرد. در هر دستگاه بافت چند تن از زنان و دختران مدت یک یا
دو ماه کار میکنند تا یک قطعه جاجیم یا گلیم زیبای
قشقایی بوجود آوردند. نخست کلافها را سراسر دار میکشند و از یک سو شروع به بافتن و طرح انداختن میکنند. دوخت
پوشاک خانواده نیز به عهده زنهاست و زنها نیز باید این
هنر را بدانند بههمین جهت مادران وظیفه دارند که دوزندگی را مانند بافت جاجیم و گلیم و قالی به دختران خود
بیاموزند.
تیرهای از قشقائیها که «غُربتی» نام دارند کارشان
ساختن وسائل مورد نیاز مردم ایل مانند چکش، بیل، کلنگ، داس، تیشه، اره و جز آن است برای این
کار از کورههای زمینی و دمهای پوستی استفاده میکنند.
قشقائیها غربتیها را پستترین طبقه جامعه خود میشمارند. بدین جهت همیشه با دیده حقارت به آنان مینگرند تا
جائی که با این طایفه زحمتکش ازدواج نمیکنند.
قشقائیها بیشتر
نیازمندیهای روزانه خود را محدود و آسان میکنند و بهوسیله خود ایل مرتفع میسازند. مثلاً
آرایشگران بومی گذشته از آرایشگری نوازندگی را
نیز بعهده دارند و در جشنها و عروسیها ساز میزنند و میخوانند. ختنه کردن کودکان نیز از کار آرایشگران
است.
وسایل سواری ـ وسیله حمل و نقل و سواری قشقائیها در ییلاق
و قشلاق اسب، شتر، قاطر و خر است و از شتر بیشتر برای
بارکشی استفاده میکنند. خانهای قشقائی برای سواری از اتومبیلهائی مانند جیپ و لندرور استفاده مینمایند و
بیشتر شان اتومبیل دارند.
شکار ـ یکی از سرگرمیهای مردان قشقائی در اوقات
بیکاری شکار پرندگان و جانوران دیکر است که بهوسیله تفنگ انجام میگیرد. قشقائیها به شکار و
تیراندازی و سواری بسیار علاقهمندند و بیشتر
آنان در این فن مهارت زیادی دارند.
دبستانهای عشایری
وزارت فرهنگ برای باسواد
کردن(آموزش زبان فارسی) قشقائیها اقدامات مؤثری نموده و در هر تیره و طایفهای به تناسب
شماره آنها، دبستانهای عشایری دائر کرده است. از
پیشگامان ایجاد مدارس عشایری محمدخان بهمن بیگی است. دختران و پسران در کلاسها به صورت مختلط درسهای تابستانی را
فرا میگیرند و سپس برای ادامه تحصیل به شهرهای پیرامون
مانند شیراز میروند. این دبستانها هم در درون چادر و هم در اتاق تشکیل میشود و آموزگاران آنها از جوانهای
تحصیل کرده ایل برگزیده میشوند و حداقل کارنامه قبولی دوره دبیرستان را دارند. برگزیده
شدگان قبل از آن که به کار آموزگاری بپردازند یک سال در
دانشسرای عشایری فارس روش آموزش نونهالان را میآموزند و سپس مامور نقاط گوناگون ایل نشین میشوند.
برخی عادتها و آداب و رسوم
قشقائیها مردمانی
سرخوش و دلشادند. به جشن، پا کوبی و رقص بسیار علاقمندند و از اندوه و سوگواری گریزان. در تمام
سال تنها در ده روز آغاز محرم سوگواری میکنند. در
جشنها و عروسیها رقص چوبی (گروهی) زنان و مردان قشقائی بسیار زیبا و جالب است. در این جشنها زنان و
مردان هر یک دو دستمال در دست میگیرند و پیرامون یک دایره بزرگ میایستند و با آهنگ کرنا و
دهل دستمالها را تکان میدهند و با حرکات موزون پیش
میروند در رقص «دَرْمَرو» یا چوب بازی نیز، مردان دوتا دو تا و به نوبت با چوبهای کوتاه و بلندی که در دست
دارند به آهنگ ساز و دهل با یکدیگر میرقصند مبارزه میکنند.
از این رقصها در مراسم عروسی قشقائیها به تفصیل سخن خواهیم گفت.
قشقائیها به نوشیدن
چای علاقه بسیاری دارند و فرزندان خود را از کودکی به نوشیدن آن عادت میدهند. چای از
خوراکهای عمومی قشقائی است. قشقائیها به کشیدن قلیان بسیار
علاقهمندند تنها مردان طایفه دره شوری به جای قلیان از چپق استفاده میکنند.
مردم ایل فرمانگزار
و مطیع دستور خانها هستند و هیچ قانونی را بالاتر از
فرمان خان خود نمیدانند. هر گاه یکی از خانها یا کلانترها بمیرد غوغای عجیبی در ایل و طایفه او برپا میشود.
قشقائیها در مرگ عزیزان و فرزندان خود کمتر از
مرگ خان یا کلانتر خود متأثر میشوند. گورستانهای قشقائی در سر راه کوچ ایل فرار گرفته تا هنگام کوچ
بتوانند برای مردگان خود فاتحهای بخوانند.
به سبب علاقهای که
به خانهای خود دارند برای آنها آرامگاههای باشکوه و استوار میسازند که سالیان دراز پابرجا
میماند و هر سال هنگام کوچ قبر آنها را زیارت مینمایند.
در مراسم جشن و عروسی
زنان و مردان قشقائی رقص بسیار زیبا و جالب
دارند
آرامگاه عدهای از
سران ایل قشقائی بویژه خانهای طایفه کشکولی در
دامنه با صفای شاهدای اردکان با سنگ و شیروانی به سبک مزار حافظ ساخته شده و نظر بیننده را به خود جلب میکند.
بیشتر قشقائیها
مردمانی بلندقامت و خوش صورت
و دلاورند. چهره آنها گندمگون و چشمانشان سیاه یا میشی و مو یشان مشکی است. در میان طایفه فارسیمدان(ایمور) و
دره شوری گروهی سفید پوست با موی زرد یا بور نیز دیده
میشوند. زنان قشقائی هرگز آرایش نمیکنند. تنها فرق زنان با دختران «چتر زلف» زنهاست. هنگام عروسی برای آرایش
عروس این چتر زلف را درست میکنند. مردان
قشقائی همیشه صورت خود را میتراشند و به سبیل گذاشتن چندان گرایش ندارند.
لرها
لرها از نـژاد آریایی آمیخـته با قوم کاشی یا کاسیت
هستـند. در طول تاریخ گروه هایی از اعـراب و ترک ها نیز
با لرها اختلاط نـژادی پـیدا کردند ولی در مجموع اصالت نـژادی آنها دست نخودره باقی مانده است. لرها که دو
درصد جمعـیت کشورمان را تشکیل می دهند، عمدتا در استانهای
لرستان و کرمانشاه ساکنند.
لرهای لرستان به سان
سایر نظامهای ایلی و
قبیلهای به ایلات و طوایف گوناگونی وابسته هستند و امروزه در نتیجه تحولات پنج دهه اخیر، ساختار اجتماعی
آنها دچار دگرگونی فراوانی گردیده است و کمتر، موقعیت اجتماعی افراد براساس نسب و وابستگیهای
خانوادگی و طایفهای مورد توجه قرار میگیرد و
بیشتر پایگاه اجتماعی آنان بصورت اکتسابی بوده و از راه وراثت و نسب مشخص نمیگردد.
صنایع دستی لرستان در
سه نوع متمایز عشایری، روستایی و شهری شکل گرفته اند.
بیشتر تولیدات صنایع دستی عشایری به مصرف خانوار می رسند و کمتر به بازار عرضه می شوند. انواع صنایع دستی
عشایر استان لرستان عبارت اند از: سیاه چادر، چیت، قالی
و گلیم، صنایع دستی روستایی را قالی، گلیم، رنگرزی و جاجیم بافی تشکیل می دهند و عمده صنایع دستی شهری نیز
خراطی، نمد بافی، قلم زنی، ورشوسازی، قالی، موج
و گلیم بافی هستند.
ایلات و طوایف طرحان
و رومشگان
عبدولی(شامل 7 تیره
می باشد)
امرایی
سوری
آزادبخت
کوشکی
آدینه ون (آدینه وند)
گراون (گراوند) ضرونی
(مادیان رود) ریکا شیرواند
ایل بالا گریوه
بالاگریوه علاوه بر
پاپی به چهار طایفه مهم تقسیم میشوند :
الف : طایفه رشنو ب
:طایفه جودکی نورعلی وند
آقا رضایی / تیرههای وابسته
آقا میرزایی / تیرههای
وابسته
ب : میر
طایفه میر کنونی از اعقاب میر شاهوردی خان آخرین اتابک
لر کوچک هستند که در زمان شاه
عباس صفوی بر لرستان
حکومت میکرده است .
ترتیب اجداد طایفه
مذکور از میر رضا که پدر
میر های منطقه لرستان.خوزستان و ایلام بوده تا
میر شاهوردیخان به شرح زیر است :
(میر رضا
فرزند میر خدا کرم فرزند میر عالی بیک فرزند میر جهانگیر
فرزند میر رستم فرزند
میر ندل فرزند میر
شاهوردیخان (اتابک لر))
فرزندان میر رضا که
کل طایفه میر را تشکیل میدهند :
-میر میرزا حسین(میر عباس(میر آواس)-میر
عالیخان)/ تیرههای وابسته
-میر کریم / تیرههای وابسته
-میرشفیع(میر
کرمخان-میر حیدرخان-میر علی عسگر-میر اسکندر-میر
فرضعلی)/تیره های وابسته
-میر محمد
طاهر/تیره های وابسته
-میر محمد
کاظم
-میر رحیم
-میر احمد
-میر تقی
-میر نقی
تیرهای وابسته به میر
عبارتانداز:
گلالی وند -زینی وند-طالبوند-شورابی
-کرفوند-ساتیاروند-هلدی-بازگیر-قیاسوند-هدر وند
ج :بهاروند
(مراد علی
وند) / تیرههای وابسته
(کردعلی
وند) / تیرههای وابسته
د: شهاوند
متاون / تیرههای
وابسته
قلاوند/ تیرههای وابسته
میرزا ون/ تیرههای
وابسته
تیرههای وابسته/تیرههای وابسته
ایل پاپی
ایل پاپی از ایلات بالا گریوه است که به خاطر
وسعت مناطق جغرافیایی بخش پاپی واندیمشک ودرود که محل زندگی این مردم است ازان به ایل مست
قل هم یاد می شود پاپی اخرین منطقه گویش لری خرم
ابادی ودر مرز گویش لری بختیاری است دیگر تیره های بابی درویشوند مالزیری کشوری مدهنی گراوند منبع شناخت
ایل بابی نوشته مرادحسین بابی هادی - تیرههای وابسته
مناصر - تیرههای وابسته
طایفه چگنی: تیرههای وابسته
طوایف غیر چگنی در
منطقه چگنی:
تیلاوی(طولابی)
امیر
حیات غیوی (حیات غیبی)
یرحیاتی
طوایف وابسته
ایلات
باجولوندشامل(ایل سگوند.دالوند.بیرانوند)
ایل باجولوند
طایفه سگوند
عالیخانی
رحیم خانی
طایفه کارمت (قایدرحمت)
طایفه یاراحمدی
طایفه دالوند
طایفه آروان (عاروان)
ایل حسنوند:
طایفه خدایی ( خدایی
حسنوند پسر عموی کریم خان وکیل الرعایا) عیسی
خانی آزاذ خانی که در سراب تلخ زندگی میکنند و موسی خانی یا سرهنگی از خانواده های مهم این طایفه اند
دوله شه
می یفر
کاکول ون
خوانین
پولا
زودار (زیودار)
سیاه پوش
سلسله :
طایفه کولی ون
فرخ شه
اصلو شه
بمار شه
کرم شه
طایفه یوسفوند
چهار تخمه
پیرکه
ترکاشون
حق نیر
طایفه قلایی :
مرحیم
ماشم
یاره
احمد
لرکه
طایفه گله دار :
ویس وند
مول او
کرم
خمیس ون
صحرایی
طایفه رک رک:
وژ زردی
دلی
زالوک
زعون
گرز گرزی
اورنگی
کاکی
اقلیتهای غیر لر:
اقلیتهای غیر لری که مدت طولانی در خرم آباد ساکن اند :
سادات:
نام زیستگاه:
شهنشی وند خرم آباد،
اطراف آن
طاهروند خرم آباد
تجره چنگایی
قاسم وند خرم آباد
خلفوند خرم آباد، یا
هر دو رود، سیلاخور
ندروند انگشته، خرم
آباد
شهر خوند خرم آباد -
در بین طوایف جودکی ومیر
مرتضی وند دزفول و
تعداد ی در بین طایفه قلاوند
سادات:
جزایری خرم آباد
طباطبایی بروجرد
زرونی چگنی
چم داوید چگنی
لوتیها: تیره وابسته
به طایفه
للکه چگنی
بیساوند خرم آباد -
کرگاه کنار قلاوند
حیدر جودکی - میر
شمسه پاپی، سگوند
یادگاری سلسله
مراسل طوایف طرحان و رومشکان
شامری میر
روز بن بیرانوند
ایل بختیاری چهار لنگ:
محمود صالح
ممزایی
محمود صالح
عمله جات
ممیون (ممیوند)
عیسوند
بساک
پولادوند
عود الون
کنورسی
زنگنه
کرد
ولواسی (ابوالعباسی)
بکرد زنگنه
جانکی
منجینی
طوایف وابسته به ممبینی
زلکی (زلقی)
تالی
هزاروسی
طوایف وابسته به زلقی بیرانوندها انچه که بزرگان نقل کرده اند:
بیرانوندها ازحجاز
آمده اند با توجه به اینکه سواد
زیادی نداشته اند به جای حجازی هیجالی به آنها گفته اند .
ایلات و
عشایر
ایل واژهای است مغولی و ترکی به معنای دوست،
یار، همراه و همقبیله، و عشیره که مترادف با ایل استعمال شده، واژهای است عربی به معنای بنی
اعمام و نزدیکان از جانب پدر که جمع آن عشایر و
عشیرات است. عشیره اسم فارسی ماخوذ از زبان عربی به معنای خویشان، نزدیکان، تبار، اهل خانه، و طایفه است. واژه
ایلات (جمع ایل) برای نخستین بار در زبان فارسی در زمان
ایلخانیان به کار رفته که منظور از آن طوایف صحرانشین و نیمه صحرانشین است.
در ایران جمعیتی را
عشایری به حساب آوردهاند که دارای وابستگی ایلی بوده به
زندگی کوچ روی با معیشت غالب شبانی اشتغال دارند. این جمعیت را به سه گروه عمده تقسیم کرده اند. کوچ نشینان،
نیمه کوچنشینان و رمهگردانان. کوچ نشینان شامل
افرادی هستند که در ییلاق سرپناه ثابتی ندارند وابستگی آنان به زمین زراعی بسیار اندک، کشت و کارشان دیم و
قلمرو زیستی آنان در اراضی حاشیهای یکجانشینان است. نیمه
کوچنشینان جمعیتی عشایریاند که عمدتا قشلاق را در ساختمان و یا در آبادیهای قشلاقی و ییلاق را در چادر
به سر می برند این گروه نسبت به کوچنشینان وابستگی
بیشتری به زمین دارند. خصوصاً در قلمرو قشلاقی خود دارای آب و زمین زراعی بوده و در قشلاق در آبادیها ساکن
اند و مانند روستاییان زارع و باغدار هستند. رمه گردانان
از مراتع طبیعی ییلاق استفاده می کنند و به پرورش دام با بردن رمه ها به مراتع بدون همراهی اعضا خانواده
اشتغال دارند در این شیوه دامها همراه چوپان یا بعضی از
اعضای خانوار به مراتع برده می شوند پس از پایان دوره بهرهبرداری از مراتع دامها به آبادیهای قشلاقی مراجعه و
دوره قشلاقی را در طویله و از طریق تعلیف و تغذیه دستی
می گذرانند.
بر اساس آخرین
سرشماری ملی در سال 1370 (
1996 میلادی )
جمعـیت ایران 69975000 نـفر است و نرخ رشد آن بسیار بالاست. جمعـیت ایران در سال 1335 ( 1956 میلادی ) 19
میلیون نفر بود. اکنون مقامات دولتی نگرانند که در سال 1394 ( 2015 میلادی ) به رقم سرسام آور
110 میلیون برسد. در سالهای اخیر با گرایش روستایـیان
برای مهاجرت به شهرها، دگرگونـیهای عمده جمعـیت شناختی در ایران به وجود آمده و پـیامدهای جنگ ایران با عراق
نیز بر وخامت اوضاع افزوده است. در جریان این جنگ
بسیاری از مردم مناطق جنگ زده به قسمتهای امن داخلی مهاجرت کرده اند و در آنجا ماندگار شده اند. در حال حاضر
60 درصد جمعـیت ایران شهرنشین اند که از این میزان 15 درصد
در تهران زندگی می کنند.
ایران از نظر نـژادی
به هیچ وجه یکدست و یکپارچه
نیـست. موقعـیت ویژه جغـرافیایی کشورمان و قرارگرفتن آن در تـقاطع کشورهای عرب، ترکیه و آسیای مرکزی و تغـیـیر
پـیوسته حدود و ثـغـور آن در سالیان دراز
امپراطوری ایران باعـث شده است اقوام و نـژادهای متـنوع و مخـتـلفی در چهار چوب ایران امروزی زندگی کنند. بدلیل
همین تـنوع جمعـیـتی و قرنها اختلاط نـژادی و مهاجرتهاست
که اصولا تـفکیک حد و مرز جغـرافـیایی نـژادهای ساکن در ایران امروز امری اگر نه محال، بسیار مشکل است.
براساس اطلاعات
سرشماری در تیرماه 1366
در کل مناطق عشایری
استانهای کشور 96 ایل و 547 طایفه مستقل سرشماری شده اند. تعداد جمعیت کوچنده کشور در سال 1366 برابر 1152099
نفر بوده است. قلمرو زیست عشایر کوچرو ایران عمدتاً
در امتداد سلسله جبال زاگرس و در استانهای آذربایجان شرقی و غربی، باختران، خوزستان، لرستان، ایلام، چهارمحال
بختیاری و کهکیلویه و بویراحمد، فارس و خراسان و سیستان
و بلوچستان و سمنان و نقاط مرکزی ایران است.
در دوران حکومت قاجار گرچه مناطق وسیعی از
پادشاهی قاجار عشایرنشین بود تدریجا از قدرت ایلات کاسته و بر اقتدار دولت مرکزی افزوده شد.
ایلات در زمان سلطنت قاجاریه گاه طعمه مناسبی برای
دسیسهچینی دولت انگلیس به حساب میآمدند و این دولت با سیاستهای استعماری خود عشایر را علیه دولت مرکزی
تحریک می نمود و یا از آنان در جهت حفظ منافع تجاری خود
استفاده می کرد. چنانچه در پی کشف نفت در خوزستان کمپانی نفت ایران و انگلیس و شیخ محمره و بختیاریها از سوی
دیگر با یکدیگر توافق نمودند که عشایر از مناطق نفتی حراست کنند و نیروی انسانی مورد نیاز
کمپانی را فراهم نمایند. و گاه نیروی مقاومتی علیه
سلطه استعمار شمرده می شدند. پس از فتح هرات توسط قوای ناصرالدین شاه دولت انگلیس برای تهدید دولت ایران
بندر بوشهر را مورد حمله قرار داد در جریان مقاومت
اهالی، عشایر قشقایی به کمک سربازان و مردان دلیر تنگستان در برابر حملات قوای انگلیس ایستادگی کردند و
حماسهها آفریدند.
در جنبش مشروطه نیز برخی از ایلات به هواداری از مشروطه برخاسته
و در استقرار مجدد دولت مشروطه نقش ایفا کردند.
با توجه به تغییرات
گسترده در ساختار سیاسی اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی جامعه روند اسکان در میان ایلات تسریع
گردید و تغییرات بنیادی در همه وجوه زندگی ایلی پدید آمد
که عمده ترین آن تغییر در سازمان و نظام کهن ایلی و عشایری است.
ساخت قدرت در ایلات
ایران معمولاً هرمی شکل و نهاد رهبری منبعث از ساخت خویشاوندی و سلطه پدرسالارانه است. رهبری از
بطن نظام خویشاوندی نشات گرفته و حافظ بقا و تحکیم
روابط خونی است. توزیع قدرت سیاسی و اداری با تقسیمات درون سازمان ایل متناسب است. در راس ایل، ایلخان با
اختیارات نامحدود، در راس طایفه ها کلانتران و در راس تیره کدخدایان قرار می گیرند.
اقتصاد عشیرهای تنها
در چارچوب مالکیت دستهجمعی بر
چراگاهها و تجزیه ناپذیری آنها و نیز سلطه پدرسالارانه بر واحدهای اقتصادی قابل درک است. روابط روزمره اعضا
عموماً از طریق روابط خویشاوندی و مالکیت جمعی بر زمین
شکل میگیرد، و موقعیت افراد در درون ساخت خویشاوندی، روابط متقابل اقتصادی آنان را مشخص می نماید. مالکیت
خصوصی (به شکل مالکیت بر اشیا منقول، دام و چادر) در نظام کوچروی وجود دارد. که به وسیله
هنجارهای روابط خویشاوندی محدود شده، توسط
توافقهای ازدواج، تقسیم میان پسران به هنگام رسیدن به سن بلوغ، توزیع مجدد از طریق عامل رهبری و مبادلات
جنسی از یکی یه دیگری منتقل می شود.
تولید عشیره أی نسبتا
یکنواخت (محصولات دامی، زراعی و تا حدودی صنایع دستی)، ابزار بسیار ابتدایی و تخصص در نازلترین سطح
است. تقسیم کار در میان عشایر نه بر مبنای تخصص
بلکه به سبب پایین بودن سطح تکنولوژی و سنتهای اجتماعی بر مبنای سن و جنس است.
ادبیات عشایر نیز رنگ
و بوی طبیعت سرزمین اش را دارد. این اشعار صدای کوه،
صحرا، مرتع، گیاهان، پرندگان و صدای طبیعت است. و...
بر ایل ما چه گذشت
ای کوههای پر برف
و ای قلههای مه آلود
ای کوههای پر پر برف
و ای قله های مه آلود
بر آن ایل که در دامن
شما
خیمههای رنگین می
افراشت
چه گذشت؟
.....
ای کوه های بلند
ای جانم به فدای خاک
و سنگتان
راه قلههایتان را
نشانم دهید
تا چون طرلان بر
سینهتان پرواز کنم
شاید از فراز آن ایلم
را بیابم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سابقه تاریخی
عشایر دوره قشلاقی
استان آذربایجان شرقی عمدتا متعلق به ایل ارسباران قره داغ میباشند و وجه تسمیه آنان ماخذ از نام (
ارسباران ) سرزمینی است که در آن زندگی میکنند . ارسـباران
- قره داغ منطقه مهم جغرافیائی در آذربایجان شرقی است که از شمال ، شـمال غربی و شمال شرقی به رودخانه ارس ،
از غرب به شهرستانهای مرند و جلفا و از جنوب به
شهرستان های هریس و تبریز و از شرق و جنوب شرقی به استان اردبیل محدود می شود. و وسعت آن حدود 9 هزار
کیلومتر مربع بوده و جنگلهای غنی ارسباران نیز در این منطقه واقع است . ایل ارسباران - قره داغ
دارای ریشه قومی و تاریخی مشترکی با ایل ائلسون ( شاه
سون ) بوده و تا دوره قاجار دارای نظام ایلی مشترک بودند . لذا برای اطلاع از سابقه تاریخی ایل ارسباران -
قره داغ می بایست به تاریخچه ایل ائلسون مراجعه نمائیم امروزه به آن تعداد از طوایف که در
قسمت غرب دشت مغان (دره رود ) استقرار داشته و
ییلاقات آنها عمدتادر ارتفاعات اطراف در ارتفاعات اطراف مشکین شهر ، اردبیل و قسمتی از سراب واقع است را متعلق
به ایل ائلسون می دانند.
وجه نامگذاری
هنگامیکه سرزمین
پهناور ایران دچار هرج و مرج و آشوب بوده و هر کدام از امرای تیموری و آق قویونلو گوشه ای از این
سرزمین را مقر حکمروایی خود نموده بودند اسماعیل
میرزا که بعدا به شاه اسماعیل معروف شد توانست با سرکوب آق قویونلو ها در سال 907 هجری قمری بنیان حکومتی را
استوار سازد که حدود دو قرن و نیم ادامه یافت . افراد
سلحشور و جانبازی که شاه اسماعیل را در این جنگها یاری کردند و علاوه بر آن تمرکز سیاسی و وحدت مذهبی کشور
مدیون خون و رنج ایشان بود در تاریخ به نام قزلباش شهرت
یافتند .شاه اسماعیل آنان را در زمره نجبای ایران درآورد و به ایشان عمامه خاصی داد که12ترک بود و میان آن
هم کلاه سرخی برسرمی گذاشتند و به خاطرکلاه مذکور به
قزلباش معروف گردیدند . در سال 998 هجری قمری افراد قزلباش علیه نماینده شاه (مرشد قلی خان) قیام کردند. از
این رو شاه عباس نسبت به نفوذ و قدرت فوق العاده ای که این
طبقه در امور کشوری و لشکری بدست آورده بودند بد بین شد و گروه دیگری را بنام شاه سون یا دوستداران شاه برای
در هم شکستن قدرت آنان بسیج نمود . بنابراین شاه سون ها
به گروهی اطلاق میشود که از سوی شاه عباس تشکیل یافت تا بر علیه قزلباش ها مبارزه کنند به محض احضار شاه عباس
داوطلبان ترک از سراسر ایران ، بین النهرین و حتی
آسیای صغیر خود را به دولتمردان صفوی معرفی می کردند.
پارسی ها (
فارس ها )
بـیش از
65% از جمعـیت ایران از نـژاد فارس (پارس) هستـند. فارس ها از اعـقاب نـژاد ایلامی یا آریایی
هستـند که در هزاره دوم پـیش از میلاد در فلات میانی
ساکن شدند و نام پارس ( پرشیا ) را برای ایران برگزیدند.
فارسیزبانان ایران
ترکیبی از اقوام مختلف ایران باستان هستند.
فارسیزبانان تنها،
افزون بر ایران در افغانستان، تاجیکستان، سمرقند در ازبکستان نیز هستی دارند.
جمعیت و پراکندگی
فارسیزبانان در
ایران بزرگترین گروه زبانی
به شمار میآیند. طبق یک نمونهگیری حدودی که در دوران پهلوی (در دهه? 1330) انجام شده بود جمعیت کسانی را که زبان فارسی معیار (و نه گویشهای آن) در آن زمان زبان مادریشان بود حدود 51%
اعلام کردند. به نظر برخی این آمار، امروزه دیگر چندان
دقیق نیست زیرا طی چند دهه اخیر میلیونها مهاجری که از مناطق زبانی دیگر به تدریج به استان تهران و دیگر
شهرهای بزرگ ایران مرکزی آمدهاند و زبان فارسی زبان اول
یا تنها زبان نسل دوم یا سوم آنها گشته درصد فارسیزبانان ایران را تا درجه زیادی بالا برده است. پدیده تغییر
زبانی در نسل جدید در بسیاری از شهرهای بزرگ همچون
بخش ترکزبان قزوین، زنجان، کرمانشاه، زاهدان، بجنورد، چالوس، برخی نقاط دیگر مازندران و مناطق لرنشین در
پایاننامههای متعدد دانشگاهی بازتاب یافته و ثبت شده است.
زبان
فارسی، پارسی، (نام
قدیمی: پارسی دری) زبانی است که در
کشورهای ایران، افغانستان، تاجیکستان، و ازبکستان به آن سخن رانده میشود. البته به این علت که ایران و
افغانستان مهاجران فراوانی داشتهاند که در کشورهای گوناگون پراکنده شدهاند، این زبان را از
لسآنجلس گرفته تا توکیو میتوان شنید.
برخی زبان فارسی
تاجیکستان و ازبکستان و چین را تاجیکی نام گذاردهاند و آن را از زبان فارسی متفاوت میدانند. تاجیکی را
امروزه با خط سیریلیک یا الفبای تاجیکی مینویسند،
پیش از آن با لاتین نگاشته میشد و پیشتر از آن با همین خطی که هنوز در ایران کاربرد دارد نوشته و خوانده
میشد.
زبان فارسی از
خانواده? زبانهای هندواروپایی است. نیاکان این زبان
زبانهای پارسی میانه (پهلوی) و پارسی باستان هستند.
در این زبان البته در
ایران 32 حرف وجود دارد که به مجموع آنها الفبا گفته میشود.
اعـراب
حدودا 4
درصد (دو و نیم میلیون نفر) جمعـیت
ایران عـرب تبار هستـند که بـیشتر آنها در استان خوزستان و جزایر خلیج فارس سکنا گزیده اند. به مردم عـرب ساکن
نوار ساحلی جنوب، که می توان بسیاری از ویـژگیهای
فارس ها را در آنها دید، بندری می گویـند. لباس بلند سنتی مردان عـرب ثوب یا دشداشه و دستاری که بر سر می
گذارند " گتره " نام دارد. اکثر عـربهای ایران هنوز به زبان عـربی تکلم می کنند.
آغاز کوچ عربها به
خوزستان از پیش از اسلام در
دوران ساسانیان بوده است. البته پس از اسلام نیز قبایل عرب در پی لشکریان فاتح به سوی کشورهای گشوده شده
از جمله مناطقی از ایران کوچ کردند که در خوزستان به علت وجود اعراب پیش از اسلام، پس از
اسلام نیز قبایل و عشایر بسیاری به این منطقه آمدند.
البته امروزه جمعیت عربهای خوزستان نسبت به اقوام فارسی زبان (بختیاریها، شوشتری و دزفولیها) در اقلیت قرار دارند.
ویژگیها
نژاد: اعراب خوزستان معمولاً سامی نژاد از نظر ظاهری سبزه
با موهای سر پرپشت و در عین حال از نظر بدنی کم مو
هستند. اما در میان ایشان سفید پوست چشم رنگی و موبور و حتی سیاهپوست نیز دیده میشود و این تفاوت رنگها مربوط
به مبداء اصلی مهاجرت ایشان است .
مذهب: مسلمان-شیعه
اثنی عشر
لباس محلی: مردان
دشداشه میپوشند که لباسی یکسره و بلند
تا مچ پا (بدون شلوار) و معمولاً سفید رنگ و در تابستان نیز خنک است. دشداشه را بیشتر قدیمیها در روستا میپوشند
و نسل امروزی معمولاً ترجیح میدهد با لباسهای
امروزی بگردند.
زبان: عربی محلی که
با عربی حجاز تفاوتهای بسیاری
دارد و بیشتر به عربی محاورهای عراق نزدیک است و تحت تاثیر فارسی و گویشهای محلی خوزستان قرار گرفته است.
البته عربی نواحی آبادان و خرمشهر با عربی نقاط دیگر خوزستان کمی تفاوت دارد و به اصطلاح
صحیحتر است و کمتر تحت تأثیر فارسی قرار گرفته است.
مثلاً عبارت «یخ» که در عربی فصیح «ثلج» میشود در آبادان و خرمشهر و همچنین محاور? عراق «ثلِج» تلفظ میشود
اما در دیگر نقاط خوزستان عربها اصطلاح فارسی آن (همان یخ)
را به کار میبرند. در عربی حجاز چهار حرف «گ»، «چ»، «پ» و «ژ» تلفظ نمیشود اما عربهای خوزستان تنها حرف پ را در
زبانشان به کار نمیبرند مثلاً فوگ (بالا)، چلِب
(سگ)، باژگاه (باشگاه) البته این موضوع محدود به عربهای خوزستان و ایران نیست .
اگرچه عربی خوزستان
به عربی محاورهای عراق نزدیک است اما تفاوتهایی نیز با آن
دارد. مثلاً حرف «ج» جای خودش را در بسیاری از عبارات به «ی» داده است مثل: «ریل» به جای «رجل» یا «دیایة» به
جای «دجاجة» یا «تییی» به جای «تیجی» (ترجع). عربی
خوزستان بسیار تحت تأثیر فارسی قرار گرفته است طوری که بسیاری از اصطلاحات، مخصوصاً لغات و اصطلاحات رایج
امروزی به صورت فارسی تلفظ میشوند: مثل «بیمارستان» به جای «مستشفی»، «بادگان» (پادگان) به
جای «ثکنة»، «سرگرد» به جای «رائد»، «گروهبان» به
جای «عریف»، «روزنامه» به جای «جریدة».
به تازگی بسیاری از خانوادههای عرب و در شهر اهواز،
به کودکانشان ابتدا فارسی یاد میدهند و به زبان فارسی با او تکلم میکنند با این توجیح که
او وقتی به مدرسه رفت برای درس خواندن و فهم دروس و کتب درسی که به زبان
فارسی نوشته شدهاند دچار مشکل نشود و البته عربی را وقتی
که بزرگتر شد خود به خود در فامیل یاد میگیرد و این موضوع باعث فراموش شدن بسیاری از اصطلاحات رایج عربی
خوزستانی در میان نسل امروزی میشود. دیده میشود که یک
جوان عرب هنگام عربی حرف زدن بسیاری از اصطلاحات عربی که پدر بزرگ و مادر بزرگش از آنها استفاده میکردند؛ را به
کار نمیبرد و به جای آنها از اصطلاحات فارسی
استفاده میکند. این موضوع در میان دختران امروزی عرب بیشتر شایع شده است (اگر چه هنوز هم اعراب خوزستان به
فرهنگ و زبانشان تعصب دارند)
تعصب: معمولاً عربهای
خوزستان نسبت به عشیره و زبان خود بسیار تعصب دارند و گاهی این تعصب رنگ افراط به خود میگیرد.
شیخ: اعراب خوزستان
قبایل مختلفی هستند که هر
قبیله برای خودش یک شیخ دارد که به اصطلاح نماینده و رئیس آن قبیله است .
فصل در
میان اعراب خوزستان
به جبران خسارت مادی
یا معنوی و یا جانی در میان اعراب جهت حل اختلاف
میان دو طرف از دو عشیره و یا از دو طرف از یک عشیره، فصل میگویند. فصل در لغت به معنی جدا کردن و فیصل دادن
است و از نظر عرف عشایر جهت رفع فتنه و برقراری صلح
میان دو طرف دعوا به کار میرود که بخش عمد? آن را به خانواد? آسیبدیده میدهند. پرداخت فصل بسته به نوع
خسارت بر عهد? خانواد? فاعل (زیان زننده) یا خانواده و
عشیر? فاعل به صورت مشترک است؛ مثلاً در پرداخت فصل قتل، مبنا بر این است که خانواد? قاتل یک سوم مبلغ فصل
را بپردازند و دو سوم دیگر از میان عشیر? قاتل جمعآوری
میشود. هر فرد از عشیره که به سن قانونی رسیده باشد باید در پرداخت این دو سوم مشارکت ورزد. معمولاً اعراب
خوزستان ترجیح میدهند که مسائل و اختلافات میان خودشان
را بدون مراجعه به مراجع قانونی، به صورت داخلی حل و فصل نمایند. فصل میتواند پول یا حتی زن باشد که در آن
صورت به آن فصیله میگویند.
فریضه: در اثنای جلس?
مذاکرات جهت تعیین مقدار فصل اغلب شخصی را به عنوان داور تعیین میکنند که هر دو طرف قبولش
دارند و به او فریضه میگویند. معمولاً فریضهها در
حل اختلافات عشایری تجربه و تبحر دارند .
ضمانت اجرایی فصل: ضمانت اجرایی فصل انتقام است. یعنی اگر
مجرم در ادای فصل تاخیر کند یا از زیر بار اجرای آن شانه
خالی کند؛ شخص زیاندیده دست به انتقام میزند و در این راه هم? افراد عشیره با وی همکاری میکنند و چه بسا
عشیر? زیاندیدهای پس از سالها (پنج، ده، بیست و حتی پنجاه
سال) فصل گرفته است .
فصل از نظر فقه شیعی:
در فقه شیعی برای جنایت، دیه
مقرر است که دیه از نظر بسیاری از علمای شیعه، مال است و از نظر برخی نیز مجازات است. اما فصل معمولاً جنب?
شرعی ندارد و با دیه تفاوت بسیاری دارد و ریشههای آن
را باید در دوران جاهلیت جستجو نمود .
فصیله: خوشبختانه امروزه این نوع فصل در میان عشایر کم شده
است و بیشتر از پول به عنوان فصل استفاده میشود. به هر صورت، فصیله زنی است که به عنوان دیه
به عقد شخص زیاندیده یا یکی از اعضای خانواده و
عشیر? زیاندیده درمیآید که مهریهاش بر عهد? عشیرهاش است (نه داماد) فصیله در موارد قتل یا هتک ناموس
گرفته میشود و تعداد آن بسته به نوع جرم از یک تا چهار زن میتواند باشد. با این کار به
اصطلاح پیوند خونی ایجاد میشود اما این پیوند به قیمت
تحقیر دختری خواهد بود که به عنوان فصیله تعیین میشود. فصیله دشنامی است که با کمترین اختلاف در خانواده
به رخ زن کشیده میشود و در میان زنان عرب، هیچ دشنامی از
این واژه توهینآمیزتر نیست.
فصل عامل بازدارند?
جرم یا بروز جرم؟
ظاهراً به دلیل سنگین
بودن فصل باید عامل بازدارند? جرم باشد اما به دلیل این که معمولاً سهم عمد? فصل را عشیره
پرداخت میکند (نه خود مجرم) بنابر این موارد زیادی دیده
شده است که افراد متعصب و بیمسئولیت در عشیره با اتکا به اصل زشت «میکشم و فصل میدهم» دست به جنایت میزنند .
انواع فصل
فصل قتل عمد: اعراب امروزه بیشتر پول بابت فصل قتل
عمد میگیرند که مبلغ آن بسته به ارزش پول متفاوت است و
معمولاً خیلی بیشتر از دی? قانونی است. در اصل فصل قتل عمد، دادن چهار زن است (زن بیوه را قبول نمیکنند) که
خوشبختانه این سنت در حال منسوخ شدن است. در آن صورت
خانواد? قاتل باید یک دختر را از خانواد? خودش به عقد برادر یا فرزند مقتول درآورد (در صورت نبودن این
اشخاص، پسر عموی مقتول) که به آن دختر به اصطلاح «اولی» میگویند و سه دختر نیز از طرف عشیر?
قاتل به عشیر? مقتول داده میشود که اصطلاحاً
به آنها «تلویات» میگویند .
فصل قتل غیر عمد: دو
دختر است که یکی از
خانواد? قاتل به عقد برادر یا پسر یا پسرعموی مقتول درمیآید دیگری (تلویه) از عشیر? قاتل با انتخاب خود دختر به عقد
یکی از افراد عشیر? مقتول درمیآید .
فصل ربودن دختر و
ازدواج با وی بر خلاف تمایل خانوادهاش: این فصل به صورت پول نقد پرداخت میشود که مقدار آن به
شخصیت، تحصیلات، جایگاه اجتماعی، خانواده و ... دختر
بستگی دارد .
فصل تجاوز به دختر
باکره: دادن فصل یا فصیله است (امروزه
پول نقد به خانواد? دختر است که بسته به ارزش پول متفاوت است) این فصل بر عهد? خود یا خانواد? فاعل است و عشیره
در پرداخت آن مشارکت نمیکنند و همچنین ازدواج با آن
دختر است .
فصل تجاوز به زن
شوهردار: دو دختر است. یکی به شوهر زن (به جبران
زن قبلی او) و یکی به خانواد? دختر (به جبران ننگی که به دامن خانواده زده شده است) در آیین عشایر عرب
تنها اعتراف زن یا دختر تجاوز دیده برای اثبات تجاوز کافی است. امروزه این فصل نیز اغلب به
شکل پول و نه دختر انجام میشود .
فصل صیحه: یعنی مردی
به دختر یا زنی به دید? سوء بنگرد یا متلک رکیکی بگوید یا او را در آغوش بگیرد یا ببوسد یا نیشگون
بگیرد یا مواردی از این گونه که به آن صیحه (رسوایی)
میگویند. فصل صیحه در گذشته و حال پول نقد بوده است که به خانواد? دختر یا شوهر زن پرداخت میشود .
فصل لواط: پول نقد
است که به خانواد? شخص تجاوز
دیده پرداخت میشود و بر عهد? خانواد? شخص لواط کننده است و عشیره در پرداخت آن مشارکی ندارد .
فصل نقص عضو: به صورت
پول نقد است که مقدار آن بسته به
ارزش پول میباشد. به جز شکستن بینی که معادل مخارج درمانی آن است و مواردی مثل ناقص کردن یک دست یا یک پا یا
یک چشم که نصف فصل قتل یک انسان میباشد . اگر نقص اعضای داخلی بدن به مرگ فرد بیانجامد هر
زمان که شخص آسیبدیده بمیرد حتی ده سال پس از آسیب
دیدن (یا بیشتر) در این صورت فصل کامل یک قتل گرفته میشود .
فصل اهانت: چه اهانت
لفظی چه فیزیکی (مثل زدن سیلی) فصل آن عذرخواهی است که فرد اهانت کننده باید به همراه چندتن از معتمدان
محل و ریش سفیدان عشیره به خان? شخص مورد اهانت برود
و از او پوزش بخواهد .
فصل ضرر به اموال یا
سرقت: رد مال و جبران تمام
خسارات است (با حضور سه نفر خبره و مورد اعتماد طرفین)
فصل چهارپایان: فصل چهارپایان مانند شتر، گاو،
گوسفند، اسب که قیمت معینی دارند؛ جبران کامل خسارت است. اما اگر حیوان را بتوان پیش از مرگ
ذبح نمود؛ فصل آن تفاوت بهای میان حیوان سالم و
حیوان ضربه دیده و ذبح شده است. در مورد سگ که در روستا کاربرد فراوانی هم دارد؛ فصلی دریافت نمیشود اما
قاتل سگ موظف است به خانه صاحب سگ برود و روی فرشش بنشیند و از وی غذر بخواهد .
عرب کمری
عربهایی را میگویند
که در مجاورت بختیاریها زندگی میکنند با ایشان
وصلت کردهاند؛ از نظر رسم و رسوم و زبان و ... اشتراکات زیادی با بختیاریها پیدا کردهاند. اما در اصل
بختیاری نیستند. در حقیقت عرب کمریها اعرابی هستند که اصطلاحاً در کوه و کمر زندگی میکنند و
وجه تسمیه ایشان نیز همین است. زبان ایشان در اصل
عربی است که به عربی عراق بیشتر نزدیک است تا اعراب خوزستان و به مرور زمان با گویش بختیاری ترکیب شده است و
اصطلاحاتی مخصوص به خود پیدا کرده است طوری که فهم آن هم
برای اعراب و هم برای بختیاریها ممکن نیست. مثلاً: اصطلاح «چطور هستی؟» که در احوال پرسی به کار میرود به
لهج? عرب کمری میشود «چی چینَک» در حالی که همان به لهج? عربهای خوزستان و همچنین عربهای
عراق میشود «اِشلونک». اما عبارت «تخم مرغ» به لهج? عرب
کمری میشود «بیاض» که عراقیها نیز همین اصطلاح را به کار میبرند در حالی که به لهج? عربهای خوزستان میشود
«دحرویة». همچنین تلفظ «ج» که اعراب خوزستان در
بیشتر کلمات آن را به «ی» تبدیل کردهاند مثل «ریل» به جای «رجل» یا «دیایة» به جای «دجاجة» اما عرب کمریها همچنان
«ج» را تلفظ میکنند.
عرب کمریها معمولاً هم به گویش بختیاری و هم به
لهج? عرب کمری و گاهی نیز به عربی خوزستانی تسلط کامل
دارند. عرب کمریها به دیگر اعراب خوزستان، اصطلاحاً عرب بَرّی میگویند عرب برّی یعنی عربهایی که در برّ
یا زمین مسطح زندگی میکنند .
قبایل و عشایر عرب
خوزستان
• اجود
• بنی اسد
• امازه
• اوس
• کوتی
• ادریس
• باوی
• بچاری
• بحرینی
• البوروایه
• آل بطاط
• بعیجات
• بغلانی
• بنده
• بهادل
• تفاخ
• ثامری
• جامع
• جبیرات
• جرفی
• جعافره
• جعاوله
• جلیزی
• جوابر
• جنابیان
• چاسبی
• حرادنه
• حردانی
• حزباوی
• حلاف
• حمادی
• حمودی
• حمیدی
• حناتشه
• حوافظ
• حیدری
• آل حویزی
• آل خاقانی
• خرسان
• خزاعل
• خسرجی
• خفاجی
• خمیسی
• خنافره
• خواجات
• دیلمی
• ذهبیات
• دوالم
• ربود
• بنی ربیعه
• آل ربیعی
محسنی
• آل ربیعی
• رویشد
• زبیدات
• زرگان
• زغیبی
• زویدات
• زهیریه
• ساعد
• ساعدی
• ساکی
• سیلاوی
• سبتی
• بنی سعید
• سلامات
• سلیمان
• سواری
• سودانی
• شریفی
• صگور
• طالقانی
• بنی طرف
• عامری
• عساکره
• عطبی
• عباده
• عبوده السنایره
• بنی عبس
• عرب مارد
• عرب جراحی
• عچرش
• بنوالعلم
• عموری
• عوابدی
• عیدانی
• البو غبیش
• البو غضبان
• عبدالخانی
• عنافچه
• بیت غانم
• البو فرحان
• فاضلی
• فرطوسی
• فزاره
• فهود
• فیصلی
• الگطارنه
• قنواتی
• الگوام
• البو چاسب
• آل کثیر
• کرمی
• کعبی
• کعب منان
• کعب الحاجی
• کعب فرج
الله
• کعب کرم الله
• چنانه
• کنعانی
• بنی لام
• محیسن
• مزرعه
• مطوری
• البو محمود
• بنی مره
• البو مسلم
• مشعشعیان
• مطرقی
• معاویه
• البو معبر
• معرفی
• منتفج
• منیعات
• مجدم
• میاحی
• نبهانی
• آل نصار
• نیسی
• نواصری
• ویسی
• هلالات
ضیاغم (شمر) یکی از
بزرگترین قبایل عرب در استان خوزستان و
طایفه ای صلح طلب و مهمان نواز هستند .
آذری ها
منابع
• مرکز آمار ایران، سالنامه آماری کشور 1382
• گیتا
شناسی،اطلس ایران و جهان، چاپ دوم 1375
• احمد کسروی
تبریزی، نام شهرها و دیههای ایران
• ریچارد ن. فرای،میراث ایران، ترجمه مسعود رجب نیا
• ا.م.دیاکانوف
،تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز
• عبدالحسین
زرین کوب، تاریخ مردم ایران(ایران قبل از اسلام)
• آرتور
کریستنسن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشید یاسمی
• احمد کسروی
تبریزی، شهریاران گمنام
• عبدالحسین
زرین کوب، تاریخ مردم ایران(از پایان
ساسانیان تا پایان آل بویه)
• محمد جواد
مشکور نظری به تاریخ آذربایجان، ج
1، تهران 1339
آذربایجان نام منطقهای
جغرافیایی است در شمال غرب ایران شامل
استانهای آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی و اردبیل.
ترک های آذری بزرگترین اقلیت نـژادی ایران و تشکیل
دهنده 25 درصد کل جمعـیت ایرانند. هر چند عـمده ترکها در استانهای آذربایجان شرقی، غربی و
اردبـیـل زندگی می کنند. شمار انـبوهی از آنان در
سایر استانهای کشور ساکنند. منطقه آذربایجان به علت موقعیت خاص جغرافیایی، یکی از مناطق حساس و مهم کشور
است. همین اهمیت، حساسیت و گستردگی باعث شده است تا این منطقه با وجود خصوصیات مشترک
جغرافیایی، فرهنگی و تاریخی به سه استان آذربایجان
شرقی، غربی و اردبیل تقسیم شود. در حال حاضر استان آذربایجان شرقی دارای 12 شهرستان، 31 شهر و 30 بخش، 133 دهستان
و 3149 آبادی است .
از نظر تاریخی ، تاریخ باستانی آذربایجان با تاریخ
قوم ماد در آمیخته است. قوم ماد پس از مهاجرت به ایران آرام
آرام قسمتهای غربی ایران از جمله آذربایجان را تصرف کردند . مقارن این ایام دولتهایی در اطراف آذربایجان وجود داشت
که از آن جمله میتوان به دولت آشور در شمال
بین النهرین ، دولت هیق در آسیای صغیر ، دولت اورارتو در نواحی شمال و شمال غرب ، اقوام کادوسی در شرق و
کاسیها در حوالی کوههای زاگرس اشاره کرد . بعد از تاسیس دولت ماد ، آذربایجان به ماد کوچک
معروف شد و مشتمل بر شهرهای قدیمی همدان ، ری ، اصفهان
و کرمانشاه بود . بعد از غلبه اسکندر مقدونی به ایران ، سرداری به نام آتورپات در آذربایجان ظهور کرد و از
اشغال آن توسط یونانیان ممانعت به عمل آورد . از آن به بعد
این سرزمین به نام آتورپاتگان معروف شد . آتورپات به پادشاهی رسید و آن ناحیه را مستقل اعلام نمود . حکومت
جانشینان آتورپات در آذربایجان در زمان اشکانیان نیز
ادامه یافت و این منطقه توانست کماکان استقلال خود را حفظ کند . سر انجام اردشیر بابکان موسس سلسله ساسانی بر
حکمرانان آذربایجان استیلا یافت.
جغرافیا
سرزمینهای پیرامون
دریاچه ارومیه، همواره یکی از مناسب ترین شرایط زندگی را در فلات ایران فراهم آوردهاست. این
منطقه از نظر تجاری هم، بر سر راه بازرگانی قفقاز و
هم چنین راه شرقی غربی که که به دریای سیاه میپیوسته، واقع بودهاست و امروزه نیز دروازه ورود به اروپا و مسیر
ترانزیت اروپا به آسیای میانهاست.
آذربایجان حدود
100825 کیلومتر مربع مساحت دارد. این منطقه دارای 17 رود و 2 دریاچه از جمله دریاچه ارومیه است. دو حوزه
آبریز اصلی منطقه شامل دریای خزر و دریاچه ارومیه
میشود.
بلندترین بخش منطقه
کوه سبلان با ارتفاع 4811 متر از سطح دریا است.
دیگر کوهای استان عبارتند از کوه سهند (3710)، کوه بزقوش (3306)،سیاه کوه (3578)، کوه قبله داغ (3189)، کوه
چال داغ (3285)، کوه جلاداغ
(3255) و
کوه چلیکان (3230) .
از لحاظ آب هوایی سه
اقلیم در منطقه آذربایجان وجود دارد. مدیترانهای
با باران بهاری که بیشتر سطح سه استان دارای این اقلیم است. نیمه بیابانی سرد که اقلیم شمال غربی آذربایجان
شرقی و شمال اردبیل است و اقلیم کوهستانی سرد که
مابین کوههای سهند و سبلان و هم چنین بخش غربی آذربایجان غربی دارای این اقلیم هستند.
تاریخ آذربایجان
تاریخ باستان
پیش از آمدن اقوام آریایی به ایران اقوام دیگری
بطور پراکنده و با جمعیتی کم در منطقه آذربایجان و حاشیههای
آن زندگی میکردند که از آن میان میتوان به هوریان، اورارتوها، مانناییها و کاسیها اشاره کرد. البته
طبقه حاکم کاسیها هم آریائیانی بودند که زودتر به
منطقه وارد شده بودند.
با آمدن اقوام آریایی
به فلات ایران، اقوام بومی با
ایشان آمیخته شدند و در یک اتحاد، پادشاهی ماد را به وجود آوردند. که تأثیر عمیقی بر تاریخ منطقه آسیای غربی
گذاشت که مهمترین آن نابود کردن آشوریها و حذف آنها
از صفحه تاریخ بود.
ماد از دو بخش ماد
کوچک و ماد بزرگ تشکیل میشد. که ماد
کوچک آذربایجان امروزی است و ماد بزرگ شامل همدان، تهران، کرمانشاه و اصفهان میشود. پایتخت ماد هگمتانه
(همدان امروزی) بود که تلفظ آن به یونانی اکباتان
نامیده میشد. مادها نخست دولت متمرکز و مقتدر را در فلات ایران پایه گذاری کردند و در داخل و خارج فلات
ایران آغاز به گسترش قلمروی خویش کردند.
گسترش قلمرو ماد هم
زمان شد با قدرت گیری پارسیان در جنوب غربی ایران. نیاکان هخامنشیان با پادشاهان ماد در ارتباط
بودند و عقیده بر این است که فرمانبردار مادها
بودهاند. به گونهای که وقتی پادشاه ماد از اقدامهای کورش بزرگ که نواده دختری او بود خبردار شد و اورا به
هکمتانه فراخواند،امتناع کورش از رفتن به دربار ماد به
عنوان عصیان وی برداشت شد. برخورد پارسیان و مادها در نهایت به سقوط پادشاهی ماد انجامید که البته نقش
گروهی از درباریان ماد که با کورش همکاری میکردند تأثیر فراوان در این رخداد داشت.
در زمان هخامنشیان،
ماد کوچک (آذربایجان) به عنوان
یکی از ساتراپها اداره میشد. در اوایل دولت هخامنشی، بعد از خودکشی کبوجیه در مصر و آشوب در شاهنشاهی،
ماد نیز شورش کرد. این شورش به سختی توسط داریوش سرکوب شد. در اواخر دوران هخامنشی و هم زمان
با لشکر کشی اسکندر به ایران ساتراپ ماد کوچک فردی
بود به نام آتورپات (آذرباد)، وی توانست ماد کوچک را از حمله اسکندر حفظ کند. بعد از آن ماد کوچک به نام او ماد
آتورپاتن یا آتورپاتگان نامیده شد.
در زمان سلوکیان و
اشکانیان آذربایجان خودمختاری نسبی داشت. که البته اساس کشورداری سلوکیان و پس از آن اشکانیان بر
استقلال نسبی استانها استوار بود. در زمان سلوکیان به نظر
میرسد خاندان آتروپاتن هم چنان بر آذربایجان حکم میراندند.
در زمان اشکانیان
وضعیت حکومت آذربایجان چندان روشن نیست ولی میتوان حدس زد مانند دیگر نقاط ایران تحت سیطره
خاندانهای زمیندار(فئودال) با نفوذ و مطیع اشکانیان
اداره میشدهاست. مشکل آذربایجان در زمان اشکانیان یورشهای سهمگین آلانها و گرجیها از قفقاز بود. که باعث
ویرانی و غارت فراوان میشدند. برای دفع ایشان شاهنشاهان اشکانی خود وارد کارزار میشدند.
در زمان ساسانیان آذربایجان اهمیت ویژهای یافت. یکی از سه
آتشکده معتبر ساسانیان، آتشکده آذرگشنسب، در شیز واقع در آذربایجان قرار داشت.پادشاهان
ساسانی در ایام سختی به زیارت آن میشتافتند و هدایای
بسیار تقدیم میکردند. این آتشکده نشانه اتحاد دین و دولت بود و سمبل دولت ساسانی بشمار میرفت. در
بیشاپور کتیبهای وجود دارد که نام خاندانهای فئودال اوایل حکومت ساسانیان در آن ثبت شدهاست.
برای آذربایجان از خاندانی به نام وراز Varaz نامبرده شدهاست که گویا محل اقتدار ایشان
آذربایجان، آران و ارمنستان بودهاست.
در زمان حکومت
ساسانیان، اقوام ترک نژاد خزر به قفقاز وارد شدند. قباد پدر انوشیروان با تلاش فراوان ایشان را عقب
راند و دژهای مستحکمی در دربند قفقار برای جلوگیری
از یورشهای آنها بنا کرد، رومیان نیز هر ساله مبالغی برای نگهداری این دژها به دولت ساسانی میپرداختند. از
وقایع مهم آذربایجان در زمان ساسانیان جنگ سرنوشت
ساز بهرام چوبین با خسروپرویز در این استان بود که به شکست بهرام انجامید. دیگر واقعه مهم وارد شدن هراکلیوس
امپراتور روم به آذربایجان بود که منجر به ویرانی
آتشکده آذرگشنسب شد.
ورود قبایل ترک به
آذربایجان
در صده های نخستین اسلامی ترکان ماورای قفقاز-
که ایرانیها به آنها خزر میگفتند- مجدد تلاش های خود را برای
ورود به درون آران و آذربایجان از سرگرفتند، و چندین تلاشِ آنها توسط سپاهیان خلافت عربی عقب رانده شد. در سال
178 خورشیدی یک جمع بزرگ از خزرها از گذرگاههای
قفقاز به درون اران سرازیر شدند و دست به تخریب و کشتار زدند. خازم ابن خزیمه را هارون الرشید به منطقه فرستاد و
او آنها را بیرون راند و دربندهای کوهستانی
قفقاز را بازسازی کرد. این حمله را ناشی از تحریکات دولت بیزانس (روم شرقی) درجهت ایجاد دردسر برای خلیفه در مرزهای
شمالی کشورش هم می دانند و آن را با تلاشهای رومیها
برای بازپس گیری ارمنستان و بخشهائی از آناتولی که در اشغال عربهای مسلمان بود ارتباط می دهند.
نوشته تارخ نویسان
سده های چهارم و پتجم هجری مانند بیهقی و
ابن اثیر نشان می دهی که ترکان غُز در اواخر قرن چهارم در آذربایجان بوده اند.این گروه ترکان را سلطان محمود
ابتدا از آنسوی سیحون به خراسان آورده بود و ابتدا
هواداری وی می کردند و سپس سر به شورش و نافرمانی برداشتند. گردریزی می نویسد: " ارسلان به سلطان گفت:این
خطا بود که کردی، اکنون که آوردی همه رابُکش و یا به من
دِه، انگشتهای نر ایشان را ببُرم تا تیر نتوانند انداخت." به هر روی ایشان از خراسان رانده شدند و پس از چند
سال آوردگی در ایران و زد و خوردهای فراوان در نواحی دیگر
ایران به آذربایجان رسیدند هم چنین چامچیان تاریخ نگار ارمنی درباره جنگی که بین ایلات غُز و شهریاران محلی
آذربایجان (واسپورگان)در سالهای 411 و 412 هجری قمری در
گرفته است می نویسد:"در این سال ترکان که همچون سیل به آذربایگان رسیده بودندروی به نواحی ارمنستان آورده
به واسپورگان درآمدند دست به تاراج و تالان بگشاده
بسیار جاها پایمال ساختند"
دکتر محمد جواد مشکور درباره آمدن قبایل ترک به آذربایجان درِ
کتاب (نظری به تاریخ آذربایجان، ج 1، تهران 1339، ص 152) مینویسد: حوادث متناوب یکی بعد از
دیگری آذربایجان را آماج تهاجمات پیاپی قرار داد. بعد
از سلجوقیان، دورِ سلسله جنبانی ترکان آتابای یا اتابکان آغاز و با نفوذ این اقوام و گسترش زبان ترکی،
سیطرهی زبان آذری، محدود و رفته رفته رو به کاهش نهاد.
در زمان سلجوقیان ترکهای
بیشتری به آذربایجان روی آوردهاند. با ادامه تسلط ترکان
در دوران اتابکان باز هم عده ترکها در آن سرزمین فزونی یافت و مآلاً زبان ترکی رونق بیشتری گرفت. حکومت
ترکمانان آق قویونلو و قراقویونلو و اسکان آنها در آذربایجان بیش از پیش موجب رونق ترکی و
تضعیف زبان "آذری" شد. جنگها و عصیانهایی که در فاصلهی برافتادن و برخاستن
صفویان، پیش آمد سربازان ترک بیشتری را به آذربایجان
سرازیر کرد. وجود قزلباشهای ترک نیز مزید بر علت شد و زبان ترکی را در آن سرزمین رونق بخشید.
اقتصاد
آذربایجان از مناطق
ثروتمند ایران است. این منطقه
به دلیل داشتن بارندگی مناسب از کشاورزی خوبی برخوردار است به ویژه در زمینه میوه و مرکبات. از لحاظ صنعت
نیز، از مناطق صنعتی ایران به شمار می آید که عمده
کارخانجات ماشین سازی و صنایع سنگین در آن قرار دارند. علاوه بر این در این منطقه انواع صنایع غذایی، سیمان، قند و
شکر، لوازم الکتریکی، و غیره نیز وجود دارد.
از 109 شهر آذربایجان
به 78 شهر آن گازرسانی شدهاست. که استان آذربایجان شرقی با 78% شهرهای گازرسانی شده بالاترین درصد را در بین
دو استان دیگر دارد.
در آذربایجان 10 سد
مخزنی وجود دارد که سدهای ارس و مهاباد مجهز به نیروگاه آبی هستند. هم چنین ظرفیت تولید برق
مولدهای نصب شده در منطقه برابر 1351 مگاوات(1382) است.
مردم
جمعیت آذربایجان
تقریباً 6،989،871 (1382) نفر برآورد میشود.از ایشان 3،888،093 شهرنشین ،3،098،823 روستایی و مابقی غیر ساکن هستند.متوسط میزان اشتغال برای سه استان
منطقه آذربایجان در سال 1382، بالای 90% بودهاست.
اکثریت مردم
آذربایجان به ترکی آذربایجانی تکلم میکنند. در این میان اقلیتهای ارمنی، کرد، فارسی زبان، آسوری و
تالشی نیز وجود دارند. در غرب و جنوب آذربایجان غربی
اکثریت با کردها است .
جاذبههای گردشگری
• تخت سلیمان
• مسجد کبود
• قرهکلیسا
• دژ بابک
خرمدین در کلیبر
• خانقاه شیخ
صفی الدین اردبیلی
• قلعه ضحاک
• شاه گلی
• دریاچه
ارومیه
جستارهای وابسته
• ترکی آذری
• زبان آذری
• آذربایجان
غربی
• آذربایجان
شرقی
• اردبیل
• جمهوری
آذربایجان
ارامنه و
یهودیان
شمار مردم
ارمنیتبار در جهان پیرامون 9 میلیون نفر برآورد شدهاست. حدود 3 میلیون نفر از ایشان در جمهوری
ارمنستان زندگی میکنند. بقیه ایشان در بسیاری از کشورهای
جهان پراکندهاند.و بین 400هزار و 500 هزار نفرشان در ایران هستند
ارامنه و یهودیان در
نقاط مخـتـلف شهری ایران زندگی می کنند. شمار زیادی از ارامنه در تهران و اصفهان ساکنند و به
داشتن مهارتهای فنی و شم تجاری شهره اند. یهودیان ایران
قدمتی 2500 ساله دارند. ولی بعـد از 1357 تعـداد اندکی از آنان در ایران ماندگار شدند که عـمدتا در چهار
شهر تهران، همدان، اصفهان و شیراز باقی مانده اند.
ارمنیان تهران:
ارمنیان تهران بیش تر در اطراف خیابان کریم خان زند سکونت دارند.در بیش تر
رستوران ها و کافه ها
و گیم نت های این محله آوای لهجه ی ارمنی به گوش
می رسد.کلیسای معروف شورای خلیفه گری ارامنه نیز در همین محله و در ابتدای خیابان استاد نجات اللهی (ویلای
پیشین) قرار دارد.
آشوریان ایران
بر اساس شواهد و
مدارک موجود، آشوریها، قرنها در ایران سکونت داشتهاند، لیکن نمیتوان تاریخ دقیق ورود آنان را
به ایران مشخص کرد. چندین نمونه از اینگونه مهاجرتها
به شرح زیر است: تیگلات پلسر اول (1015-1077 قم) در زمان سلطنتاش بر امپراتوری آشور چندین بار به سرزمین
ماد بویژه سرزمینهای اطراف دریاچه ارومیه لشکرکشی کرد و
تعدادی از آشوریان را در آنجا سکنی داد. همچنین از کتیبهای که از زمان سطنت سارگن دوم به دست آمده است، این
مطلب درک میشود که بین سالهای
721-705 قم.
گروههایی از آشوریها در فلات ایران و سرزمین ماد اسکان داده شدهاند. بر اساس همین کتیبه در این زمان در
حدود دویستهزار آشوری در ناحیه آذربایجان فعلی ساکن
شدهاند. در زمان سناخریب، سرحدون و آشور بنیپال اسکان آشوریها در ایران ادامه داشت و در زمان سلطنت
شاپور اول (خسرو انوشیروان) تعداد قابلتوجهی از آشوریهای
ساکن در شهرهای روها (ارفه)، انطاکیه و نصیبین به ایران انتقال و در شهرهای توس، نیشابور و هرات اسکان
داده شدند. خسرو پرویز نیز تعداد قابلتوجهی از آشوریهای
سوریه و فلسطین را به ایران انتقال داد. پس از تصرف شهر (ارفه) به وسیله رومیها و آزار مسیحیان آشوری ساکن
این منطقه، تعداد قابلتوجهی از آنان به نصیبین و
سایر شهرهای ایران پناهنده شدند و مدرسه ارفه نیز که به وسیله رومیها تعطیل شده بود، به قلمرو ایران
منتقل شد.
در زمان خلافت عمر ـ
یکی از خلفای راشدین ـ
همه آشوریهای شهر کوفه به جزایر و سواحل جنوبی خلیج فارس کوچانده شدند و بدین ترتیب تعداد قابلتوجهی از
آشوریها در صفحات جنوبی ایران سکونت گزیدند.
آخرین موج مهاجرت
آشوریها به ایران در قرن بیستم و در سالهای اولیه جنگ
جهانی اول صورت گرفت و آن زمانی بود که عثمانیان پس از کشتار عظیم ارامنه و آشوریهای ترکیه، عشایر آشوری را با
کسب اجازه از ولیعهد ایران به مناطق خوی، سلماس و
ارومیه کوچانیدند. بر اساس شواهد و مدارک به دست آمده از قبرها و کلیساهای تاریخی به طور کلی میتوان گفت
که اسکان آشوریها در ایران با تاریخ این سرزمین عجین بوده است. واقعیت این است که آشوریها
پس از سقوط امپراتوری در بینالنهرین، جزئی
از ملت ایران شده و با مردم این سرزمین سرنوشت مشترک پیدا کردهاند.
پذیرش مسیحیت و تأسیس
کلیسای شرق آشوری
آشوریها از بدو پیدایش مسیحیت بدین آیین گرویدهاند. اکثریت
آنان در قرن اول تا سوم میلادی به این دین روی آوردند.
روایات متعددی نیز در مورد نحوه و زمان مسیحی شدن آشوریها به طور دستهجمعی وجود دارد که مربوط به شهر ارفه
یا ادسا که یکی از مراکز مهم سیاسی، مذهبی و علمی آشوریها
بود، است. بنا به روایات آشوری، در زمان حیات مسیح، آبکار پنجم پادشاه دولت ارفه بود و از بیماری لاعلاج رنج
میبرد، در همین زمان اخبار مربوط به معجزات
شفابخش حضرت مسیح به گوش پادشاه رسید و به همین لحاظ پیک به جانب آن حضرت فرستاد و ایشان را دعوت کرد که به
شهر او بیاید و ضمن آنکه به دور از آزار یهودیان به تبلیغ دین خود میپردازد، او را نیز شفا
دهد. حضرت مسیح در پاسخ به پادشاه نوشت: من
رسالتی از جانب خدا دارم که موعد اتمام آن فرارسیده است و با آنکه از تو سپاس دارم، اما نمیتوانم نزد تو
بیایم، لیکن به جای خود یکی از پیروانم را به سوی تو خواهم فرستاد تا هم تو را شفا دهد و هم
مردم شهر تو را به دین راستین هدایت کند. و بدین
ترتیب در حدود سالهای اول میلادی یکی از رسولان به نام «ادی» یا تدئوس به ادسا اعزام شد و آبکار را شفا داد و
بدین ترتیب اکثریت مردم شهر ارفه به دین مسیح گرویدند.
و نخستین کلیسای شرق آشوری در شهر ارفه (رها یا ادسا) به وسیله این شخص تأسیس شد و آن را کلیسای شرق یا
کلیسای پارسیان نام گذاشتند و قرنها به وسیله این کلیسا
به تبلیغ دین مسیحیت و گسترش علوم و فنون همت گماشتند. ارفه از زمان تأسیس کلیسای مسیحیت فعالانه در امر
گسترش مسیحیت شرکت کرد و اولین مدرسه تربیت مسیحیان و تحقیق
در فلسفه مسیحیت و سایر علوم و فنون به نام مدرسه پارسیان در همین شهر شروع به کار کرد. مدرسه پارسیان همه ساله
تعداد قابلتوجهی دانشمند تربیت میکرد و به اقصی
نقاط ایران و سایر نقاط عالم جهت بشارت و موعظه مسیحیت، تأسیس مدارس، کلیساها، بیمارستانها و سایر مراکز
علمی و مذهبی اعزام میکرد. مدرسه ارفه به منزله پلی بود بین
اعتقادات مسیحیان شرق و غرب و به وسیله این مرکز علمی بود که بین فلسفه یونان، روم و شرق رابطه ایجاد شد.
فرق مذهبی آشوریها
الف) کلیسای شرق
آشوری
این کلیسا به نامهای
دیگر مانند کلیسای پارس،کلیسای
شرق، کلیسای سریانی،کلیسای یعقوبی و کلیسای نسطوری نیز شناخته میشود. این کلیسا مدعی است که بر اساس
تعالیم مستقیم و سنت دست نخورده صدر مسیحیت تشکیل شده و در طول تاریخ بدون تغییر و تحول اساسی
همچنان استقلال خود را در برابر کلیساهای خارج و
مکاتب مختلف مسیحیت محفوظ داشته است. عمده پیروان این کلیسا آشوری و هندی هستند و در سراسر جهان پراکندهاند.
بیشترین پیروان این کلیسا در عراق و سپس در امریکا، ایران، سوریه، لبنان، ترکیه، هند و
ممالک اروپایی زندگی میکنند. این کلیسای سنتی از
لحاظ اعتقادات و مراسم مذهبی، قرابت نزدیکی با کلیساهای ارتدوکس دارد. کلیسای شرق آشوری ایران که تابع مرکز
جهانی این کلیساست، در حال حاضر زیر نظر مستقیم
پاتریاریک، (عالیترین مقام مذهبی) اداره میشود. رهبر جهانی کلیسای شرق آشوری عالیجناب ماردنخای چهارم
است و مرکز اصلی این کلیسا در تهران است. عبادت در این
کلیسا به زبان آشوری کلاسیک(آرامی) است و سلسله مراتب کلیسایی مخصوص به خود را دارد و تابع واتیکان نیست و
پاتریارک در رأس این کلیسا قرار دارد. اصول اعتقادی این
کلیسا به اختصار از این قرار است: ایمان به خدا، عیسی پسر خداست، ایمان به روحالقدس، گناهکار بودن انسان،
کفاره شدن عیسی بر روی صلیب برای آمرزش انسان،
مرگ و دفن عیسی، رستاخیز و صعود عیسی، بازگشت ثانوی عیسی، قیامت و داوری و اعتقاد به کتاب مقدس به عنوان کلام
خدا.
ب) کلیسای کاتولیک (کلدانی آشوری)
این کلیسا پس از تشکیل
کلیسای شرق آشوری در سال 1551 تأسیس شد و اگرچه خود را در
شمار کلیساهای سنتی و قدیمی قرار میدهد، اما از لحاظ برخی اعتقادات خاص مربوط به شخصیت حضرت مریم و تعبیرات
مربوط به اقنوم و شخصیت حضرت مسیح با کلیسای شرق و مکتب
ارتدکس اختلاف اساسی دارد. این کلیسا زیر نظر کلیسای واتیکان اداره میشود، ولی از لحاظ زبان کلیسا با کلیسای
کاتولیک جهان متفاوت است، بدین معنی که مراسم مذهبی
کلیسای آشوری به زبان آشوری است و از این بابت شباهت کلی با کلیسای شرق آشوری دارد.
کلیسای کاتولیک آشوری
و کلدانی در میان آشوریان ایران حدود 13 هزار
نفر پیرو دارد. رهبر کلیسای کاتولیک در ایران در حال حاضر جناب اسقف رمزی است. مرکز اصلی کلیسای کاتولیک
آشوری در تهران قرار دارد.
اصول اعتقادی این کلیسا به اختصار از این قرار
است: علاوه بر قبول داشتن کتاب مقدس به احادیث و روایات مقدسین نیز احترام میگذارند.
اعتقاد به مراسم و آیینهای مقدس مانند تعمید و عشای
مقدس، نزدیکترین فرد به خدا پس از عیسی حضرت مریم است. ایمان به این مطلب که عیسی پسر خداست و از مریم
باکره متولد شده است و به خاطر گناه بشر مصلوب شده و مدفون شده و روز سوم زنده خواهد شد و
بعد از چهل روز به آسمان صعود خواهد کرد. اعتقاد به
روحالقدوس نیز از دیگر اعتقادات آنان است.
ج) کلیسای انجیلی آشوری
این کلیسا از فرق
پروتستان است و در نیمه اول قرن 19 میلادی توسط مبلغان مذهبی امریکایی در ایران تأسیس شد. این
کلیسا تا چندی پیش زیر نظر اتحادیه کلیساهای
پروتستان ایران اداره میشد، ولی در حال حاضر به صورت مستقل اداره میشود و مرکز آن نیز در تهران قرار دارد.
کلیسای انجیلی تابع تشریفات خاص مذهبی کلیساهای شرق آشور و
کاتولیک نیست. زبان کلیسا همان زبان محاوره آشوری است. کلیسای انجیلی آشوریان در ایران دارای یک انجمن،
گروه جوانان، بانوان و گروههای کُر مذهبی است. این
کلیسا در عرض سال برای کودکان کلاسهای دینی و زبان قومی برپا میکند.
د) کلیسای جماعت خدا
یا برادران آشوری (پنطیکاستی)
این کلیسا از شعبههای کلیسای پروتستان است که
ابتدا در امریکا پدید آمد و سپس توسط کشیش اندریوس اورشان
که از آشوریان ایرانی مقیم امریکا بود، در سال 1910 میلادی در ایران تأسیس شد. تعداد اعضای این کلیسا در
مقایسه با سه کلیسای فوقالذکر از همه کمتر است. وجه تمایز
عمده این کلیسا با سایر کلیساهای فوقالذکر در این است که علامت و نشانه تعمید بر روحالقدس را تکلم به زبانهای
آسمانی میداند (مطابق کتاب اعمال رسولان، باب
دوم انجیل مقدس) در رأس کلیسا شبان قرار دارد که سمت کشیش دارد و مسئول اداره امور کلیساست.
وضعیت آشوریان در حال
حاضر
طلوع انقلاب اسلامی ایران برای آشوریها نویدهای تازهای
داشت. آنان مانند سایر گروههای نژادی و گروههای مذهبی
رسمی از نعمت آزادی و حریت استفاده کرده، زبان و آداب و رسوم و مذهب و سنن قومی خود را که ضامن بقای قومیت
آنان است، حفظ و حراست کردند و در میان افراد جامعه خود
آزادانه اشاعه دادند. اصل سیزدهم قانون اساسی این آزادی را بوضوح و صراحت تمام برای اقلیتهای مذهبی ایران
تضمین میکند. از این رو آشوریان نیز از امتیازات آن کمال استفاده را کردند. تدریس زبان
آشوری، یعنی آنچه در سراسر خاورمیانه منع شده و
کشورهای همسایه آن را ممنوع میدانند، در مدارس اختصاصی آشوریان ایران مانعی ندارد. برپایی مراسم و آیینهای
دینی و مذهبی در کلیساهای چهارگانه آشوری از
مفاخر جامعه آشوری است. آیینهایی مانند انجام مراسم قربانی مقدس یا عشای ربانی برای کودکان و آموزش تعلیمات
دینی در مدارس و کلیساهای آشوری با نظم و شکوه خاص
برگزار میشود.
آشوریان دارای بیش از
90 کلیسای تاریخی باقی مانده از نخستین
سالهای پذیرش مسیحیت هستند که هنوز در روستاهایی که برخی از آنها فاقد حتی یک خانواده آشوری هستند، حفظ و
نگهداری میشوند و همه ساله نیز در آن مکانها مراسم خاص
و باستانی برپا میشود. آنچه بیش از همه برای آشوریان ایران مایه مباهات است، این است که با وجود جمعیت اندک
آنان در ایران که شاید به جمعیت یک شهر نیز نمیرسد،
در مجلس شورای اسلامی داری یک نماینده هستند. در حال حاضر نماینده آشوریان کلدانی در مجلس شورای اسلامی آقای
یوناتن بتکلیا هستند. این نماینده صاحب
اختیاراتی همانند 290 نماینده دیگر مجلس است و این مسئله در خاورمیانه و کشورهای غربی کمنظیر است.
ایلها
عمارلو خراسان
نام یکی از ایلهای کرد کرمانج که مرکز ایشان دشت ماروش Maarus یا ماروسک Maaruzsk در شهرستان نیشابور میباشد. بنا به کتاب حرکت تاریخی کرد به
خراسان نوشته کلیم الله توحدی ایشان را شاه عباس
صفوی به اینجا آورده و در زمان نادر شاه افشار گروهی ازایشان را به فرماندهی ولی خان عمارلو به استان گیلان
منطقه خورگام
Xorgaam کوچاندهاند
تا از ایران در برابر قوای
روس دفاع کنند. فرزندان ولی خان عمارلو امروزه خوانین جیرنده میباشند و دو خانواده زند Zand و مهرابی Mehraabi را تشکیل میدهند.
نام عمارلو
عمارلو AAmmaarlu یا به بیانی آمارلوAAmaarlu نام ایلی از ایلات معتبر کرد کرمانج است که زمان نادر شاه افشار از
دشت ماروشMarus یا ماروسکMaruzsk شهرستان نیشابور در استان خراسان به استان گیلان
شهرستان رودبار آورده شدند تا در برابر قوای روس مدافع
خاک ایران باشند. عدهای نیز بر این باورند که ایشان از اقوام آماردAamaard هستند که زمانی تمدن مارلیک را در کرانه سپیدرود
بنیان نهادند. نام قدیمی عمارلو خورگام بوده
است.
عمارلو در نقاط دیگر
• عمارلو -
زنجان
• عمارلو -
گیلان
عمارلو (زنجان)
نام یکی از ایلهای
کرد کرمانج که مرکز ایشان
در شهرستان طارم میباشد. بنا به کتاب حرکت تاریخی کرد به خراسان نوشته کلیم الله توحدی ایشان را شاه عباس
صفوی به خراسان برده است و در زمان نادر شاه افشار گروهی ازایشان را به
فرماندهی ولی خان عمارلو به استان گیلان منطقه خورگام و طارم زنجان کوچاندهاند تا از ایران در
برابر قوای روس دفاع کنند. فرزندان ولی خان عمارلو
امروزه خوانین جیرنده میباشند و دو خانواده زند و مهرابی را تشکیل میدهند.
عمارلو (گیلان)
عمارلو نام یکی از
ایل های کرد کرمانج که مرکزشان در بخش
عمارلو شهرستان رودبار استان گیلان است. بنا به کتاب حرکت تاریخی کرد به خراسان نوشته کلیم الله توحدی ایشان
را شاه عباس صفوی به خراسان برده است و در زمان نادر شاه
افشار گروهی ازایشان را به فرماندهی ولی خان عمارلو به استان گیلان منطقه خورگام و طارم زنجان کوچاندهاند تا از
ایران در برابر قوای روس دفاع کنند. فرزندان ولی
خان عمارلو امروزه خوانین جیرنده میباشند و دو خانواده زند و مهرابی را تشکیل میدهند.
تالش
برگرفته از کتاب
تالشان (از دوره صفویه تا پایان جنگ
دوم ایران و روس) نوشته حسین احمدی
تالشی نام یکی از زبانهای ایرانی است و همچنین به فردی که
گویشور آن زبان باشد تالشی میگویند.
زبان تالشی یکی از
زبانهای شمالغربی ایرانی است که در بخش شمالی استان گیلان ایران و در بخش جنوبی جمهوری آذربایجان
واستان اردبیل (عنبران نمین ) صحبت میشود.
زبان
زبان تالشی از
زبانهای ایرانی شمال غربی و همریشه با زبانهای کرانه خزر
همچون گیلکی و مازندرانی است ولی با آنها تفاوتی آشکار دارد. زبان تالشی در اثر همکناری با زبان ترکی و گیلکی از
آنها -به ویژه ترکی- به شدت تأثیر پذیرفته ضمن
اینکه توانسته بر روی زبان ترکی اثر بگذارد، بر زبان گیلکی نیز تأثیرگذار بوده است.
بررسیهای موردی در
مناطق تالش نشین شهرستانهای صومعهسرا و فومن
نشان میدهد که روستاهای گیلکنشین همسایه از واژگان تالشی یا نزدیک به آن که با گیلکی متفاوت است بهره میگیرند.
در میان تالشان گونه گونی زبانی - به نسبت تأثیرپذیری از دیگر
زبانها- به شدت وجود دارد. در تالش شمالی مشخصآ چهار گویش آستارایی، لنکرانی، ماسالی و
لریکیعنبرانی دیده میشود. در تالش جنوبی، مناطق پیرامون
آستارا تا ماسال یک گویش تالشی آمیخته با ترکی رواج دارد و در مناطق ماسال تا روستاهای پیرامون صومعه سرا،
فومن، ماسوله و شفت با زبان تالشی اصیل تری تکلم میشود که
کمترین تأثیر را پذیرفته و نایکسانی اندک آن به گوناگونی آوایی محدود میشود. اما تالشان باشنده کوههای
دیلمان و لاهیجان تفاوت گویشی فراوانی با دیگر تالشان دارند. تنها زبان موجود میان تالشان که
همریشه با زبانهای شمال غربی نیست و به محدوده
زبان تالشی رخنه کرده و به شدت به تنوع آن موجب شده زبان ترکی است. این مسئله در تالش شمالی و در آستارای
ایران به شدت مشاهده میشود.
مردم تالش را میتوان
به دو بخش تقسیم کرد:
1. مردم
یکجانشین که در روستاها و
شهرها زندگی میکنند و پیشه شان کشاورزی است و به آنها "تالش" میگویند.
2. باشندگان
بلندیها که پیشه آنها دامداری است و اصطلاحا "گالش" نامیده میشوند.
گالش
از دیرباز زندگی در
کوهستانهای بلند، گالشها را در برابر
بیماریهای گوناگون بیمه میکرده است. راههای دشوارگذر و باریک که رخنه در آن دشوار بود گالشان را تنومند،چالاک و
گردنکش بار آورده بود. از همین رو و با وجود ساختار کوچنشین
در برابر نیروهای پیرامون خود به ستیز برمی خاستند. چیرگی بر چنین مردم بی نیاز، دلاور و بی باک بسیار سخت بود
در حالی که تالشان، یعنی جلگهای ها، دچار بیماریهای
گوناگون بوده و به آسانی زیر چیرگی فرمانروایان گوناگون در میآمدند.
گالشان نمیخواستند
با جایگیری در جلگهها به سرنوشت همکیشان تالشی خود دچار شوند، از همین رو گسترش آبادیها -
به ویژه شهرها - تا پایان سده هژدهم در سراسر منطقه
تالش با کندی ویژهای دنبال میشد امری که به مهاجران - به ویژه ترکان- فرصت میداد خلأ پدید آمده از عدم حضور
آنها را پر کنند. در گیلان هرجا سخن از تفنگ اندازی
زبردستانه، کشتن جانوران بزرگ پیکر، ورزیدگی در سوارکاری و جز اینهاست، نام گالش میدرخشد.
جنگجویی
تالشان به دلیل
برخورداری از توانایی جسمی بالا و
چیره دستی در تیراندازی نگهبانی بیشینه شهرهای گیلان را بر دوش داشته اند. در توصیف و بازنمود جنگهای
تالشان مینویسد که آنها خنجر به دست یاعلی گویان به دشمن هجوم میبردند. تالشان از رهگذر
ساختار قومی ویژه خود، واپسین واردکننده فناوریهای
زمان خود به ویژه جنگ افزار بوده اند. در دوره نخستین گروه سیصد نفره تالشان که در سپاه خدمت میکردند مجهز
به تفنگ شدند؛ ولی تا پایان دوره دوم جنگهای ایران و
روس کاربرد جنگ افزار سرد در جنگ با دشمنان همواره در میان آنها رواج داشت. افزون بر حضور تالشان در سپاه
صفوی که در اواخر پادشاهی تهماسب یکم به پیرامون هزار تن میرسید امکان بسیج گسترده تالشان
در سراسر سامان تالش نشین وجود داشت. برجستهترین
وظیفه و خویشکار تالشان در دوره صفویان داشتن نیروهای چریکی لازم برای پاسداشت منافع شاه در کرانههای خزر
بود. در مقابل صفویان آنها را مالکان سرزمینهای کرگانرود،
آستارا، زووند، اولوف، اُجارود و اعلام کردند. فرمانداران تالش به خاطر منافع ایلی گاه در کنار شاه و زمانی
هم برای نگهداشت چیرگی یا افزایش چیرگی خویش با فرمانروایان
نواحی گوناگون از جمله شیروان و گیلان به ستیز برمی خاستند.
تالشهای استان
اردبیل به خوبی زبان خودرا حفظ کرده اند. عنبران نمین اردبیل زبان تالش یرا هنوز پاس میدارند
جستارهای وابسته
• تالشان
ایران و زبان ترکی
عجم
عجم (Ajam-Ajaam- Hajam) در زبان فارسی و در بیشتر زبانهای آسیایی مانند زبان هندی،
زبان اردو، زبان پشتو، زبان بلوچی، زبان کردی،
زبان ترکی، معنی ایرانی و زبان فارسی میدهد، اما در زبان عربی امروزه به معنی غیر عرب بکار میرود.
واژه عجم
در برههای از تاریخ به کسی که زبان عربی را متوجه نمیشد عجم میگفتند
که این لقب بیشتر به ایرانیان اطلاق میشد. در
دوره بنی امیه این کلمه کاربرد تحقیر آمیز داشت اما امروزه معنای لغوی نفهم وبه معنای فردی که عربی را نمیداند
کاربردی در ادبیات عرب ندارد. البته هنوز هم در بعضی از
شهرهای خلیج فارس بعضی اعراب سنی افراطی و یا عدهای قوم پرستان تندرو مانند صدام، کلمه عجم را برای تحقیر
بر ضد شیعیان بکار میبرند اما کاربرد تحقیر آمیز این واژه
در ادبیات عرب اکنون جایگاهی ندارد.
عجم بصورت هجم و هخم و هیم نیز تلفظ شده است. احتمال دارد بین
واژه هخامنش و و کلمه عجم ارتباط وجود داشته باشد. زیرا
کلمه جم و یم که ریشه اصلی عجم هستند در زبان لاتین بصورت خ Haxâm تلفظ میشود البته کلمه هخامنشی در سنگ
نوشتهها و در متون لاتین وجود دارد.
این فرضیه وجود دارد
که آیا بین عجم و هخم ارتباط اتیمولوژی وجود دارد یا خیر در قدیمیترین متون فارسی، جمشیدیان، جم،
عجمیان و عجمان داریم. اماواژه هخامنشیان در ادبیات
فارسی بعد از اسلام نیست.
ریشههای واژه عجم
جم +ال = الجم = اجم =عجم پیوند واژهای و تاریخی با جم
شید و جم دارد.
جم نام کوچک جمشید پادشاه افسانهای ایران است که
با شخصیت حضرت سلیمان یکی دانسته میشود. جمشید از دو
واژه جم و شید تشکیل شده است. جم و یم از یک ریشه است و معنی دریا و اقیانوس و گروه میدهد و شید یعنی درخشندگی
همیشگی و هم معنی خور است که برای مبالغه در معنی
با شید ترکیب میشود و خورشید خوانده میشود که تابناکی ابدی را برساند. جمشید بر روی هم مفهوم جم درخشان، دریای
نور، خورشید تابان، دریای تابناک، فروغ جاودان
را میرساند.
کلمه عجم قبل از
اینکه به این معنی بکار برود قرنها فقط برای
ایرانیان و سرزمین ایران بکار میرفت کما اینکه امروزه در خوزستان، اعراب هنوز هم به فارس عجم میگویند و
این عبارت نه تنها تحقیر آمیز نبود بلکه موجب افتخار بود
بطوری که بعضی از عربها حتی در دوره جاهلی داستانهای شکوه کسرایان عجم و ملک جم را با افتخار نقل میکردند.
سپس عجم در یک برهه از تاریخ فقط برای فارسها و مترادف
پارسیان بکار گرفته میشد. برای اولین باردر دوره بنی امیه کاربرد تحقیر آمیز کلمه عجم برای مترادف فارس و
مجوس بیان شده است.
بعدها بدلیل صرفی بودن زبان عربی جم و عجم به واژههای
متعددی مانند معجم، عجمه و غیره تبدیل شد.
ریشه
کلمه یم و جم به معنی
گروه و دسته و به معنی آب و رودخانه و یا دریا
است. نام یکی از مشهورترین پادشاهان یا پیامبران اساطیری ایران نیز با آن پیوند دارد. ریشه سامی و یا
آریایی این کلمه قابل اثبات نیست امادرعربی کلمه با حروف (وای) شروع نمیشود پس یم نمیتواند
عربی باشد. چون وزن آن هم عربی نیست. طبق قاعده زبان
عرب به اسم جم الزاماٌ ال اضافه میشود بصورت الجم. اما چون ج در "جم" از حروف شمسی است بنا برین در
آن حرف "ل" تلفظ نمیشود. جم و یم در زبان عرب نیز به معنی دریا برکه و انجمنی بوده و همان
معنی لفظی نام طبقه روحانیون قدیم ایران یعنی مغ مجوس ،
همان عاد تورات و قرآن بوده است.
جم کی بود؟
جم که در اوستا، یم و در زبان پهلوی و زبانکردی
جمشید و جمشیر و جم و گاهی هجم بیان شده است نامی است که
بزرگان متعددی در تاریخ به آن نامیده شدهاند ولی جمشید شاهنامه از اولین پادشاهان و پیامبران ایرانی محسوب
میشود که بر اساس نوشتهها و داستانهای شفاهی و
کتب خداینامه ها، اختراع لباس، نگارگری، کشف فلز، ساختن گرمابه، پزشکی و جشن نوروز را به او نسبت دادهاند
صفات این پادشاه شباهت زیادی به نوح در قران دارد و بعضی وی
را با حضرت سلیمان یکی دانسته اند. در اوستا آمده است در زمان جم شید 300 سال مرگ و بیماری نبود اهورا
مزدا از او خواست که پیامبرش در روی زمین باشد ولی او شهریاری را پذیرفت. در یکی از سالها
سرما بشدت فزونی یافت او دژی بنام جم کرات (ورجمکرت)
ساخت و حیوانات را در آن جای داد. در دوره او حیوانات فزونی یافتند. او جامی داشت که در آن تمام اسرار نهان را
میدید نگاه کردن به گوی شیشهای و اسرار گفتن
از این دوره رایج شده است، سرانجام او ادعای خدایی کرد و گمراه شد پس ضحاک بر او چیره شد و به تعبیر فردوسی:
منی کرد آن شاه یزدان شناس ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
همچنین نام دیگر
زرتشتیان یعنی گبر (گور) را نیز دردست داریم
که باز به همین معنی جمع مردم و انجمن گرد آتش میباشد. میدانیم این کلمه در نام فرقه بزرگ گورانهای
ایران باقی مانده است.
کلمه عجم به طور اساسی با نام جم (جم شید
اساطیرایرانی) پیوند دارد چه جمی که با اژیدهاک ثانی (ضحّاک، آستیاگ) مربوط میشده شخصی ازقوم مغان
آذربایجان بوده که به قول کتسیاس و منابع
اوستایی سپیتمه (یعنی دانای سفید و مقّدس)نامیده میشده است. کتسیاس نام سپیتمه را درفهرست نام حکمرانان ماد
اسپنداس (ارمغان کننده خوشبختی) آورده (در اوستا نیز بدین معنی لفظی اشاره شده است) و به وی
به عنوان آخرین فرمانروای ماد حکومت سی وپنج سال
قائل شده و نام دیگر او را آستی گاس (صاحب و وارث تخت) آورده است. میدانیم که وی زیردست آستیاگ پدر زن خویش
بوده و همزمان با آستیاگ در آذربایجان واران و
ارمنستان حکومت نموده است. از جانب دیگر میدانیم که این فرد در واقع همان پدر زرتشت سپیتمان است که در شهر
رغه آذربایجان یعنی مراغه حکومت میکرده است و در تواریخ اساطیری ایران تحت نامهای ایرانی
جم (همزاد) و هوم هامان (دانای نیک) و گودرز (دارای
سرودهای با ارزش) معرفی گردیده است. دلیل این وجه تسمیهها جز مغ بودن شخص وی نبوده است چه همانطوریکه
گفتیم نام جم در اینجا همچنین مطابق با همان جمّ عربی و عاد
عبری ومغ و گور ایرانی به معنی انجمنی است.
در اوستا، فرگرد دوم وندیداد در مورد این جم گفته شده
که وی ورجمکرت (یعنی قلعهً جمشید) را ساخت و جای آن در
کنار رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) ذکر شده است که اکنون ویرانههای این دژ کوهستانی در آنجا قلعه
قیزلار (یعنی دژجنگجویان) نامیده میشود و در حدود 14 کیلومتری جنوب مراغه در کنار روستای
لیلی داغی واقع شده است. در همین فرگرد دوم وندیداد در
مورد آن آمده که زمان توفان بزرگ کولاک (در واقع تهاجم قبایل سکایی و سئوروماتی شمال دریای سیاه و قفقاز) جمشید
(یعنی خورشید تابان ،دریای تابناک ،جم درخشان)
با کسان خود در آن پناه گرفته بودند و این همان توفانی است که در قرآن تحت عنوان توفان قهر خدا برای قوم
عاد (مغان، انجمنی ها) یاد شده است. می دانیم که رهبر ملکوتی
قوم عاد در قرآن هود (هودا، یعنی دانای نیک) معرفی شده است که بی تردید منظوراز وی همان سپیتمه (دانای
سفید و مقدّس) پدر سپیتاک (زرتشت) است که کتسیاس در موردش میگوید وی که داماد آستیاگ بود به
دست کورش به قتل رسید چون او وارث تاج و تخت به
شمار میرفت و رسماٌ به عنوان جانشین وی برگزیده شده بود. این خبر درست به نظر میرسد چون در یشتهای
اوستا نیر به تصریح گفته شده که سپیتوره (برهً سفید) به همدستی اژی دهاک (ضحّاک) جم (جمشید)
را کشت؛ چه نام سپیتوره (بره سفید) به وضوح نشانگر
همان کوروش (یعنی قوچ، و اگر اصل آنرا کوره وش بدانیم «بسان نره اسب» معنی میدهد.) به هر حال بنا به روایت
کتسیاس، کورش دو پسران سپیتمه با اسامی سپیتاک (که
هرتسفلد ایران شناس معروف آلمانی به درستی وی را مطابق با همان زرتشت سپیتمان دانسته) و مگابرن را به حکومت
نواحی بلخ و گرگان انتخاب نمود و با مادر ایشان یعنی
آمیتیدا (دانای خانه، دختر آستیاگ) ازدواج کرد. یعنی این دو برادر (سپیتاک و برادر بزرگش مگابرن) در عمل تبدیل به پسر
خواندههای کورش گردیدند و از همینجاست که از ترکیب
ایندو با کمبوجیه سوم پسر تنی کورش سوم داستان اساطیری سه پسر فریدون (کورش) در شاهنامه پدید آمده است. که
درآن سلم (مگابرن) و تور (کمبوجیه) قاتل ایرج (گئوماته
زرتشت، سپیتاک بردیه) به شمار آمدهاند. این براساس شایعهای دروغین بوده چه قاتل اصلی گئوماته زرتشت (بردیه)
همان داریوش (دقیانوس یعنی کشندهً شاه جوان و جاودانه)
وشش تن همراهان وی بودهاند که در قرآن از آنها به عنوان اصحاب کهف نام برده شده است.
چنانکه از نوشتههای
هرودوت و کتسیاس بر میآید بعد از مرگ کورش، سپیتاک
(زرتشت، زریادر) یا همان تنائوکسار (بردیه، یعنی بزرگ تن) از بلخ به پارس خوانده شد و در آنجا تحت القاب
گئوماتای مغ (مغ دانای سرودهای دینی) و پاتی زیت (حافظ
سرودهای دینی) به هنگام لشکرکشی کمبوجیه به مصر به نیابت سلطنت وی بر گزیده شد و چون بعد از گذشت سه سال و
اندی شایعهً مرگ کمبوجیه در مصر به وی رسید حکومت خود را همراه با برنامه اصلاحات عمیق اجتماعی
خویش رسمی اعلام نمود تا اینکه توسط داریوش (دقیانوس
روایات اسلامی) و شش تن همدستانش، وی به همراه موبدان نزدیکش ترور گردیدند که این واقعه در تورات و قرآن به
عنوان قهرخدا بر قوم هامان (زرتشت) و قوم ثمود (معدومین)
بازگویی شده است. به گفتهً هرودوت این مغ اصلاحات اجتماعی بینظیری نموده بود چنانکه در قتل وی مردم آسیا به
جز پارسیان به سوگ و ماتم نشستند.
در مورد ریشهً ایرانی
نام جم (یمه) گفتنی است که آن در پیش آریائیان هندوایرانی از عهد سپیتمه (داماد آستیاگ و ولیعهد
وی) قدیمیتر بوده و درزبان ایشان به معانی همزاد و جام
(سمبل خورشید) بوده است و بدین معانی نام ایزد میرای خورشید وایزد خاندان شاهی و ایزد جهان زیرین به شمار میرفته
است. وی درپیش آریائیان کاسی (اسلاف لران) ایمیریا
(سرور دانا یا دانای مرگ و میر) نامیده میشد و نام مزدوجش که الهه سرسبزی بوده میریزیر (الهه جهان زیرین)
قید شده است.
پیداست که این جم با جمّ سامیها که لقبی بر سپیتمه و قوم وی
یعنی مغان بوده درهم آمیخته است: چون در امپراتوری ایرانیان پیش از اسلام سامی زبانان درصد
بالایی را تشکیل میدادهاند و فرهنگ و اساطیر کهن
ایرانی را میشناخته و در مورد آنها بحث و فحص میکردهاند بطوریکه آنها کوروش را با نام ذو القرنین میشناختند
و در این مورد از پیامبر سوال میکردند که چندین
آیه در مورد ذوالقرنین وجود دارد. لذا چنانکه اشاره شد برای نامهای مغ (مجوس) و گور گبر مترادف سامی عربی آن
یعنی جمّ را با اضافه کردن حرف تعریف الف و لام شمسی
خود به صورت الجّم ساخته و از تلخیص آن در افواه عامه نام عجم را برای ایرانیان (در اصل برای روحانیون مغ
ایشان) پدید آورده اند.
چنانکه گفته شد این جمّ از سوی دیگر با هوم عابد
(سپیتمه مغ) پدرهامان(سپیتاک/زرتشت/بردیه) مطابق میشده است: در تورات کتاب استر نام زرتشت و
پدرش به ترتیب هامان (نیکومنش) و همداتای (همزاد، جم)
ذکر شدهاند و نام قبیلهً ایشان اجاجی (دوردست و بالایی) قید شده که بی تردید منظور سرمتهای آنتایی (اسلاف
بوسنیها) میباشند چه نامهای آنتا و بوسنی نیز به معنی
کناری و دوردست هستند.
پس خود ایرانیان نیز
این نام تاریخی را تنها از
سامی زبانان بین النهرین نیاموخته و سپیتمه/جم واقعاٌ همزادی داشته است که مطابق وداها و اوستا همزاد وی دختری
بوده که جمی نامیده میشده است. به هر حال ایرانیان
نام جم را در رابطه با اژیدهاک (آستیاگ) به جای سپیتمه (هوم) بکار بردهاند. لذا این جمّ در اوستا به سبب همشکلی
آن با جم کهن اساطیری آریائیان یعنی خدای میرای
خورشید و ایزد خاندان شاهی- که علی القاعده تحت اشکال یمه، ایمرو و ییمیر از هند تا اسکاندیناوی شناخته شده
بوده- یکی گرفته شده است.
چنانکه گفته شد کتسیاس میگوید سپیتمه (جم، هوم) به
طور رسمی به عنوان جانشین آستیاگ (اژیدهاک مادی، ضحاک)
درنظر گرفته شده بود چون وی داماد آستیاگ و شوهر دختر وی، آمیتیدا (ماندانا، دانای خانه وآشیانه)بود؛ ولی در
اساطیر شاهنامه به اشتباهی که ظاهراٌ منشاً آن
تقارن حکومت ایشان بعلاوه تقیه و سازشگری و دروغ مصلحت آمیزگویی مغان درباری بوده، اژی دهاک جانشین جمشید
وانمود شده نه برعکس. پس جمشید یعنی همان یمه خشئتهً اوستا (لفظاٌ یعنی جم درخشان و زیبا) نه
همان جمشید جم اساطیری است که به عنوان خدای خاندان
شاهی و خدای میرای خورشید و خدای جهان زیرین شناخته میشده، بلکه همان سپیتمه/ اسپنداس/ هوم تاریخی است که در
اوستا ملقب به هوم سرور و دارندهً چشمان زرین است.
میدانیم که نام
اوستایی قبیله اصلی وی یعنی سئیریمه (سلم، سئورومات، یعنی اسلاف صربوکرواتها) نیز به معنی
سرور بزرگ است. ظاهراٌ تناقضی بین مغ بودن و انتساب
زرتشت به دوراسروها یعنی صربهای دوردست (بوسنیها) موجود است ولی این مغهای شهر رغه آذربایجان (مراغه) میتوانستند
از اختلاط با قوم سئورومات پدید آمده باشند چه بنا به
شواهد تاریخی و باستانشناسی مغان حتی در میان قبایل سئورومات (قوم سلم) واسکیتان (سکاها) نیز مقام روحانیت را به
خود اختصاص داده بودند.
افزون براین کلمه مغ
در زبان آریائیها با نامهای صرب (سرب یا سرو به لغت ودایی یعنی همه کس و انجمنی) و کروات (هئوروات،
به اوستایی به همان معنی همه کس و انجمنی) مترادف میباشد.
به طوری که اشاره شد این تنها منابع یونانی و ارمنی نیستند که نام ملکه سمورامت (در اصل سئورومات، یعنی
مادر سالار) را با زرتشت به عنوان فرمانروای
آذربایجان و اران یا بلخ پیوند میدهند بلکه همانطوریکه اشاره شد در کتب پهلوی نیز نام نیای دیرین زرتشت،
دوراسرو یعنی صرب دوردست (=بوسنی) به شمار آمده است.
در این باب خصوصیات
نژادی زرتشت و پدرش سپیتمه یعنی بور و روشن و اندام درشت ایشان نیز مزید بر علت است. در خصوص
مکان فرمانروایی اولیه زرتشت گفتنی است مطابق خود اوستا
و نوشته گزنفون و همچنین خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران تنائوکسار/بردیه یا همان
زریادر/زرتشت ابتدا در همان حوالی رود ارس یعنی در آذربایجان و اران و ارمنستان حکمرانی داشته
است. جمشید (موبد درخشان، جام شاه درخشان) متصّف به
هئورمه (یعنی دارای رمههای خوب) است که از اینها چنین معلوم میگردد که زوج خدایان اوستایی و ودایی درواسپ
(لرواسپ ها، اشوینها وناستیاهای وداها) نیز در اصل
ایزدان خورشید، چمنزارها، گلهها وچشمه ساران بودهاند و همان ایزدانی هستند که در کتیبههای میتانیها تحت
نام زوج خدایان میثره (مهر دارای چراگاههای فراخ) و
ناشتیا (الهه آبهای جاری، ناهید) معرفی گشتهاند پس بی جهت نیست این دو ایزد و الهه همزاد (=جم وجمی) درمقام
داشتن اسبهای تیزرو با هم مشترک بودهاند. درنقش
برجسته کورانگون فارس که مربوط به 2000 سال پیش ازمیلاد است رب النوعی روی تخت عجیبی از مار چنبره زده
نشسته است و از تاج او وهمچنین تاج الهه پشت سرش دو شاخ بیرون آمده ودر دستش جامی است که پنداری
آب زندگی در آن است و به سوی پرستندگان جاری است.
این نقوش بر جسته از جهات بسیاری یادآور اسطوره جم و خواهرش جمی و جام شراب درخشان منسوب بدیشان میباشد.
بنابر این در ادبیات
ایران اسم جم و کلمه جم و
جمشید و جمی در موارد مختلفی کاربرد داشته است و چندین شخصیت اساطیری ایرانی با نام جم و جمشید شناخته میشده
است و این کلمه ریشه ایرانی دارد و نه عربی.
قدیمیترین نامی که
عربها برای ایران بکار بردهاند کشور(ملک) جم است که عربهای دوره جاهلییت آن را معرب نموده، اجم
و عجم گفتند و کلمات عجمه عجمو اعجمی و الاعاجم را
از آن ساختند. سپس در دورههای بعدی عجم و اعجمی را در معنیهای مختلف بکار بردند. ابتدا این کلمه را
اختصاصا برای ایرانیان و مترادف با فارسی بکار میبردند. در سدههای بعد از اسلام این کلمه کاربرد
بیشتری پیدا کرد و گاهی به خود اعراب نیز عجمی میگویند
مثلاً به شیعیان بحرین و عمان (عربی شده هومان، هامان) عجمی میگویند. یا عراقیها به مردم فارس خوزستان
عجم میگفتند. در یک دوره به زرتشتیان و یا به
مجوس عجم میگفتند. در بعضی موارد به مردم خراسان عجم گفتهاند بطور بسیار معدودی به آذریها نیز ترکان عجم
گفتهاند.
امروزه کلمه عجم
بیشتر به معنی غیر عرب بکار
میرود. البته هنوز هم اندکی از اعراب برای تحقیر فارسها آن را به جای فارس بکار میبرند و منظور تحقیر آمیزی
دارند همانطور که ایرانیان کلمه تازی را به جای عرب
بدوی و به منظور تحقیر بکار میبرند.
عجم در قرآن
واژه? «عجم» در بخشهای متفاوتی از قرآن نیز به کار
رفته است که از آن جمله میتوان به
موارد زیر اشاره کرد :
• سوره 16
آیه 103
• در سوره فصلت (41) آیه 44
• سوره الشعر
(26) آیههای 198
• سوره
الشوری(42) آیه 7
• سوره
الشعر(26) آیههای 198 و 199
فردوسی سروده است:
بناهای آباد گردد
خراب ز باران و از گردش آفتاب
پی اَفکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
بسی رنج بردم در این
سال سی عَجَم زنده کردم بدین
پارسی
سعدی میگوید:
چنین گفت شوریدهای
در عجم به کسرا که ای
وارث ملک جم
اگر ملک بر جم بماندی
و تخت تو را کی میسر شدی تاج و تخت
عجم در ادبیات عرب
انا ابن المکارم من
النسل جم - - و حائز ارث ملوک العجم - شاعر المتوکلی
من فرزند نیکیها
هستم از ریشه جم بردارنده میراث شاهان عجم (ایران)
در ادبیات عرب واژه
عجم همچنین مترادف و هم معنی با سرزمین ایران بکار رفته است و اصطلاح بلاد عجم و یا مملکت عجم
مورد تقلید تاریخ نویسان درباری شاهان قاجاری و صفوی
نیز بوده است. به عبارت دیگر یکی از نامهای سرزمین ایران عجم بوده است.
برابر اسناد تاریخی و
شواهد، قراین و فرهنگ شفاهی میتوان گفت 4 نام برای کشور ایران و همچنین دریای جنوب ایران
بکار رفته است: 1- کشور جم در ادبیات ایران (جمشید)
2 - مملکت عجم در ادبیات عرب 3- پارس (فارس) در ادبیات اروپائیان 4- ایران (ایراک، عراق معرب شده ایراک،
ایلام).
جستارهای وابسته
ایرانیان مهاجر در
کشورهای عربی را با لقب عجم و عجمی می شناسند.
فؤاد عجمی یکی از
آنها است
شاعران پارسیگوی
داستانسرایان ایرانی