hc8meifmdc|2010A6132836|BarbersWebSite|tblnews|Text_News|0xfdff7b17000000008903000001000100
زندگى و اندیشه سیاسىجلال الدین دوانى
به کوشش: ابوالفضل شکوهى
این نوشته، شامل اشاراتى درباره زندگى و زمانه مؤلف،
جایگاه و آثار علمى و سیاسى وى خواهد بود. در همینجا متذکر شوم که این نوشته
بیشتر توصیفى است; بدین معنا که کشف ارتباط اندیشههاى سیاسى جلال الدین دوانى با
زندگى شخصى و حیات سیاسى، اجتماعى و علمى ایشان و اوضاع سیاسى اجتماعى عصر او را
به عهده خوانندگان وامىگذاریم.
زندگى و زمانه محقق دوانى
جلال الدین دوانى را گاه فاضل دوانى و گاه علامه دوانى
گویند و فلاسفه هم او را محقق دوانى مىخوانند. وى از اولاد ابوبکر و معروف به
صدیقى است; ولى شیعیان ترجیح مىدهند که او را از اخلاف محمد بن ابىبکر بدانند.
(1)
پدر وى، سعد الدین ملقب به اسعد از علماى کازرون و
دوان است که بیشتر در شیراز تحصیل کرده و پس از پایان تحصیلات خود به دوان برگشته
و امور مذهبى مردم آنجا را به عهده گرفته است.
دوان، قریهاى است در دو فرسنگى شمال کازرون که 24
فرسنگ از شیراز فاصله دارد. مردم دوان بعد از آنکه اسلام آوردند مانند سایر مناطق
ایران، ابتدا پیرو مذهب شافعى بودند; ولى پس از ظهور شاه اسماعیل صفوى رفته رفته
شیعه شدند. از آنجایى که در عصر صفوى بیشتر به حفظ اخبار و عمل بر طبق آن
مىپرداختند; لذا علماى اخبارى زیاد شده و به دنبال علما مردم نیز اخبارى شدند.
اما پس از آقا وحید بهبهانى به تدریج اصولیان و مجتهدان جاى آنان را گرفتند، تا
آنکه شیخ احمد احسایى که خود اخبارى بود، برخاست و عدهاى دور او جمع گشته و در
نهایتبه شیخیه موسوم گردیدند. پس از احسایى، بین شاگردان او از یک طرف و دیگر
علما، از سوى دیگر اختلاف افتاد تا آنکه سید کاظم رشتى طرفداران بیشترى به دست
آورد. به هر حال مباحثات و مکاتبات علما و شیخیه به واسطه تعصب شیخیها چندان
فایدهاى نداشت; بویژه در کازرون و توابع آن - از جمله دوان - که هنوز هم شیخیه
طرفداران فراوانى دارد.
پس از پیوستن اخباریهاى دوان به فرقه شیخیه، نفاق و
عداوت دامنگیر اصولیین و شیخیها شد، تا آنجا که درگیرى فیزیکى، شیخیها را شکست
داد; ولى پس از چندى دوباره اصولیان تحت فشار و تهدید آنجا را ترک کرده و آنها هم
که ماندند به علت ضعف بنیه علمى، به شیخیه پیوستند و تا مدتها ارتباط آنها با
مجتهدین و اصولیین قطع گردید.
در هر صورت، جلال الدین دوران کودکى و جوانى را در
زادگاهش گذرانده وى در غارى بالاى کوهى بلند در دوان جایگاه مناسبى براى درس و
تحقیق یافت. این غار هنوز هم موجود است و به غار ملاجلال، نامیده مىشود. ملا جلال
پس از طى دروس مقدماتى در دوان، به شیراز رفت و ادامه تحصیلات خود را با تنگدستى
در آنجا گذراند و تجربهها اندوخت.
طبیعى بود که در چنین فضایى او نیز مانند اکثر اهل علم
این زمان به شافعى و اشاعره گرایش یابد.
وى علاوه بر پدرش، محافل درس محى الدین کوشکنارى،
خواجه حسن شاه بقال، همام الدین کلبارى، شیخ صفى الدین ایجى و قوام الدین کرباسى.
را نیز درک کرد. دوانى پس از فوت آنها، خود از استادان مشهور شیراز گردید.
شمایى کلى از اوضاع سیاسى زمانه دوانى
بین تیموریان که بعد از مرگ تیمور رو به ضعف نهاده
بودند (در شرق) و امپراطورى متمرکز و رو به رشد عثمانى (در غرب)، دو اتحادیه از
قبایل ترکمانان به تدریج در سرزمینهاى بىرهبر غرب ایران، شمال عراق و غرب آناتولى
سر بر آوردند. یکى، «قراقویونلوها» بودند که سلطه خود را در ناحیه مشخص شمالى
دریاچه وان برقرار کرد، و دومى، «آق قویونلوها» که در مرکز دیار بکر بودند. «قرا
محمد»، اولین شخصیتبرجسته تاریخ قراقویونلو است که در 792 درگذشت و پسرش
«قرایوسف» جانشین او شد. وى پس از پیروزى بر جلایریان در823، متصرفات آنان در
آذربایجان را در چنگ گرفت.
شخصیتبرجسته دیگر قراقویونلوها، «جهانشاه» پسر
قرایوسف بود. وى اغلب اوقات با تیموریان روابط حسنهاى داشت. با وجود این، پس از
تحکیم قدرت خویش در عراق و آذربایجان، به طرف مناطق تحت تصرف تیموریان رو کرد، و
در جنگ سال863، ابویوسف را شکست داده و به مدت شش ماه پایتخت تیموریان را اشغال
کرد.
از طرف دیگر، قدرت اتحادیه آق قویونلوها نیز در دیار
بکر رو به رشد گذاشت. در نتیجه، درگیرى بعدى بین دو اتحادیه ترکمانان بود. در این
درگیرى جهانشاه در 872 شکستخورده و «اوزون حسن» کشته شد. بدین ترتیب طومار سلسله
قراقویونلو بسته شد. و البته این زمان، سال شروع تالیف کتاب لوامع الاشراق توسط
محقق دوانى نیز مىباشد.
«اوزون حسن بیک» برجستهترین شخصیت آققویونلوها بود
که از سال857 تا 882 بر منطقه وسیعى حکمرانى کرد. به طور کلى حسن بیک در چند جبهه
درگیر بود، او در جبهه محلى، روابط حسنهاى با سلسله بیزانس در طرابوزان برقرار
کرد; اما این روابط پایدار نماند و در نهایتباعثبرخورد نظامى او و سلطان محمد
دوم، امپراطورى عثمانى گردید. همینطور تلاشهاى اوزون حسن در گسترش مرزهاى
شمالىاش، موجب تنشهایى بین او و ارمنیها و گرجیهاى قفقاز گردید. در این زمان، حسن
بیک، از اولاد شیخ صفى الدین اردبیلى حمایت کرد و برخى از شرایط ظهور دولت صفویان
را فراهم نمود که از نظر تاریخى بسیار اهمیت دارد.
اوزون حسن در جبهه شرق پس از گسترش قدرت خود، به
تدریجبا تیموریان درگیر شد. وى در873 ابوسعید را شکست داده و کشت. بدین ترتیب
متصرفات او از خراسان و خلیج فارس در شرق به امپراطورى عثمانى (آناتولى) در غرب
کشیده شد. اما هنوز جنگ با عثمانىها گریز ناپذیر بود. علت ایجاد خصومتبین او و
سلطان محمد دوم امپراطور عثمانى، کمک و تحریک ونیزیها و به طور کلى اروپاى غربى
نسبتبه اوزون حسن بود تا توسط او از گسترش قدرت عثمانیها در اروپا جلوگیرى کند;
اما قدرت توپخانه عثمانیها کار را یکسره کرد و در877 - 878 اوزون حسن را شکست داد.
پس از مرگ او در 882 (سال پایان تالیف لوامع الاشراق) شیرازه امور آققویونلوها
سست گردید. ونیزیها نیز تسلط بر عثمانیها را از سر بیرون کرده و قرارداد صلحى را
با «بایزید» دوم منعقد نمودند. با وجود این، بحران جانشینى و بىنظمیهاى ناشى از
مرگ اوزون حسن در سالهاى بعد همچنان ادامه یافت.
حیات سیاسى علمى دوانى
جلال الدین در جوانى وارد سیاستشد و چندى به وزارت
یوسف قراقویونلو که از جانب پدرش جهانشاه فرمانرواى آذربایجان، حکمران شیراز شده
بود، رسید; ولى پس از مدتى استعفا کرد و به ادامه تدریس مشغول شد. بسیارى از
سلاطین زمان دوانى، او را به قلمرو خویش دعوت مىنمودند و ملاجلال نیز در برخى
موارد دعوت آنان را اجابت کرده و در مورد برخى دیگر، به ارسال نامههاى علمى و
اخلاقى اکتفا مىکرد. بنابراین در طول عمر خویش; بویژه در ایام دولت اوزون حسن بیک
و یعقوب میرزا، به مسافرتهایى دست زد و با سلاطین و علماى سایر مناطق و کشورها نیز
تماس داشت. وى به تبریز و گیلان و کاشان و عراق عرب و لار و بندر جرون و هندوستان
مسافرت کرد. در یکى از مسافرتها به دعوت سلطان یعقوب آق قویونلو - که بر عراق و
فارس و آذربایجان و کرمان سلطنت مىکرد - به دارالسلطنه تبریز رفت و از جانب وى
قاضىالقضات فارس گردید.
ملاجلال مانند بسیارى از بزرگان اهل سنت، به اهل بیت
پیامبر(ع) علاقه مخصوصى داشت و به همین علتبه نجف اشرف مشرف گردید و در مدح حضرت
امیر(ع) اشعارى سرود مانند این شعر:
آن چهار خلیفهاى که دیدى همه نغز
بشنو سخنى لطیف و شیرین و ملغز
بادام خلافت ز پى گردش حق
افکنده سه پوست تا برون آید مغز
وى امرا و سلاطین زیادى را دید و دائما به دربار آنان
رفت و آمد و یا مکاتبه داشت و کتابها و نامههاى فراوانى براى آنان نوشت.
ذکر برخى از این نامهها ما را در درک زمانه و در
نتیجه اندیشه ملاجلال یارى خواهد کرد. سلطان بایزید عثمانى از سلاطینى است که
معاصر ملاجلال بود و علاقه وافرى به او نشان مىداد. ملاجلال نیز با وى مکاتبه
داشت و کتابهایى به نام او نوشته و به سویش ارسال داشت; مثل «اثبات الواجب قدیم»
که در هرات تحریر شده است.
سلطان ابوسعید گورکانى (تیمورى) نیز از پادشاهان معاصر
جلال الدین مىباشد. وى از نوادگان تیمور گورکانى است که در 855 با نوه شاهرخ
میرزا جنگید و شهرهاى ماوراءالنهر را تصرف نمود. وى با میرزا سنجر، نواده
امیرتیمور هم به جنگ پرداخت و او را شکست داد و بعد از چند جنگ در سال873، پس از
هشتسال سلطنتبه قتل رسید. احتمالا در زمانى که ابوسعید در فارس بوده، با جلال
ملاقات کرده و جلال نیز با او رابطه خوبى داشت و به دلیل همین رابطه بود که پس از
مرگ او، بسیار اندوهگین شد.
سلطان دیگرى که به دیدار ملا جلال نائل آمده است،
سلطان محمود کجراتى از نوادگان امیرتیمور است که در هندوستان سلطنت مىکرد و
احتمالا سفر ملاجلال به هندوستان نیز به دعوت او بوده است. وى کتاب «انموذج
العلوم» و رساله «تحقیق در عدالت» را به نام او نوشته است.
علاوه بر سلاطین گورکانى، پادشاهان بایندرى (آق
قویونلو) نیز معاصر وى بودهاند; مثل امیر اوزون حسن که به شیخ صفى الدین اردبیلى
ارادت فراوان داشت و در سال 882 درگذشت.
همینطور سلطان خلیل آق قویونلو (بایندرى) که در زمان
پدرش حسن بیک، حاکم فارس بوده و احتمالا ملاجلال دوانى در همانجا کتاب «لوامع
الاشراق» را به نام او و پدرش تدوین نموده است. سلطان خلیل، پس از مرگ پدرش، در
آذربایجان بر تختسلطنت نشست; ولى به دلیل بخل و خستى که داشت، اطرافیانش او را
رها کرده و به دور برادر او، یعقوب میرزا گرد آمدند.
در زمان یعقوب میرزا، مراکز علمى شیراز و تبریز توسعه
یافت و به دلیل روابط خوب و شناختى که نسبتبه ملاجلال داشت، منصب قاضى القضاتى فارس
را به او سپرد. یعقوب میرزا نیز پس از مدتى بر سلطان حیدر، شوهر خواهرش، خشم کرد و
در سال893 او را کشت و سه پسر او را در فارس به زندان انداخت و سرانجام در
سال896 پس از13 سال سلطنت وفات یافت.
یکى دیگر از سلاطین ترکمان آق قویونلوى معاصر ملاجلال،
سلطان بایسنقر بایندرى است که پس از مرگ پدرش سلطان یعقوب، برادر خود را کشت و در
تبریز بر تخت نشست. وى در جنگ با رستم میرزا شکستخورد و به «شروان شاه»، دایى
خود، پناه برد. رستم میرزا نیز فرزندان سلطان حیدر از جمله شاه اسماعیل صفوى را از
زندان نجات داد. سلطان على، فرزند ارشد سلطان حیدر صفوى، شروان شاه را شکست داده و
بایسنقر را کشت و بدین ترتیب تمام ملکتبه تصرف رستم میرزا درآمد. رستم میرزا از
بیم اینکه مبادا مردم گرد اولاد حید میرزا صفوى را بگیرند، سلطان على را در سال
900 هجرى قمرى به قتل رساند تا اینکه خود در سال903 در جنگى کشته شد. ملاجلال در
زمان بایسنقر و سلطان رستم همچنان در شیراز مشغول تدریس بود و چون پس از قتل رستم
میرزا، اوضاع ایران بخصوص منطقه فارس و شیراز آشفته گردید، لذا اواخر عمر خود را
با مشکلات زیادى گذراند.
پس از قتل رستم میرزا به دست احمد بیک، خود احمد بیک
در تبریز تاج گذارى کرد; ولى در جنگى با قاسم بیک حاکم فارس در سال903 کشته شد و
بعد از آن روز به روز بر انحطاط دولت آق قویونلو افزوده مىشد. لذا در سه گروه
انشعاب یافته و هر گروه، یکى را به پادشاهى برگزیدند; ضمن اینکه همواره با هم نزاع
داشتند.
خلاصه در این زمان، ویرانى و قحطى و طاعون و وبا در
همه جا شیوع یافت و بسیارى را به هلاکت رساند. در این دوران، جلال الدین به لار و
بندر جرون رفت و تا مدتى از شیراز دور ماند و هنگامى که به شیراز بازگشت، اوضاع
این شهر را آشفتهتر از سایر مناطق دید; به همین جهت راه کازرون و دوان را در پیش
گرفت. در حومه کازرون، به خیمه و خرگاه سلطان «ابوالفتح بایندرى» حاکم کرمان که
دو ماه قبل منطقه فارس را فتح کرده بود، وارد شد و مورد استقبال قرار گرفت. اما پس
ازسه روز بر اثر بیمارى رخت از جهان بربست و جسد او را به دوان انتقال داده و در
آنجا دفن نمودند. سلطان ابوالفتح نیز در همان سال(908) از دنیا رفت. وى آخرین
پادشاهى بود که ملاجلال را درک کرد.
جایگاه علمى و ویژگیهاى کلى اندیشه
در یک نگاه کلى و براى ورود بهتر در آثار و تالیفات
دوانى، باید گفت که پیش از خواجه نصیر، نسبتبه فلسفه و فلاسفه شدت عمل زیادى وجود
داشت; ولى آمیزش فلسفه و کلام در آثار خواجه باعثشد که از شدت سختگیریها و
شکنجهها نسبتبه فلاسفه کم شود. فلاسفه هم به تبع خواجه، راه اعتدال و احترام به
شرع را در پیش گرفتند و بدینگونه فصل تازهاى در تاریخ فلسفه باز شد. از آن پس، تا
مدتى به این دلیل که فلسفه جزء علوم اسلامى به شمار مىآمد و در عرض یکدیگرند
تدریس مىشدند، حکیم صاحب مکتبى ظهور نکرد; تا آنکه در قرن هشتم هجرى ملاجلال
فلسفه و حکمت را رونق بخشید. بعد از او نیز، مرحوم میرداماد و ملاصدرا از بزرگان
فلسفه محسوب مىشوند; اما بعد از آنها به علت رونق یافتن علوم اسلامى و رسوخ
اخبارىگرى در آن، دوباره فلسفه متروک شد تا زمان ملا هادى سبزوارى.
در رابطه با اندیشه سیاسى، توجه به این مساله ضرورى
است که اگرچه پس از حمله مغول، یاساى چنگیزى در سرزمینهایى که مغلوب مغولان بودند،
دستور العمل حکومتى بود; اما متفکران بزرگى همچون خواجه نصیر طوسى، خواجه رشید
الدین فضلالله و علامه حلى رایت علم و اندیشه سیاسى را همواره برافراشته نگاه
داشتند و علاوه بر طرح مباحثسیاسى در کتب فلسفى و کلامى و فقهى، اندیشه عرفانى
نیز مجالى براى نظریهپردازى یافت و عقل و نقل محض را به زینتشهود و زینتحضور
بیاراست. شهودى که بر خلاف اندیشمندان ابتداى این راه، غالبا در برابر عقل و نقل
نبود; بلکه ملهم و معاضد آنها محسوب مىشد، به طورى که فقهایى عارف و فلیسوفانى
فقیه ظاهر شدند که تمامى جنبههاى متون دینى و نهاد انسانى دانایى را در یک جا
متحد یافتند.
جلال الدین دوانى از بارزترین نمونههاى این جریان است
که از نگاهى اشراقى براى هر یک از روشها و نگرشهاى عقلانى و وحیانى از یک طرف و
اخلاق و سیاست و دیانت از طرف دیگر، جایگاه خاص و مناسبى باز نمود تا تمامى
تعارضات ظاهرى، به یکباره از میان برود.
جایگاه علمى دوانى، زمانى بهتر تبیین مىشود که شمهاى
از وضعیت اندیشمندان معاصر او از نظر گذرانده شود; مثل عبدالرحمن جامى که معاصر
سلطان ابوسعید گورکانى و مورد احترام او و از مقربان دولتسلطان «حسین بایقرا» و
وزیرش «امیر علیشیر» بود و با دوانى نیز دوستى داشت.
ملاحسین کاشفى نیز که در هرات مىزیست و با امیر
علیشیر وزیر، دوستى داشت و همیشه ملازم او بود، از متفکران معاصر دوانى بود.
اما میرصدرالدین دشتکى (828 -903)، از اندیشمندانى بود
که همواره با دوانى - حضورا و غیابا - بحث و مناظره داشتند و مناظرات این دو مورد
توجه بسیار بود و هر حاکمى که به شیراز مىآمد، آن دو را براى مناظره دعوت
مىنمود. میرصدرالدین، امیر غیاث الدین منصور، فرزند صدرالدین که کتاب اخلاق
منصورى در برابر اخلاق جلالى و در نقد آن نوشت، نیز از معاصرین دوانى به شمار
مىرفت. وى در سال936 به صدارت عظماى شاه طهماسب رسید و با محقق کرکى هم دوست و
هم بحثبود; اما بعد از اینکه میانشان اختلاف افتاد و با اعتراضهاى محقق کرکى
روبرو شد، از صدارت کنارهگیرى کرد و سرانجام در 948 درگذشت.
در هر صورت صدرالدین و پسرش که در پیروى از سهروردى و
اندیشههاى فلسفى ایران ساسانى، مکتبى اصول گرایانه داشتند، در برابر مکتب
معتدلتر دوانى قرار مىگیرند که شناخت هر یک از این دو مکتب، بدون شناخت دیگرى
میسر نیست.
کتابهاى درسى عمومى که در این دو سنت فلسفى تدریس
مىشد، «شرح تجرید علامه از قوشچى» و شرح مطالع از «قاضى بیضاوى» و در سطح
عالیتر «هیاکل النور» سهروردى بود که آموزگاران هر یک از این دو مکتب، آنها را با
روش خود تدریس مىنمودند و حاشیههاى توضیحى یا شرحى کامل بر آنها مىنوشتند. و
هنگامى که آن شرح یا حاشیه به آموزگاران مکتب رقیب مىرسید، ایشان نیز به پاسخگویى
مىپرداختند; به طورى که کم کم مجموعه این حواشى ضد هم، به «طبقات صدریه» و
«طبقات جلالیه» شهرت یافت. در همان زمان، برخى دانشمندان نیز به نگارش مقالههایى
در محاکمه میان این دو مدرسه پرداختند که به نام محاکمه معروف شدند.
دوانى، از فیلسوفان بزرگ مکتبدار قرن نهم و آغاز قرن
دهم ایران است. وى بیشتر عمر خود را در سده نهم و دوران پیش از چیرگى صفویان
گذرانید که شیعیان از بیم حاکمان ترکمان سنى در حال تقیه به سر مىبردند، تا آنکه
شاه اسماعیل یکسال پس از مرگ دوانى وارد شیراز شد و تقیه را از شیعیان برداشت.
ملاجلال دوانى که با ترکمانان حاکم ایران و با خلیفه
عثمانى رابطه گرمى داشت، به خاطر رعایتسنتگرایى این دو، بسیارى از آراى تند
اشراقى سهروردى را تعدیل کرده در آثار خود سنى نمایى مىنمود; اما هرگز از عقاید
اشراقى - اسلامى مورد قبول شیعه و سنى غیر سلفى تجاوز نکرد. همکارى دوانى با
حاکمان ترکمان، اگرچه باعث تقویت نفوذ سیاسى و علمى و شهرت خارجى او شد; اما از
طرف دیگر از محبوبیت او نزد مردم اشراقى ایران و بویژه شیراز کاست.
ملاجلال مانند بسیارى از علماى دوزبانه ایران، داراى
دو شخصیت است; چرا که آثار فارسى دوانى عارفتر و شیعىتر از نگارشهاى عربى او است;
مثلا در شرح عقاید عضدى اشعرى سنى است; ولى اشعار فارسى او مالامال از عرفان شیعى
است، به طورى که خود را در نورالهدایه، شیعى غالى مىنماید. این دوگانگى آثار
باعثشد که پس از مرگ او، شیعیان ایران و سنیان عثمانى او را از خود بشمرند. حتى
برخى از شاگردان مدرسه دوانى در دوران صفویه، با استناد به کتب اشراقى عرفانى او،
وى را شیعى اصیل یا دست کم مستبصر نشان مىدهند.
آثار سیاسى علامه دوانى
جلال الدین دوانى در بیشتر علوم عصر خویش بویژه فلسفه
و کلام و ریاضى و... تالیفاتى دارد که در زمان حیات وى در حوزههاى علمى به عنوان
کتب درسى مورد توجه بوده است. از حیث کمیت، آقاى مدرسى در ریحانة الادب،29 عنوان
اثر را براى وى برشمرده است و در دائرةالمعارف دهخدا،26 عنوان و در دائرة المعارف
مطبوعات 24 اثر و در ذریعه نیز حدود 10 عنوان ذکر شده است. آقاى على دوانى در «شرح
احوال جلال الدین دوانى»،63 اثر را همراه توضیحات لازم مطرح نموده است:7 اثر
(2) در تفسیر،23 اثر در حکمت و فلسفه، 8 اثر در فقه و اصول و همین تعداد در
منطق،7 اثر در ادبیات و6 اثر در ریاضیات و هیئت و هندسه و 4 اثر متفرقه. (3)
در این مجال تنها به شرح مختصر و احیانا خلاصه رسائل و
آثار سیاسى بسنده مىکنیم:
1- «رساله در دیوان مظالم» که در لار براى نظام الدین
ملک علاء الملک فرمانرواى آنجا به فارسى نگاشته است و به نمونههایى از رفتار خلفا
استناد کرده است.
2- «نورالهدایة فى الامامة»; شامل مطالب مهمى در اصول
عقاید که بحث نبوت و امامت آن، ویژگى و اهمیتخاصى دارد; زیرا سند مهمى است که
دلالتبر مستبصر شدن مؤلف دارد.
این رساله 18 صفحه دارد و در پایان کتاب «شرح زندگانى
جلال الدین دوانى» تالیف على دوانى در سال 1324قمرى چاپ شده است که ما خلاصهاى
از آن را در همین نوشتار آوردهایم .
3- «رساله عرض لشکر» که در آن مؤلف «فى بضع سنین»
سوره روم را با سال 872 یعنى سال سلطنت اوزون حسن مطابقت داده است. این رساله در
مجموعه 51 / 4864 فهرست نسخ خطى دانشکده و در جاهاى دیگر موجود است و دوبار نیز به
چاپ رسیده است از جمله در مجله دانشگاه تهران، سال سوم شماره سوم 1335.
علامه جلال الدین دوانى، رسائلى نیز در عدالت دارد که
در تعداد آنها بین کتابشناسان اختلاف است. آقاى دانش پژوه معتقد است که «چون روشن
نبوده است، آقاى احمد متروى پنداشته است که دوانى چهار رساله در عدالت دارد» (آقاى
دانش پژوه) با نگاه به خود نسخهها و دقت در فهرستها، به این نتیجه رسیده است که
دوانى بیشتر از دو رساله ندارد; اما هنگامى که از نگارشهاى سه گانه رساله اول سخن
مىگوید، به درستى سخن آقاى متروى پى مىبریم; زیرا نگارشهاى مذکور تفاوت فراوانى
با هم دارند; هرچند که از حیث محتوایى فرق اساسى با هم نداشته باشند.
4- «رساله در عدالت» (رساله اول، نگاش اول) که به نام
سلطان یعقوب بهادر خان بایندرى (مرگ896) نگاشته شده و شامل یک مقدمه در خلافت
انسان و دو مقاله در قواى دوگانه انسان و انواع عدالت، و یک خاتمه در تجسم اعمال و
اخلاق مىباشد. این رساله در کتاب مجموعه رسائل خطى فارسى، دفتر اول، سال 1368 به
کوشش آقاى مایل هروى توسط بنیاد پژوهشهاى الاسلامى آستان قدس رضوى تحت عنوان
«رساله در تحقیق عدالت» منتشر گردیده و ما در همین نوشتار، خلاصه مطالب مهم آن را
آوردیم.
5- «رساله در عدالت» (نگارش دوم رساله اول) که براى
سلطان محمود بهادرخان، پادشاه کجرات (863-917) نوشته شده است و حاوى یک مقدمه در
کمال انسان و شش مقاله شامل: 1) در قوه عاقله و عامله انسان; 2) در عدالتشخصى و
منزلى، آنچنان که ارسطو گفته است;3) در عدالت میان بنده و خدا و مشارکتبا بنىنوع
انسان; 4) در عدالتسلطان; 5) محبت;6) تفضیل.
و همینطور حاوى یک خاتمه در تمثل اعمال است. این رساله
در سالنامه پاریس در 1324 خورشیدى و «شش مقاله» به چاپ رسیده است.
6- «رساله در عدالت» (نگارش سوم رساله اول) که به نام
یعقوب بهادر در یک مقدمه و پنج فصل و یک خاتمه نوشته شده است. به طورى که ملاحظه
مىشود، این نگارش با نگارشهاى اول و دوم، در عنوانها تفاوت دارد و نه در محتوا و
آغاز و انجام. یک نسخه از این رساله، در کتابخانه دانشکده ادبیات شماره11 از
مجموعه253، حکمتشناسانده شده است («فهرستواره فقه هزار و چهار صد ساله اسلامى
در زبان فارسى» از محمد تقى دانش پژوه)
7- «رساله در عدالت» (رساله دوم، نگارش واحد) یک
مقدمه در غایتخلقت انسان، یک مقصد در قواى انسان و اجناس فضائل و شرح و نسبتشان
با عدالت، یک فصل در انواع فضائل، یک خاتمه در کمال عدالتبویژه عدالتسلطان،
محتواى این رساله را تشکیل مىدهد. این رساله با حمد خداى سبحان و ستایش از جناب
سلطان و ذکر سبب و انگیزه نوشتن رساله آغاز شده و با تشویق سلطان به رعایت عدالت،
پایان مىپذیرد. به طور کلى محتواى این رساله در چگونگى صفاتى است که عدالت و عدالتپرورى
را در انسان مىپروراند. جلال الدین دوانى این رساله را در نیمه اول عمرش که در
شیراز مىزیسته و هنوز شافعى بوده است، توسط شاگردش، شمس الدین محمد براى یکى از
فرمانروایان مسلمان هندوستان فرستاده و او را به این صورت تحریض کرده که چون
«شجاعت و سخاوت آن حضرت عرصه آفاق را فرو گرفته»، اگر «سایر ملکات فاضله که - در
عدالت ضرورى است - اکتساب فرماید» به استحقاق خلافتحقیقى از میان سلاطین زمان
مستثنى و ممتاز باشد. نسخههاى این رساله عبارتند از: نسخه ادبیات شماره 12 /253 و
کتابخانه مجلس شماره 2 / 4868 و7 نسخه دیگر که آقاى دانش پژوه در کتاب فهرست واره
فقه مذکور ص150 ذکر کرده است. این رساله توسط آقاى هروى تحقیق شده و از سوى بنیاد
پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى در مجله مشکوة، ش18 و19 به چاپ رسیده است که
خلاصهاى از آن را در این نوشتار مىخوانید.
8- «اخلاق جلالى» یا «لوامع الاشراق فى مکارم
الاخلاق» که به کتاب «فى علم اخلاق» نیز مرسوم است، این کتاب به ازون حسن بیک آق
قویونلو (871 - 882) اهدا گشته و براى فرزندش سلطان خلیل نوشته شده و تدوین آن از
سال 872 تا 882 به طول انجامیده است.
مؤلف در این رساله عبارات مهمى از اخلاق ناصرى را عینا
نقل و قسمتهایى از آن را خلاصه و برخى را نیز حذف کرده است و در عین حال، حکایات و
اشارات و نکتههایى را به آن افزوده است. از نظر «ویکنس»، رساله دوانى «اولین
رساله اخلاقى مهم اسلامى بود که نظر غرب را جلب کرد» و در کنار اخلاق محسنى نوشته ملاحسین
کاشفى تا پایان حاکمیت انگلستان در شبه جزیره هند، جزء کتابهاى درسى بود. بیشتر
محققین غربى از طریق این کتاب با اخلاق ناصرى آشنا شده و آن را ارزیابى کردهاند.
محقق دوانى همان تقسیمات سه گانه خواجه نصیر را حفظ کرده; ولى به جاى «مقالات»
عنوان «لوامع» را انتخاب نموده که نشانگر فرق دو دیدگاه مشائى خواجه و اشراقى
دوانى (4) است. (5) و «تامسون» گزیدهاى از آن را تحت
عنوان «فلسفه عملى مسلمانان» در لندن ترجمه و چاپ کرده است و یک بار هم در لکنهو
در سال 1318ه.ق چاپ سنگى شده است (6) که مبناى کار ما در چاپ لامع سوم
همین است که با نسخه موجود در کتابخانه آیت الله مرعشى نجفى تطبیق و مقابله شده
است (جلد سوم فهرست نسخههاى خطى کتابخانه آیة الله مرعشى نجفى، ص2، کد873). این
کتاب داراى نسخههاى فراوانى است که ذکر آدرس آنها در اینجا لزومى ندارد; بلکه
شایستهتر آن است که بعد از ملاحظه فهرست مباحث مطروحه لامع سوم لوامع الاشراق،
مستقیما به متن این لامع بپردازیم:
لمعه اول: در احتیاج انسان به تمدن و فضیلت این فن از
حکمت;
لمعه دوم: در فضیلت محبت;
لمعه سوم: در احکام مدینه;
لمعه چهارم: در سیاست ملک و آداب ملوک;
لمعه پنجم: در آداب خدمت و رسوم مقربان سلاطین و حکام;
لمعه ششم: در فضیلت صداقت و وظایف معاشرت با اصدقا;
لمعه هفتم: در آداب معاشره با طبقات ناس.
خاتمه: در دو سمت:
سمت اول: در وصایاى افلاطون;
سمت دوم: در وصایاى ارسطو.
لوامع الاشراق(بخش سیاست مدن)
در تدبیر مدن و رسوم پادشاهى و درو هفت (7) لمعه
است.
لمعه اول:
در احتیاج انسان به تمدن و فضیلت این فن از حکمت:
پوشیده نیست که موجودات به حسب کمال دو قسمند:
اول (8) آنکه کمال ایشان مقارن وجود ایشان
است، چون اجرام سماوى.
دوم آن که کمال ایشان متاخر از وجود ایشان باشد، چون
مرکبات عنصرى، و این قسم را هر آینه حرکتى باشد از نقصان به کمال و آن حرکتبى
معونت اسباب صورت نبندد و آن اسباب یا کمالات باشد، چون صورتهاى (9) که
از مبدا فیاض بر نطفه فایز شود تا به کمال انسانى رسد یا معدات باشند که ماده را
قابل قبول صورت مىگردانند، (10) چون وصول غذا نسبتبه ابدان تا به
کمال نما برسد (11) .
و معونت مطلقا بر سه وجه است:
اول: معونتبالماده و آن این است که معین جزو آن شود،
(12) چون معونت غذا حیوانات را.
دوم: معونتبه آلت و آن اینکه معین آلت فعل آن چیز
شود، چون آب قوت عاذیه را.
سوم: معین بالخدمت و آن اینکه معین کارى کند که سبب
کمالات آن چیز شود و این دو قسم است:
یکى خدمتبالذات که غایت فعل او کمال آن چیز باشد;
دوم خدمتبالعرض که غایت فعل چیزى دیگر باشد و کمال او
به تبعیتحاصل شود.
مثال اول چنانکه معلم ثانى شیخ ابونصر فارابى گفته
افاعى است که خادم بالذاتند عناصر را چه ایشان را در لسع (13) حیوانات
که موجب فساد ترکیب و انحلال به عناصر است هیچ نفعى نیست و مثال ثانى سباع که
ایشان را در افتراس (14) حیوانات غرض نفع خود است و انحلال به عناصر به
تبعیت لازم مىآید و چون خادم بالذات اخس است از مخدوم، پس نشاید که انسان که اشرف
مکونات استخدمتیکى از ایشان کند، الا بالعرض، لکن ایشان همه معونت انسان کنند هم
به طریق ماده و هم به طریق آلت و هم به طریق خدمتبالذات و بالعرض، چه عناصر جزو
ترکیب بدن انسانند و نبات و حیوان غذاى او، و این معونتبالماده است و هر یک از
عناصر را آلت افعال طبیعى و ارادى مىسازد چون آب و آتش در طبخ غذا و تسخین
(15) و تبرید بدن و بدرقه غذا و هوا در تنفس، که سبب ترویح روح است و خاک در
زرع ماده غذا و بناى مسکن و نظایر آن.
و همچنین در نباتات و حیوانات بعضى را غذا و بعضى
(16) را دوا مىسازد. و بعضى را استخدام مىنماید، بلکه اجرام فلکى را
استخدام مىکند، چه فصول را که از حرکات اجرام سماوى حاصل مىشود به حسب تدبیر
صواب اسباب افعال خود چون زراعت و عمارت مىسازد. چنانکه «لولاک لما خلقت
الافلاک» به آن اشعار مىنماید و در تورات مکتوب است «یا ابن آدم خلقتک لاجلى و
خلقت الاشیاء لاجلک» و اگر فطن (17) لبیب (18) درین مقام
تاملى نماید سربه (19) سجده ملائکه انسان را برو منکشف شود و حکمت در
هیئت (20) انتکاس (21) که در نباتات و حیوانات ظاهر است و
آنکه نبات بر وضع ساجدان و حیوان بر هیئت (22) راکعان استبر دیده
بصیرت او جلوه کند و افراد انسانى نیز بعضى معونتبعضى کنند به طریق خدمت نه به
طریق آلت و نه به طریق ماده بلکه انسان به طریق ماده معونت هیچ چیز نتواند کرد نظر
به ذات، چه او جوهرى مجرد است پس انسان همچنانکه به معونت عناصر و مرکبات محتاج
استبه معونت افراد نوع خود نیز محتاج باشد.
هم در بقاء شخص و هم در بقاء نوع تا به طریق
خدمتیکدیگر را معاونت کنند و دیگر حیوانات به عناصر و مرکبات محتاجند، اما در
احتیاج به نوع خود مختلفند، چه آنچه بتواند (23) حاصل شود چون اکثر
حیوانات آبى نه در وجود شخص و نه در بقاء نوع به افراد نوع خود محتاج نیست و آنچه
توالدیست چون انعام و غیرها در حفظ نوع و حدوث شخص و تربیت تا به کمال (24) معین
رسد، محتاج به نوع خود باشند.
اما بعد از تربیت، به معاونت محتاج نباشد، پس اجتماع
ایشان در وقت جماع و ایامنما ضرورى باشد و بعد از آن هر یک منفرد تواند بود و
بعضى دیگر چون نحل و نمل و بعضى انوار (25) طیور به معاونت نوع خود
محتاج باشند، (26) هم در حفظ «شخص» و هم در حفظ نوع.
و بیان احتیاج انسان به معاونت نوع خود در بقاى شخص
آنکه اگر شخصى (27) را به نفس خود در تربیت غذا و مسکن و لباس و سلاح و
اسباب و مبادى هر یک بایستى کرد چنانچه او را ادوات نجارى و حدادى و غیر ذلک از
صناعات محتاج الیها بدستبایستى آورد و بعد از آن به نفس خود به هر یک از اشغال
قیام نمود تا غذا و لباس و مسکن او حاصل شدى، هر آینه در این مدت که به ترتیب
اسباب و مقدمات مشغول بودى، بىغذا و لباس و مسکن ماندى و مؤدى به هلاک او شدى
بلکه اگر روز کارا و تمامى (28) صرف یکى از این صنایع شود هنوز به آن
وفا نکند، اما چون مجتمع شوند و یکدیگر را معاونت کنند و (29) هر یک
براى دیگرى به مهمى قیام نمایند، و در این (30) معاونت و معاوضتسلوک
جاده عدالتبنمایند، اسباب معیشت منتظم شود و احوال اشخاص مضبوط و بقاء نوع محفوظ
ماند.
و آنچه اشارت به این معنى است منقول است که چون آدم
علیهالسلام به دنیا آمد او را هزار کار بایست کرد تا نان پخته شود و سرد کردن نان
هزار و یکم بود.
و حکما گفتهاند هزار کار مىباید (31) تا
شخص یک لقمه لقمه نان در دهن تواند نهاد و چون انتظام امور ایشان به معاونت منوط
بود، حکمتبالغه الهى اقتضاى آن نمود که افراد انسانى در هم (32) و
طبیعت مختلف باشند، تا هر یک به صناعتى و مهمى میل کنند و در تکمیل آن کوشند، چه
اگر همه در همت متفق بودندى، همه به یک صناعت میل کردندى و دیگر صناعات معطل
ماندى، و سبب اختلال شدى. و همچنین اگر همه در فقر و غنا متساوى بودندى، همه
یکدیگر را معاونت نکردندى، چه اگر همه فقیر بودندى هیچ یک را توقع نفعى در مقابل
خدمت نبودى، و اگر همه غنى بودندى به واسطه استغنا خدمت همدیگر نکردندى.
فاما چون به حکم اختلاف اهمم هر یک را صناعتى مستحسن
نماید و در تکمیل آن کوشد به مقتضاى اختلاف احوال هر یک را از وجهى احتیاج به
دیگرى باشد، و هر یک براى دیگر به مهمى قیام نماید و به تعاون ایشان احوال همه
چنانچه واقع است منتظم شود پس روشن شد که انسان محتاج استبه اجتماع بنى
(33) نوع و آن را تمدن گویند. و آن مشتق است از مدینه، یعنى اجتماع در
مدینه، و مراد به مدینه در این مقام نه ابنیه و جدار (34) است، بلکه بر
آن قیاس که در منزل گفته شد مراد اجتماعى عام است که مؤدى (35) به
انتظام امور بر وجهى لایق تواند شد و این است معنى آنچه حکما گفتهاند که انسان
مدنى بالطبع است; یعنى محتاج استبه طبع به اجتماع مخصوص که آن را تمدن خوانند و
چون دواعى طبایع مختلف است و همه نفوس مجبولند بر طلب نفع خود اگر ایشان را به طبع
خود باز گذارند، تعاون ایشان منتظم نگردد، چه هر یک براى نفع خود اضرار دیگران
نماید و مؤدى به تنازع گردد و به افنا و افساد همدیگر مشغول شوند پس البته تدبیرى
باید که هر یک را به آنچه حق اوست، راضى گردانند و دست تعدى از همدیگر کوتاه
دارند و آن تدبیر را سیاست عظمى خوانند.
و در این باب چنان چه در باب عدالت گفته شد احتیاج
استبه ناموس و حاکم و دینار.
اما ناموس، صاحب آن شخص (36) باشد که به
الهام و وحى الهى از دیگران ممتاز باشد تا در وظایف عبادت (37) و احکام
معاملات چنان چه مؤدى به صلاح معاش و معاد باشد تعین (38) فرماید و این
شخص را حکما صاحب ناموس خوانند و احکام او را ناموس و در عرف متاخران نبى و شارع و
احکام او را شریعت و افلاطون در شان ایشان گفته «هم اصحاب قوى العظیمة الفایقة»
یعنى ایشان صاحب قوتهاى بزرگ غالبند; یعنى در قوه علمى و عملى از یکدیگر ممتازند
چه بر دقائق مغیبات به الهام الهى مطلع شوند و تصرف در عالم کون و فساد توانند
کرد.
و ارسطا طالیس در شان ایشان گفته «هم الذین عنایة الله
بهم اکثر».
و اما حاکم شخصى باید که به تایید الهى ممتاز باشد تا
او را تکمیل افراد انسان و نظم مصالحاشان میسر شود. و این شخص را حکما «ملک على
الاطلاق» خوانند و احکام او را صناعت ملک.
و متاخران او را امام گویند و فعل او را امامت.
و افلاطون او را مدبر عالم خواند.
و ارسطا طالیس او را انسان مدنى گوید یعنى انسان که
حفظ امور مدینه بر وجه لایق نماید و چون زمام مصالح انام (39) به کف
کفایت چنین شخصى عالى مقدار باشد، هر آینه انوام (40) میامن و برکات بر
کافه بلاد و قاطبه عباد رسد، هم چنانکه زمان (42) نظام مصالح ایام و
قبضه اقتدار پادشاهى کامکار نهاده که صیت معدلتش آوازه عدل نوشیروان بازنشانیده و
یمن عاطفتش جراحت دلها را که از سهام حوادث ایام خسته بود مرهمى سازگار ساخته،
مدبر عدلش گرگ را شبانى آموخته، و دزد را به پاسبانى داشته و بدور (43) رافتش
گریبان دریده جز گل سورى نتوان دید و ناله زار جز از مرغان چمن نتوان شنید لطفش در
احیاء مراسم عدل خاصیت انفاس عیسى ظاهر کرده، عدلش در ظلم، ظلم افناء (44) آفتاب
را ید بیضا نموده، به عهد عدلش فتنه جز در چشم بتان نتوان دید و آن هم در خواب و
آشوب جز در خم زلف خوبان نتوان یافت و آن نیز در تاب امید که خورشید اقبالش تا
قیام قیامت از آسیب زوال و وصمت کسوف و وبال محفوظ باشد و هر آینه مدبر عالم اولا
به حفظ احکام شریعت قیام نماید و او را اختیار تصرف در جزویات امور باشد به حسب
مصلحت وقتبر وجهى که موافق قواعد کلیه شریعتباشد. و چنین شخص به حقیقت ظلالله و
خلیفةالله و نایب نبى باشد، و هم چنانکه طبیب ماهر حفظ اعتدال مزاج انسانى کند،
این شخص نیز صحت مزاح عالم که آن را اعتدال حقیقى خوانند نگاه دارد و چون انحراف
به آن راه یابد به اعتدال آورد، پس به حقیقت طبیب عالم باشد و صناعت او صناعت طب
کلى و هم چنانکه اعضاى بدن انسانى در بقا محتاج به همدیگرند، (45) مثلا
جگر محتاج استبه دل در روح حیوانى، و قوت حیات و دل محتاج استبه جگر در روح طبعى
(46) و تغذیه و ایشان هر دو محتاجاند به دماغ در روح نفسانى، و قوت حس و
دماغ محتاج استبه ایشان. هر دو در حیات و تغذیه.
همچنین اجزاى انسانى نیز در بقا محتاجاند به یکدیگر،
پس کمال و تمام هر شخص به دیگر اشخاص حاصل شود و بنابراین مخالطتبا ابناء نوح
(47) بر وجه تعاون واجب باشد و الا از قاعده عدالت منحرف شده باشند و به سمت
جور متسم چون جماعتى که از مردم عزلت و وحشت اختیار کنند و به کلى از
معاونتبنىنوع فرار (48) و اجتناب نمایند و بار اسباب معیشتخود بر
مردم تحمیل کنند و آن را زهد نامند و فضیلت (49) دانند و حال آنکه این
حالت جور محض است، چه غذا و لباس از بنىنوع فراگیرند و در عوض آن هیچ نفعى
(50) به ایشان نرسانند و بهاء آن نگزارند و چون به واسطه عدم اسباب افعال
رذیله از ایشان صادر نشود، عوام ایشان را از اهل فضیلت پندارند.
و این کمال (51) خطاست، چه عفت نه ترک شهوت
استبلکه استعمال او بر وجه عدالت و عدالت نه آن است که به واسطه آنکه کسى را
نبینند ظلم بر او نکنند بل (52) آنکه در معامله با مردم طریقه انصاف و
انتصاف مرعى دارند و ابوالحسن عامرى گوید که قصهخوانان از این طایفه بدترند چه با
وجود توقع بامداد مردم و اخذ اموال ایشان نفعى به ایشان نمىرسانند بلکه مضرت
مىرسانند چه به حکایات کاذبه ایشان را فریب مىدهند و اضاعت قابلیت ایشان مىکنند
و معاونتبر وجه عدالت وقتى میسر شود (53) که بر قاعده عدالت مطلع
باشند و وقوف بر آن جز به معرفت قواعد این علم حاصل نشود.
پس هر کس را تعلم این علم ضرورى باشد تا معاملات و
معاشرات ایشان بر وجه عدالت متحقق گردد خصوصا سلاطین را که چنانچه سبق ذکر یافت
طبیب مزاج عالم و مدبر امور بنىآدماند و این علم عبارت است از قواعد متعلقه به
مصلحت عامه ناس، از این رو که به تعاون (54) متوجهاند به کمال حقیقى.
لمعه دوم
در فضیلت محبت (55) و چون معلوم شد که کمال
افراد انسانى منوط به اجتماع و تالف است و آن بىمحبت و الفت صورت نبندد و با وجود
علاقه محبت احتیاج به عدالت نیست چنانچه از پیش رفت، پس محبت افضل از عدالتباشد
چه محبت وحدتى استشبیه به طبیعى و عدالتشبیه به صناعى. و محقق است که طبیعى از
صناعى اقدم (56) است، و چون محبت مقتضى رفع احکام اثنینیت (57) استبا
وجود آن احتیاج به عدالت نباشد و انصاف در اصل لغت دو نیمه کردن است، یعنى منصف
آنچه متنازع فیه است میان خود و صاحب دو نیمه سازد و این معنى فرع کثرت است و چون
علاقه اتحاد مستحکم باشد احتیاج به آن مرتفع گردد.
و قدماى حکما گفتهاند که قوام موجودات به (58) محبت
است و هیچ موجود از محبتى خالى نتواند بود، چنان چه از وجودى و وحدتى خالى نباشد و
لهذا در کیفیات جسمانى مثل حرارت و برودت انهزام از ضد محسوس مىشود و از طبایع و
نباتات (59) و جمادات دفع مزاحم متراتى (60) مىگردد و از
عناصر میل به احیاز طبیعت مشاهد مىشود.
و در افلاک خود حرکت دورى ارادى ظاهر است که مبدا آن
عشق جوهر (61) عقل است و شوق توجه به آنان (62) چنان چه در
حکمت مقرر شده (63) و به حسب ظهور انوار محبت و خفاى آن اختلاف موجودات
در مراتب کمال و نقصان ظاهر مىشود چه محبت که ظل وحدت است مقتضى بقاء و کمال است
و غلبه که فرع کثرت است مورث نقص و اختلال.
و این طایفه را از حکما اهل محبت و غلبه خوانند و دیگر
حکما بسریان محبت در جمیع کاینات قابل (64) شدهاند، چنان چه سابقا
نموده شد.
بیت:
سر حب ازلى در همه اشیا سارى است
ورنه بر گل نزدى بلبل بىدل فریاد
و به اصطلاح متاخران محبت در جایى که قوت عقل
(65) را مدخلى نباشد اطلاق نکنند و میل عناصر بحیز طبیعى را و میل مرکبات به
همدیگر بنابر تناسب مزاجى مثل آهن و مغناطیس و تباعد ایشان از همدیگر بنابر تباین
مزاجى (66) مثل سنگ باغض الخل و سرکه.
و نظائر آن را محبت و مبغضت نخوانند بلکه آن را میل و
هرب گویند و ملایمت و منافرت حیوانات عجم را الف و نفرت نامند و محبت در نوع انسان
دوگونه بود: یکى طبیعى چون محبت مادر فرزند را، و دیگر ارادى چون محبت متعلم معلم
را.
و محبت ارادى چهار نوع است:
اول: (67) آنکه زود حادث شود و زود زائل
گردد، دوم: آنکه دیر شود و دیر پاید، سوم:آنکه دیر شود و زود رود، چهارم:
(68) چه غایت این (70) محبتیا لذت استیا نفع یا خیر یا مرکب.
لذت سبب محبتى است که زود شود و زود رود، زیرا که لذت سهل الحصول است و سریع
التغیر و نفع سبب محبتى است که دیر حادث شود و زود رود، چه نفع عسیر الحصول
(71) باشد و سریع الانتقال و خیر سبب محبتى است که زود شود و دیر رود، اما
زود شدن بنابر آن است (72) که میان اهل خیر مناسبت روحانى موانست جانى
روحانى (73) حاصل است و اما دیر رفتن جهت اتحاد حقیقى که لازم خیر است،
و اما مرکب علت محبتى است که دیر بندد و دیر گشاید، چه اجتماع نفع و خیر اقتضاء هر
دو حال کند این سخن بر این وجه در اخلاق ناصرى مذکور است و نظر دقیق اقتضاء آن کند
که مرکب از لذت و نفع در انعقاد متوسط باشد و در انحلال سریع و مرکب از لذت و خیر
در انعقاد و انحلال هر دو متوسط و مرکب از نفع و خیر در انعقاد متوسط و در انحلال
بطى و علت این احکام بعد از ملاحظه مقتضاى هر یک از بسایط ظاهر است واللهاعلم.
و محبت از صداقت اعم است چه محبت میان جمعى کثیر تواند
بود و صداقت که از آن باشد و عشق اخص است چه در یک دل عشق دو کس نگنجد و علت عشق
یا افراط طلب لذت باشد یا افراط طلب خیر و اول عشق مذموم است که سابقا تعبیر از آن
به عشق بهیمى رفت و ثانى عشق محمود که تعبیر از آن به عشق نفسانى نموده شد.
و حکما گفتهاند که نفع را نه به استقبال (74) و
نه به مداخلت در عشق مدخلى نیست و منشا صداقت جوانان بیشتر لذت باشد و چون لذت
سریع الزوال است، صداقت ایشان نیز در معرض تبدل باشد و سب صداقت پیران و اهل تجارب
نفع باشد و لهذا دوستى ایشان را امتدادى باشد و سبب صداقت دانایان محض خیر باشد و
چون خیر امرى ثابت غیر متغیر است مودت ایشان از تغیر و زوال مامون و مصون
(75) است و چون بدن انسانى (76) از طبایع مختلفه مرکب است، پس هر
لذت جسمانى که ملایم طبیعتى باشد مخالف طبیعتى دیگر باشد و بنابراین لذت جسمانى
خالص از شوب الم نباشد و چون نفس انسانى جوهرى بسیط است که از تضاد منزه و مبراء
است، هر آینه لذتى که مخصوص به جوهر او باشد لذت خالص (77) تواند بود و
آن لذت حکمت است و محبتى که منشا آن این نوع لذت باشد اتم اتم مراتب محبتبود و آن
را عشق تام و محبت الهى خوانند.
و ارسطاطالیس از ارفلیطس نقل مىکند که چیزهاى مختلف
را با همدیگر التیام و تالف (78) نتواند بود فاما چیزهاى متشاکل، به
همدیگر مشتاق باشند» و در شرح این گفتهاند (79) که چون جواهر بسیط
متشاکل باشند (80) به یکدیگر مشتاق هر آینه میان ایشان تالفى روحانى و
اتحادى معنوى حاصل شود و تباین مرتفع گردد چه تباین از لوازم مادیات است و در
مادیات این نوع تالف نتواند بود و تلاقى ایشان به ذوات و حقایق متصور نباشد بلکه
به نهایت و سطوح تواند بود، و این تلاقى به درجه آن اتصال نرسد و چون جوهر بسیط که
نفس انسانى است از کدورت (81) جسمانى پاک گردد و محبت لذات طبیعى از او
محو شود به حکم مناسبتبه عالم قدس منجذب شود و به نظر بصیرت مشاهده جمال حقیقى
نماید و پروانه صفت هستى خود را در انوار قاهره تجلیات الهى محو گرداند و به مقام
وحدت که نهایت مقامات استبرسد و این مرتبه حقالیقین است و صاحب این مرتبه را در
تعلق (82) به بدن و تجرد از آن زیاده فرقى نباشد، چه استعمال قواى بدنى
او را از نظر به جمال حقیقى باز ندارد و سعادتى که دیگران را در نشاه اخروى مترقب
است این را (83) درین نشات حاصل باشد. رباعى
امروز در آن کوش که بینا باشى
حیران جمال آن دلارا باشى
شرمتبادا چو کودکان در شب عید
تا چند در انتظار فردا باشى
لیکن (84) بعد از مفارقت کلى لذت او اصفى
باشد چه هرچند در این نشات به نور بصیرت از دقایق اسماء و صفات مشاهده وحدت ذات
نماید فاما خالى از شوب تثوبت (85) که مقتضاى نشاه تعلقى است نتواند
بود و شهود تام بىدغدغه مزاحمت رقیبان جز در خلوت خانه تجرد میسر نگردد و
بنابراین همیشه منتظر و مترصد رفع این حجاب و کشف این نقاب بوده زبان حال به فحواى
این مثال (86) مترنم دارد.
حجاب چهره جان مىشود غبار تنم
خوشا دمى که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزاى چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
و این محبت نهایت مراتب عشق است و کمال مطلق و ذروه
مقامات واصلان و غایت مراتب کاملان. بیت
عشق است هرچه هستبگفتم و گفتهاند
عشقتبه وصل دوست رساند به قرب (87) راست
و بعد از آن محبت اهل خیر استبا همدیگر که چون غایت
آن محبتخیر است هر کز اختلال به آن راه نیابد به خلاف دیگر محبتها که به اندک
عارضهاى عرضه زوال شود چنان چه مضمون کریمه «الاخلاء یومئذ بعضهم لبعض عدو الا
المتقین» اشعار به آن مىنماید.
و اما محبتى که جهت منفعتبالذات باشد هم به (88)
اشرار و هم به (89) اخیار تواند بود و سریعالزوال باشد، چنان چه
سابقا مبین شد و گاه باشد که موجب این محبت اجتماع در مواضع غربت و شداید باشد چون
کشتىها و اسفار و غیر آن. و سر این آنکه انسان به طبع مائل به انس است و از این
جهت او را انسان گفتهاند و چون انس طبیعى از خواص انسان است و کمال هر چیز در
ظهور خاصیت نوع اوست پس کمال انسان در اظهار این خاصیتباشد با ابناع نوع و این
خاصیت مبدا محبت است که مقتضاى تالف و تمدن است و با آنکه به حسب حکم عقل مستحسن
استشرع نیز در این باب مبالغه عظیم فرموده و لهذا امر کرده که در روزى پنجبار
نماز گزارند به جماعت (90) تا اهل محله به میامن این اجتماع معیتشعار
به حلیه موانست متجلى گردند و باز امر کرده که در هر (91) هفته یک نوبت
اهل موضع تمام در یک محل (92) جمع شوند و نماز جمعه (93) به
جماعت گذارند تا موانست میان اهل شهر تماما حاصل شود و باز فرموده که در سالى دو
(94) مجتمع شوند و نماز عیدین (97) بگذارند تا میان ایشان به این
اجتماع و مؤانستحاصل شود و بعد از آن عموم امت را در موقف حج در همه عمر یک بار
امر فرموده و آن را مقید به وقتى معین مؤالفتٍخ(98) نداشته تا سبب حرج نشود.
و حکمت در آن، آنکه (99) میان جمع افراد
امت موانستحاصل شود و از آن سعادت که اهل محله و شهر و مملکت را حاصل است محظوظ
گردند (100) و تعین آن موقف بقعه که مقام صاحب شریعتبود (101) فرموده
تا مشاهده (102) آن مواطن سبب تذکر شارع و مزید محبت و تعظیم او شود،
چه هر آینه در سرعت انقیاد احکام او نافع باشد و از ملاحظه این احکام معلوم شود که
غرض شارع تحقیق رابطه وحدت و رفع غایله کثرت استبه قدر لایق، بلکه در همه احکام
شریعت مثل این غرض ملحوظ (103) است و هم چنانکه دعوت انبیاء از حیثیت
علم توحید است از روى عمل نیز راجع به توحید مىشود و از اینجاست که در فضیلت نماز
جماعت وارد است که به هفتاد درجه فاضلتر از نماز تنهاست و حضرت شارع علیه الصلوة
والتحیة فرموده من قصد کردم که امر کنم که آتشى بیفروزند تا هر کس که به نماز
جماعت نیاید آتش در خانه او زنم و هم از این سیاق است ترغیب و ترهیب که در باب
نماز جمعه و عیدین و حج وارد است و تتمه احکام محبت آنکه چون (104) اسباب
محبت غیر الهى لذت و نفعى است که زوال را به ایشان (105) راه است، پس
تواند بود که از هر دو طرف به یک بار زائل شود و تواند بود که از یک طرف زوال
(106) پذیرد و از طرف دیگر باقى (107) مانده باشد و چون سبب محبت
از طرفى لذت باشد و از دیگر (108) طرف نفع در آن محبت، بنابر اختلاف
سبب شکایتبسیار واقع شود، چون محبت مطرب و مستمع که مستمع مطرب را به جهت لذت
دوست دارد و مطرب او را به جهت نفع و محبت عاشق و معشوق که عاشق معشوق را به جهت
نفع
و سبب حدوث شکایت در این نوع (109) محبت
آنکه طالب لذت استعجال در استیفاء آن نماید و طالب منفعت آن را موقوف بر حصول
مطلوب خود دارد و توافق میان ایشان کمتر متصور شود و از این جهت است که پیوسته
عشاق متشاکى و متظلم باشند و به حقیقتخود ظالم باشد، چه استیفاء لذت نظر و وصال
به تعجیل خواهند و در مکافات آن به منفعت تاخیر کنند و این نوع را محبت لوامه
خوانند، یعنى مقرون به ملامت.
و محبتى که میان پادشاه و رعیت و حاکم و محکوم و غنى و
فقیر و مالک و مملوک است هم بنابر اختلاف بواعث از طرفین خالى از شکایت نیست، چه
هر یک از صاحب خود چیزى طلبند که در اکثر اوقات مفقود باشد و هر آینه فقدان مطلوب
سبب ملالت (110) شود که ماده شکایت است و بىعدالت که مستلزم رضا به
قدر استحقاق (111) است این غائله مرتفع نشود.
و اما محبت اخیار چون منشا آن ارتباط روحانى و اتحاد
جانى است نه عارضه نفع و لذت و مقصد ایشان خیر محض (112) است که تبدل
را به آن راه نیست از شوب مخالفت و منازعت و ملامت (113) و شکایتخالى
باشد و این است معنى آنچه حکما گفتهاند که دوست تو کسى باشد که او تو باشد به
حقیقت و غیر تو به صورت و این به منزله کبریت احمر است و شیخ ابوعلى سینا در مطلع
رسالة الطیر مبالغه در عزت وجود این نوع دوستى نموده، چه اکثر مردم را اطلاع بر
قیقتخیر نیست و محبت ایشان مبتنى بر لذت یا منفعت است، و هرچه مبتنى بر عوارض
باشد هم به عوارض زائل شود و محبت اکثر سلاطین با رعایا از این جهت استکه ایشان
بر رعایا منعم و مفضلاند (114) هر آینه منعم منعم علیه را دوست دارد و
محبت پدر فرزند را از آن وجه که بر او حقوق دارد از این قبیل است، اما از وجهى
دیگر او را با فرزند محبتى ذاتى است چه او را به منزله نفس خود داند و صورت او را
نسخه داند که طبیعت از صورت او نقل کرده و مثالى که بر لوح فطرت از هیئت او ثبت نموده
و فى الواقع تصور (115) صواب است چه پدر سبب صورى وجود فرزند است و
ماده بدن او جزوى از او و در خلق و خلق مشابه (116) اوست. و از این جهت
است که پدر هر کمال که خود را خواهد فرزند را نیز (117) خواهد، بلکه
خواهد فرزند از او افضل باشد و به رجحان فرزند بر (118) خود خرم شود و
تفضل (119) تفضیل فرزند بر او از آن قبیل شمرد که گویند که او خود
اکنون اکمل است از آنچه سابقا بود (120) هم چنانکه به این سخن
(121) مسرور شود به تفضیل فرزند خرم شود و به غیر از این محبت فرزند را سببى
دیگر است که خود را منعم و مفضل (122) بر او شمارد چنان چه سلطان و
رعیت گفته شد و هرچند تربیت او زیادة کند این محبت زیاده شود.
امید مقاصد و مطالب دارد (124) و وجود او
بعد از خود بقاء ثانى مىداند و این معنا (125) اگر چه به تفصیل اکثر
پدران را معلوم نیست فاما شعورى اجمالى به آن دارند شبیه به آنکه کسى صورتى را
(126) از وراء حجاب بیند و در حدوث محبت و غیر آن این نوع از علم کافى است و
محبت فرزند پدر (127) را از محبت پدر او را کمتر است چه وجود او سبب
(128) وجود پدر است و متاخر از او و بعد از مدتى بر این (129) حال
اطلاع یابد و لهذا تا پدر را نبیند و مدتى با او (130) انتفاع نیابد
محبت او حاصل نکند و از این جهت در شریعت فرزندان را به (131) محبت
والدین و رعایت ایشان وصیتبسیار فرموده (132) من غیر العکس.
(133)
و اما محبتبرادران از مرتبه محبت پدر و فرزند کمتر
باشد چه ایشان در مرتبه و سبب وجود شریکند و شرکت مقتضى نوعى از منازعت تواند بود.
و از بعضى حکما سؤال کردند که برادر بهتر استیا دوست؟
در جواب گفت که برادر گاهى به کار آید که دوستباشد.
و باید که محبتسلطان رعیت را محبت پدرانه باشد و با
ایشان طریقه شفقت و مهربانى مسلوک فرماید و رعیتباید که با سلطان در اطاعت و
انقیاد و اخلاص و (134) وداد به پسران عاقل اقتدا کند و به هیچ وجه در
ظاهر و باطن بر چیزى که لایق تعظم او نباشد اقدام نکند و به آنچه میسر باشد خدمت
او واجب دارند (135) چنان چه بزرگان گفتهاند که همه کس باید که لشگر
پادشاه عادل باشد تا داخل باغیان نباشد و اگر خدمتى صورى از ایشان نیاید به دعا و
همت امداد نمایند تا در شمار لشگریان او باشند.
و باید که رعایا با همدیگر چون برادران مشفق معاش کنند
و به قدر استحقاق مراتب و حقوق طلبند تا زمین و زمان به نور عدالت روشن باشد و
عرصه جهان از یمن رافت و الفت گلشن.
و اگر بدین (136) وجه نباشد مزاج مملکت از
اعتدال منحرف (137) گردد و نظام مصالح به زودى انفصام یابد نعوذ بالله
منه.
و محبت را چند مرتبه است:
اول: محبت الله تعالى که منبع خیرات و معدن کمالات است
و حقیقت آن محبت (138) جز عارف ربانى را که به قدر امکان بر صفات جمال
و نعوت جلال الهى مطلع باشد حاصل نشود، چه بىمعرفت محبت صورت نبندد و اگر کسى
بىعلم و معرفت دعوى محبت الهى کند جاهل (139) مغرور باشد و نص
حدیثحضرت حبیب الله علیه وعلى آله صلوة الله حیث قال ما اتخذالله ولیا جاهلا فقط
تکذیب او نمایند و این محبتباید (140) که اعلى مراتب باشد چه غیرى را
در این مرتبه شریک گردانیدن شرک محض است.
و مرتبه دوم: محبت والدین (141) است که سبب
صورىاند وجود او را، و این محبت تالى آن مرتبه است و هیچ محبت را این (142) رتبه
نیست، مگر محبت متعلم معلم را باید (143) که اوکد از این محبتباشد چه
اگر پدر سبب قریب وجود تربیت (144) جسمانى او است، معلم سبب کمال و
تربیت (145) روحانى او است و مفیض صورت انسانیت او (146) به
حقیقت معلم پدر روحانى است، پس به قدر آنکه روح را بر جسم شرف است، معلم را بر پدر
شرف باشد. پس محبت او در مرتبه فروتر از محبت موجد حقیقى باشد، و بالاتر از محبت
پدر.
از (147) اسکندر پرسیدند که پدر را دوستتر
دارى یا استاد را؟ گفت: استاد را، زیرا که پدر سبب حیات فانى و معلم سبب حیات
باقى.
(148) در
حدیث است «ابوک ثلاثة من ولدک و من علمک و من زوجک و خیر الآباء من علمک» و از
مرتضى على کرم (149) الله وجهه منقول است «من علمنى حرفا فقد صیرنى
عبدا».
و چون محبت معلم در این مرتبه از تاکد باشد محبتشارع
که هاوى حقیقى و مکمل اولى استبعد از محبتحق تعالى اوکد از همه محبتها باشد.
و لهذا حضرت حبیب الله صلى الله علیه و سلم فرمود:
«لایؤمن احدکم حتى اکون احب الیه من نفسه و اهله و ولده».
و محبتخلفاء راشدین و ائمه دین که مصابیح دجى و
مفاتیح هدىاند (150) تاکد تالى محبتشارع تواند بود، چنان چه در حدیث
است «من احب اصحابى فبحبى احبهم و من ابغض اصحابی فببغضى ابغضهم».
و در حدیث دیگر «من احب العلماء فقد احبنى» و دیگر
«من اکرم عالما فقد اکرمنى».
مرتبه سوم: محبت رعایا سلطان را و محبتسلطان رعایا را
و بعضى محبت رعایا سلطان را اوکد داشتهاند از محبت پدر و همانا این قول به تحقیق
اقرب است چه بدون سیاستسلطان انتفاع از پدر (151) متصور نیست
(152) همچنانکه پدر سیاست فرزند مىکند سلطان سیاست پدر و فرزند هر دو
مىکند.
مرتبه چهارم: محبت معاریف و شرکاء.
باید که هر یک را در مرتبه لایق یاد (153) دارد
و خلط مراتب محبت ننماید چه اخلال به حفظ حقوق مراتب ظلم است و موجب فساد و خیانت
در صداقت از خیانت در اموال افحش باشد، چه آن خیانت راجع به صفات نفسانى است که
اشرف از جواهر جسمانى است و ارسطاطالیس گفته محبت معشوق زود مرتفع (154) گردد،
هم چنانکه زر مغشوش (155) زود تباه شود، پس باید که با خالق و خلق
طریق عدالت مسلوک دارد و با هر یک محبتى که حق او (156) استحاصل کند و
به مقتضاى آن عمل نماید با خالق به طاعت و طلب مناسبتبا او به طریق (157) قربت
و با پیغمبران و ائمه ملتبه انقیاد (158) احکام و مراعات تعظیم و حرمت
و با سلاطین با جلال و مطاوعت و با والدین به اکرام و خدمت و با هریک از آحاد ناس
به رفق و مخالطت. (159)
و حکما گفتهاند محبت منعم منعم علیه را بیشتر است از
عکس چه قرض دهنده و احسان کننده قرض خواه و خواهنده را دوست دارد و همتبر بقاء
ایشان مصروف دارند، اما قرض دهنده چون از جهت استخلاص حق خود سلامت قرض خواه
خواهد، به حقیقت مال خود را (160) دوست داشته باشد، به خلاف یحسن
(161) که محسن الیه رابىتوقع منفعتى دوست دارد بلکه ازآن جهت که قابل اثر
خیر اوست و محسنالیه را این نوع محبتبا محسن نباشد بلکه او بالذات احسان را دوست
دارد و محسن را بالعرض و ایضا محسن جد و سعى در ایصال نفع (162) به
محسن الیه نموده پس شبیه به کسى است که مالى (163) به مشقت و تعب حاصل
کرده باشد هر آینه آن را دوست دارد و در صرف آن صرفه رعایت نماید به خلاف کسى که
بىمشقتى مالى به او رسد که قدر آن (164) نداند و در بذل آن احتیاط
مرعى ندارد، و لهذا مادر فرزند را دوستر از پدر دارد، چه مقاسات رنج و تعب در
تربیت او بیشتر نموده و هم از این سیاق است (165) آنکه شاعر شعر خود
را دوستتر دارد و اعجاب او به آن بیش از دیگران باشد و چون محسنالیه قابل است و
او را تعبى در قبول نیست، لامحاله محبت او محسن را در این مرتبه نباشد، پس بنابراین
مقدمات محبت محسن، محسنالیه را بیشتر از عکس باشد و بهترین انواع محبت آن است که
منشا آن محبتخیر و کمال حقیقى باشد که آن (166) لذت عقلى است و متعلق
به جوهر نفس نه به عوارض، و از این جهت است که قواعد این محبت از وصمت اختلال ایمن
و محفوظ است و سعایت و نمیمه را به ساحت آن راهى نیست، به خلاف دیگر انواع محبت که
به زوال سبب زائل شود و چنانچه مضمون آیه «الا خلا یومئذ بعضهم لبعض عدو الا
المتقین» مشعر بر آن است و این لذت به حقیقت وقتى حاصل شود که از اکتساب ملکات
فاضله فارغ گردد و به نفس خود پردازد و میان (167) او و عالم عقلى حجاب
و بین مرتفع شده و به مشاهده وحدت حقیقى صرف و حق محض و نعیم ابدى و لذت سرمدى
متحقق شود.
آن یار که در پرده اسرار نهان بود از علم به عین آمد و
از گوش به آغوش
و این مرتبه بلندترین مراتب کمالات است و از این
جهتحکما آن را فوق مراتب سعادات انسانى اعتبار کردهاند چه تامرآت هستى از آثار
قوا (168) طبیعى و نفسانى و غبار تعلقات جسمانى صافى نگردد جمال این
کمال رخ ننماید و تا سالک از خودى خود که ابعد منازل و اسحق مراحل است نگذرد به
ساحت وصال نرسد.
نظم
وصال دوست طلب مىکنى زخود بگذر که در میان تو و او
بجز تو حایل نیست
دیگر:
گویند سعد دولت وصل از چه یافتى خود را گذاشتیم و قدم
بیشتر زدیم.
و ارسطاطالیس گفته چون خداى تعالى کسى را دوست دارد
تعاهد او کند چنانکه دوستان تعاهد مصالح دوستان کنند و در اخلاق ناصرى مىآرد
(169) که این لفظى است که در لغت ما اطلاق نکنند و این سخن ظاهر نیست، چه
نظایر آن در کتاب و سنتبسیار است.
قال الله تعالى: «و هو یتولى الصالحین و حسبنا الله و
نعم الوکیل» بلکه در حدیث قدسى زیاد از این وارد است، چنان چه فرموده فاذا احببته
کنتسمعه و بصره الى آخر الحدیث.
و در حدیثى دیگر «من احبنى قتلته و من قتلته فعلى دیته
و من على دیته فانا دیته».
و هم ارسطاطالیس گفته: نشاید که همت آدمى انسى بود و
اگرچه عاقبت او انسى است و نه آنکه همتحیوانات مرده راضى شود واگرچه عاقبت او مرگ
استبلکه مجموع قوى را صرف کسب حیات الهى کند چه اگرچه (170) به جثه
خرد به همتبزرگ است و به عقل شریف و عقل از همه مخلوقات اشرف است، چه او جوهرى
است مستولى بر همه چیزها به امر الهى.
و تحقیق کلام درین مقام آن است که به اطباق اصحاب نظر
و برهان و اتفاق ارباب شهود و عیان نخستین گوهرى که به امر کن فیکون به وسیله قدرت
و ارادت بیچون از دریاى غیب مکنون به ساحل شهادت آمد جوهرى بسیط نورانى بود که به
عرف حکما آن را عقل اول خوانند.
و در بعضى اخبار تعبیر از آن به علم اعلى رفته و اکابر
ائمه کشف و تحقیق آن را حقیقت محمدیه خوانند و آن جوهر نورانى خود را مبدع خود را
و هرچه از مبدع به توسط او صادر (171) تواند شد از افراد موجودات، چنان
چه بود و هست و خواهد بود بدانست و تمام حقایق (172) اعیان بر سبیل
انطواى علمى در حقیقت او مندرج و مندمجبود و هم چنانکه دانه مشتمل استبه نوعى
از اشتمال بر اغصان و اوراق و اثمار (173) موجودات در مواد عینى بر تلو
همان ترتیب که در آن جوهر مستکن است از ممکن قوت به مظهر فعل و از کتم غیب به فضاء
شهود مىآید «یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب» و چون سلسله ایجاد
بنابر شمول رحمت رحمانى به موجودات کیهانى یعنى عالم جسمانى که محتد تغیر و موطن
تبدل و مظهر فنون تجلیات الهى و ظهورات نامتناهیست رسید حکمت کامله نظم آن عالم را
موکول به جرمى ثابت الذات متغیر الصفات.
بیت:
آن ثابتبىقرار اعجوبه نماى کز جاى نجنبد و ناستد بر
جاى
اعنى فلک دوار (174) گردانید تا به حرکت
دوریه او اوضاع غریبه از قوت به فعل آید و به هر وضعى حادثه معین که منوط و مربوط
به آن است زاید و به هر وقتى از مبدا قریب حوادث که آن را عقل فعال خوانند و نهایت
افراد عقول است در سلسله وجود صورتى جدید در آینه هیولاى (175) عناصر
رخ نماید و چون نوبت ایجاد منتهى به موالید ثلثه (176) شد حکمتحکیم
علیم جلت قدرته و دقتحکمة اقتضاء (177) چنین فرمود که مجموع کمالات
مراتب سابقه در نشاه انسانى که اشرف انواع حیوانات استسمت اجتماع و التیام یافته
فضیلت عقل قدسى که مبدا ایجاد بود در این نوع گرامى به صورت عقل مستفاد ظاهر شود
تا چون نفس انسانى به این مرتبه متجلى گردد به عالم اعلى که مرتبه عقل است متصل
شود و نقطه نهایتبر بدایت منطبق شده دایره وجود به قوسین نزولى و صعودى و تمام
سرانجام گردد.
بیت:
این (178) آن سر کوى بد که اول زآن جا به
همه جهان سفر کرد
پس روشن شد که هم چنانکه فاتحه کتاب وجود عقل قدسى
بود خاتمه آن نیز عقل انسى استبه منزله دانه که بعد از انبساط در صور اغصان و شعب
و اوراق و سیر در مراتب کثرت (179) و مدارج تفرقه در آخر به صورت
جمعیتشعار وحدت کردار اولى ظاهر شود و سر این سیر دورى که در جمیع مراتب موجودات
از روحانیات و جسمانیات و علویات و سفلیات ساریست در افلاک که رابطه نظام عالم
اجسامند به صورت حرکت وضعى ظاهر شده و در اجسام نامیه به حرکت مقدارى نموئى و
ذبولى و در نفس ناطقه در طى حرکت فکرى و این همه به حقیقت ظل حرکتحبى ذاتى است که
در عرف اساطین ائمه ذوق و شهود آن را تجلى لذاته على ذاته مىگویند.
نظم:
از خود به خود آن یار گرانمایه سفر کرد هم عین سفر بود
و هم او حاصل فى العین نى نى سفرى نیست در این ره به حقیقت. از عین شهود تو اگر
دور شود غین
و حکما گفتهاند که مردم بعضى به نجابت فطرى و طهارت
اصلى از ملکات رویه مجتنب باشند و این طایفه نادرند. (180)
و بعضى بنابر آنکه به فکر و رؤیتبر رداءت رذایل مطلع
شوند از آن اجتناب جویند و ایشان متوسطند و بعضى به وعید و تهدید و خوف عذاب و
رجاء ثواب از شرور احتراز کند و ایشان اکثرند. و طایفه اولى اخیار بالطبعاند
(181) و طایفه ثانیه اخیار به تعلیم و طایفه ثالثه اخیار به شرع و شریعت
نسبتبا این طایفه مانند آب است نسبتبا کسى که او را طعام در گلو گیرد (182)
و در انجاح او هیچ حیلت متصور نباشد. و شکى نیست طایفه اولى اشرفند و این
مرتبه ابرار (183) و انبیاء است و از این جاست که حضرت رسالت پناه،
صلوات الله و سلامه علیه در شان صهیب که یکى از اکابر صحابه بوده فرمود نعم بعد
صهیب لو لمیخف الله تعالى لمیعصه» نیکو بندهاى است صهیب که اگر فرضا او را ترس
خداى تعالى نبودى، هم چنان بر معصیت اقدام ننمودى.
لعمه سوم: در اقسام (184) مدینه
حکما گفتهاند که تمدن (185) دو قسم است:
یکى آنکه سبب آن از جنس خیرات باشدو آن مدینه فاضله
است.
و دوم آنکه سبب آن از جنس شرور باشد و آن را مدینه غیر
فاضله خوانند و مدینه فاضله یک نوع بیش نیست، چه حق از وصمت تکثر متعالى است و
طریق خیرات متعدد نیست.
اما مدینه غیر فاضله سه نوع است: یکى آنکه سبب اجتماع
ایشان غیر قوت نطقى باشد چون قوت غضبى و شهوى، و آن را مدینه جاهله خوانند.
دوم آنکه از استعمال قوت نطقى خالى نباشد، ولیکن این
قوت را خادم دیگر قوى دارند و همین معنى سبب اجتماع ایشان شده باشد و آن را مدینه
فاسقه خوانند.
و سوم آنکه سبب اجتماع ایشان توافق در عقاید باطله
باشد و آن را مدینه ضاله خوانند و چون بمیامن (186) دولتحضرت صاحب
قرانى مدبر امور زمانى، جمیع ممالک محروسه از قبیل مدن فاضله شده و ایضا حال مدن
غیر فاضله به حکم مضادت از حال مدن فاضله مىتوان دانست صرف عنان عزیمت (187)
به تفاصیل مدینه فاضله اولى نمود و آن مدینهاى است که اساس اجتماع اهل آن
بر قواعد کسب سعادات و دفع شرور مؤسس باشد و هر آینه ایشان را در اعتقادات حقه و
اعمال صالحه اشتراک باشد و با وجود اختلاف اشخاص و تباین احوال طریقه سیر ایشان
متوافق باشد و همه به یک غایت متادى شوند و چون بنابر حکمتى (188) که
سابقا ایمائى به آن رفت نفوس انسانى در مراتب قوت نطق و تمیز متفاوتند و مرتبه
اعلى که آن را نفس قدسیه خوانند به عالم عقول متصل است و مرتبه اسفل که بلید
(189) متناهست مرتبط به مرابط بهایم، پس ادراک این جماعت در امور مبدا و
معاد که ادق اسرار حکمت و شریعت است در یک مرتبه نتواند بود، پس توافق در عقاید که
به آن اشارت رفتبدین (190) وجه صورت بندد که همه در امرى مجمل شریک
باشند، اگرچه غیر محقق را بر تفاصیل آن اطلاع نباشد.
و بیانش آنکه طبقه عالیه که به تایید الهى مؤیداند و
از الواث تعلقات طبعى (191) مجرد و مبدا حقیقى را به صفات جلال و سمات
جمال دانند و بر کیفیت صدور سلسله موجودات از مبدا بر ترتیب واقع مطلع باشند و
معاد نفس را بر وجهى که مطابق نفسالامر باشد تصور نمایند (192) و چون
نفس را در این نشاه حقیقى (193) به قوتى چند هست که به سبب آن ادراک
صور و معانى جسمانى مىکند چون حس مشترک و وهم و (194) خیال و آن قوى
را به حسب اختلاف امزجه در صفا و کدورت مراتب است و در هیچ وقت هیچیک از این قوى
نه در خواب و نه در بیدارى معطل مطلق (195) نیست، پس در آن حالت که نفس
ایشان به صور آن حقایق متنقش باشد هرآینه در آینه آن قوى صورتى مثالى ملایم آن
معانى منعکس شود، چه ادراک معانى ساذجه (196) بىشوب صور حسى و وهمى در
نشاه تعلقى بسیار نادر است و نسبت آن صور به آن حقایق نسبت مثل و خیالات استبا
عیان. و آن امثله اشرف و الطف امثله باشد که در جسمانیات متصور شود و به نور بصیرت
دانند که آن حقیقت وراء صور مخیله و معانى موهومه است و این طایفه اعاظم اولیا و
اساطین حکما باشند. و متصل به این مرتبه طبقهاى است که اهل آن از تعقل صرف عاجز
باشند و غایتسیر ایشان منتهى به معانى (197) وهمیه شود، لیکن دانند که
آن حقایق در نفس خود از آن قیود منزهاند و به عجز خود و رجحان معرفت طبقه اولى
معترف باشند و این طایفه اهل ایمانند. و فروتر از این مرتبه طایفه باشند که بر
تصورات وهمى نیز قادر نباشد و سیر ایشان در معرفت مبدا و معاد از صور خیالى
(198) نگذرد.
و اما به رجحان طبقه اولى و عجز خود معترف باشند و این
طایفه اهل تسلیماند.
و فروتر از این طایفه قاصر نظران باشند که اصلا وراء
مرتبه محسوسات مرتبه دیگر تصور نتوانند کرد و بر امثله و صور بعیده اقتصار کنند و
ایشان را متضعفان (199) خوانند و چون هر یک به قدر وسع خود استفراغ جهد
نماید، و به نهایت استعداد خود واصل شود (200) و به تقصیر موسوم
نباشند، (201) بلکه همه را روى در قبله حقیقتباشد و چون صاحب شریعت
علیه افضل الصلوات و اکمل (202) التحیات مبعوث به کافه امم است هر آینه
به مقتضاى امرنا ان اکلم الناس على قدر عقولهم باید که جوامع الکلم او بر وجهى
باشد که هر کس را به قدر حوصله استعداد خود (203) از آن حظى وافى باشد
تا در تکمیل نفوس ناقصه على اختلاف مراتبهم کافى تواند بود و هر یک از متعطشان
زلال کمال را به حسب اختلاف مشارب و اذواق از مشرع عالم الورود شریعت او تسکین غله
طلب شود.
بیت:
درین میخانه گر آرى خمى پر سازد از فیضش وگر پیمانه
آرى به تو پیمانه پیماید
و از این جهت است که آیات اعجاز غایات قرآنى و کلمات
هدایتسمات حضرت ختمیت نشانى که استحکام (204) احکامش به مرتبهاى است
که شائبه انهدام را به قواعد آن راه تطرق (205) نى (206) گاه
محکم است و گاه متشابه و حقایق و معانى را گاهى در دقائق تنزیهى بر عقل قدسى که
مبصر (207) بازار تجرید است جلوه دهد و گاه در ملابس صور خیالى
(208) و اشباح مثالى بر مشاعر حسى و بر مشاعر حسى در معرض عرض آورد.
بیت:
بهار عالم حسنش دل و جان تازه میداد برنگ اصحاب صورت
را ببو ارباب معنى را
و حکما نیز گاهى از (209) کاس قیاس برهنى
(210) رحیق تحقیق و زلال معانى را در مشارب حریفان بزم طلب ریزند و وقتى از
(211) جام مخیلات شعرى شربت معارف را بکام مسترشدان نونیاز رسانند و گاه
ایشانرا بخل و بقل اقناعیات قناعت فرمایند تا هر کس را بقدر مقدرت هدایت نموده
باشند و هر چند در (212) میان این طوایف در صور اعتقادى مخالفتى باشد.
فاما بنابر اشتراک در امر اجمالى و انقهار در تحت مدبر
فاضل میان ایشان تعصب (213) و تعاند واقع نشود و به حکم مدبر در توجه
به کمالى که مستعد آن باشد متصاعد (214) شوند.
و ارکان مدینه فاضله پنج طایفهاند:
اول: فاضل و ایشان جمعى باشند که تدبیر مدینه به ایشان
منوط باشد، اعنى علما عامل و حکما کامل، که به قوت ادراک از ابناء نوع ممتازند و
صناعت ایشان معرفتحقایق موجودات.
و دوم: ذو الالسنه و ایشان طایفه باشند که عوام را به
کمال انسانى دعوت کنند و به مواعظ و نصایح از رذایل منع کنند و بقیاسات جدلى
(215) و خطابى و شعرى عقاید اجمالیه ایشانرا (216) علم کلام و
فقه و خطابت (217) و شعر و نظایر آن باشد.
سوم: مقدران و ایشان طایفه باشند که موازین (218)
قوانین عدالت میان اهل مدینه نگاه دارند و تعیین مقادیر اشیاء براى ایشان
موکول باشد و صناعت ایشان حساب و استیفاء و هندسه و طب و نجوم باشد.
چهارم: مجاهدان و ایشان طایفه باشند که مدینه را از
تعرض اعداء و متغلبان نگاه (219) دارند و ضبط ثغور و قلاع و طرق به
کفایت ایشان مربوط و صناعت ایشان شجاعت و فروسیتباشد.
پنجم: ارباب الاموال و ایشان جماعتى باشند که ترتیب
(220) ماکول و ملبوس این طوایف از ایشان منتظم شود خواه از جهات معاملات و
صناعات و خواه از وجوه خراج و صناعت ایشان حرف مختلفه و مکاسب متفتنه (221) و
عدالت مقتضى آن است که هر طایفه از این طوایف را بل هر شخص از طایفه را در مرتبه
خود دارند و باید که یک کس (222) را به صناعات مختلفه مشغول نگردانند
زیرا که موجب تحیر طبیعتشود و هیچ کدام را به کمال معتدبه نتوانست (223) رسانید
چه کسب کمال هر صناعتى را وقتى و توجهى لایق باید و چون وقت و توجه بر همه موزع
(224) شود همه در مرتبه قصور ماند، چنانچه (225) گفتهاند «من
طلب الکل فاته الکل» و اگر کسى چند صنعت داند و او را به آنچه اهم یا اشرف باشد
بلکه بانچه او را در آن بصیرت بیش باشد مشغول داشتن و از دیگر صنایع منع نمودن
اولى است تا یک کار را به اتقان و تافق به جاى آورد چه هر آینه در نظام مصالح
ادخال (226) باشد و غیر این طوایف از ارکان مدینه فاضله خارجاند و از
ایشان بعضى به منزله آلات و ادوات این طوایف و اگر قابل فضیلتباشند شاید که به
تربیت فضلا به کمالى رسند و الا ایشان را به اعمال که سبب مصالح تمدن است مرتاض
باید داشت و بعضى به منزله گیاهان باشند که در مزارع و بساتین پدید آیند و از این
جهت (227) ایشان را نواب خوانند و اینان (228) هم پنج
صفتباشند:
یکى: مرابیان که به افعال فضلا و شعار ایشان مترائى
(229) شوند و به لباس بزرگان متلبس گردند تا به آن تلبیس (230) تلبس
به اغراض فاسده دنیه و اعراض (231) کاسده دنیویه جویند.
دوم: مخرفان (232) که به هوا و مبل به
رذایل بر ایشان غالب باشند و بنابراین قواعد ملت را به حیله و تاویل خواهند که
موافق مشتهى طبع خود سازند.
سوم: باغیان که احکام پادشاه عادل که بر رقاب قاطبه
انام اطاعت و انقیاد او واجب است گردن ننهند و میل به پادشاهى دیگر کنند و بر همه
کس دفع این طایفه شرعا و عقلا واجب است.
چهارم: مارقان (233) که به سبب قصور فهم بر
اغراض قواعد ملت و مطالب حکمت واقف نشوند وآنرا بر معانى دیگر حمل کنند واز جاده
استقامت منحرف باشند و اگر این انحراف راسخ نباشد و از تعنت و عناد خالى باشند
امیدى بر شاد ایشان توان داشت.
پنجم: مغالطان که به حقایق نرسیده باشند و از جهت طلب
مال (234) و جاه به دعاوى کاذبه اقدام نمایند و به اغالیط مموهه در
بازار وقاحت دکان خود فروشى نهند و خود را در صورت دانایان به عوام نمایند و حال
آنکه خود متحیر باشند این است آنچه از اصناف نواب (235) مشهور است.
لمعه چهارم: در سیاست ملک و آداب ملوک
اولا بر سبیل تمهید نموده مىشود که مرتبه سلطنت از
جلائل نعم الهى است که از خزانه الطاف (236) نامتناهى بعضى از افراد
(237) امجاد عباد را ارزانى شده وجه مرتبه به این رسد که حضرت مالک الملوک
یکى از خواص عباد خود را در مسند خلافتخاصه (238) متمکن داشته از
انوار عظمتحقیقى پرتوى بر احوال او اندازد و تعیین مراتب و حقوق کافه بنىنوع به
راى و حکم او منوط سازد تا همه را اعلى اختلاف المراتب روى حاجتبه قبله بارگاه
گردون اشتباه او باشد.
و در حدیث وارد است که پادشاه ظل الله است در زمین که
هر مظلوم از آسیب نوایر حوادث زمان پناه به او آورد و شکر این نعمت عظمى و عطیه
کبرى رعایت عدالت است میان احاد برایا و افراد رعایا چنانچه فحواى کریمه یا داود
انا جعلناک خلیفة فى الارض فاحکم بینالناس بالحق اشارتى به آن تواند بود و بعد از
تمهید این مقدمه نگاشته مىشود که همچنانکه مدینه بحسب قسمت اولى منقسم بفاضله و
غیرفاضله مىشود سیاست ملک نیز منقسم بر (239) دو قسمتیکى سیاست فاضله
که آنرا امامتخوانند و آن نظم مصالح عباد است در امو ر معاش و معاد تا هریک به
کمالى که لایق اوستبرسد و هر آینه سعادت حقیقى لازم او تواند بود و صاحب این
سیاستبه حقیقتخلیفة الله و ظل الله باشد و در تکمیل و سیاست مقتدى به صاحب شریعت
لاجرم میامن (240) آثار و لوامع انوار آن یگانه عباد در هر بلاد واصل
خواهد بود و به مقتضاء شعر:
خدما تراه ودع شیئا سمعتبه فى طلعة الشمس ما یغنیک من
(241) زحل
این قسم را مثالى (242) روشنتر از آفتاب
عالمتاب دولت صاحب زمانى سلیمان مکانى است که اکابر ائمه کشف و تحقیق بیشتر به
ظهور تباشیر آن در این روزگار خجسته آثار که صبح صادق یوم تبلى السرائر ظهور
(243) مظهر موجودات است فرمودهاند چه به اندک زمانى ملک و ملت را رونق و به
جهت هرچه تمامتر افزوده و طوایف انام در کنف (244) امان از حوادث زمان
آسوده گرگ و میش از یکجا آب خورده و شاهین و دراج در یک آشیان خواب کرده الله
تعالى آفتاب معدلتش را که اشعه احسان به شرق و غرب رسانیده و در مدارج ارتفاع
روزافزون دارد او از عین الکمال زوال و وصمت هبوط و وبال مصون و مامون.
دوم: سیاست ناقصه و آنرا تغلب خوانند و غرض اصحاب آن
استخدام عبادالله و تخریب بلادالله باشد و ایشان را دوامى نباشد و به اندک مدتى به
نکبت دنیوى متصل به شقاوت ابدى مبتلا گردند چه پادشاه ظالم همچون بنائى است عالى
که به روى برف نهند هر آینه اساس آن به تاب آفتاب عدالت الهى گداخته گردد و بنا
منهدم شود و بزرگان خردهدان دانند که بخرده ریزه که از خسته پیرهزنى گیرند گنج
(245) خسروى معمور نتوان کرد و از پاى ملخى که از دست مورى حقیر ربایند سفره
سلیمانى ترتیب نتوان نمود ساز عودى که مرسومش به چوب از مال مظلومان بىنوا ستانند
مال آن جز ناله زار نباشد پیاله شراب که از خون دل بیچارگان پر کنند از خنده آن جز
گریه خونین حاصل نیاید و از نشاه آن جز خمار آلام و اسقام نزاید از دراعه فقیرى که
بغارت برند درع داودى نتوان ساخت و از کهنه دواجى که از محتاجى بتاراج به ربایند
بالش مسند شهریارى حاصل نتوان کرد سپرى که از مال یتیمان بىسامان بافند مانع تیر
قضا نشود جوشنى که از وجه گدایان عریان سازند دافع تیغ (246) بلا نگردد
بلکه از سهام حوادث زمان (247) صاحب دولتى امان یافت که به باطن پاک
درویشان صافى دل پناه آورد و وصول بنهایت مقاصد و مرام بلند همتى را دست داد که در
وقت توجه اسفار و اقتحام اهوال و اخطار بدرقه راه از خاطر مقیمان مدرسه و ساکنان
خانقاه خواست تاج سلطنتبر سر مردى قرار یافت که مراد (248) از خاطر بى
سروپایان تاج بخش طلبید تختخلافت مستقر پادشاهى شد (249) که فیض از
خاطر (250) گدایان توانگر دل دریوزه کرد.
نظم:
بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر
شاهنشاهى خشت زیر سر و برتارک هفت اخترپاى دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهى
(251)
جنیبت کشان سعادت ازلى بجاى گلگون خوشخرام و شبدیز
تیزکام اشهب صبح و ادهم شام بر طویله صاحب قرانى بندند که نهضتباد پاى عزیمتش به
جانب صلاح (252) مال و فراغ بال عاجزان شکسته بال باشد و عنایت لم یزلى
بعوض کمیتبادپاى و سمند جهان پیماى ابرش آفتاب و نقره خنک ماه در ربقه تسخیر و
مقود تذلیل گیتى ستانى کشید که در میدان معدلت و رافت قصب السبق از خسروان عالى
مقدار ربوده باشد و تنبع احوال سلاطین گذشته و مشاهده دولت روزافزون حضرت صاحب
زمانى ظل یزدانى شاهد (253) عدل استبر تحقیق این مدعى و تصدیق این
دعوى اگر کسى دیده اعتبار گشوده و زنگ (254) غفلت از آینه بصیرت زدوده
باشد و صاحب سیاست فاضله به قانون عدل متمسک بوده رعایا را بجاى فرزندان و دوستان
داند و حرص و حب مال را مقهور قوت عقلى گرداند و صاحب سیاست ناقصه تمسک بقواعد ظلم
نماید و رعایا را نسبتبا خود بجاى بندگان بلکه به مثابه ستوران داند و خود بنده
حرص و هوا باشد و چون به مقتضاى الناس بزمانهم اشبه منهم بآبائهم والناس على دین
ملوکهم مردمان در سیرت تتبع سلاطین زمان کنند چون زمام زمان بدست پادشاهى عادل
باشد همه کس را روى در عدالت و کسب فضیلتباشد و اگر برخلاف (255) ازین
(256) بود مردم را میل بدروغ و حرص و سایر رذایل باشد و ازاین جا است که در
حدیث مصطفوى ورود یافته که اگر سلطان عادل باشد او را از هر حسنه که از رعایا صادر
شود (257) شریک باشد و حکما گفتهاند که پادشاه باید که در او
(258) هفتخصلتباشد:
اول: علو همت و آن به تهذیب اخلاق حاصل شود.
دوم: اصابت در راى و فکرت و آن بجودت فطرت و کثرة
تجربت دست دهد.
سوم: قوت عزیمت و آن براى صواب و قوت ثبات حاصل شود و
آنرا عزمالملوک و عزم الرجال خوانند و اصل در اکتساب همه خیرات و فضایل همین است
و حکایت کردهاند که مامون خلیفه را اشتهاء گل خوردن پیدا شده بود و بدین واسطه
فساد عظیم به مزاج او راه یافته و چندانکه اطباء حاذق بمزاولت (259) معالجات
طبى در ازالت آن سعى مىکردند به نجاح مقرون نمىشد تا روزى که تمام اطبا جمع کرده
بودند و کتب احضار (260) کرده در این باب مطارحه مىکردند یکى از ندماى
خاص درآمد چون حال مشاهده کرد گفتیاامیرالمؤمنین فاین (261) عزمة من
عزمات الملوک مامون اطبا را گفت احتیاج (262) علاج نیست که بعد از این
اقدام براین امر نخواهم نمود.
چهارم: صبر بر مقاساه شداید چه صبر مفتاح مطالب
امانیست و در حدیث است من قرع باباولج ولج.
پنجم: یسار تا بطمع (263) در مال مردم مضطر
نشود.
ششم: لشگریان موافق.
هفتم: نسب چه هرآینه موجب انجذاب خواطر و مهابت و وقار
خواهد بود و این خصلت ضرورى نیست اما اولى است و یسار و لشکرى بتوسط آن چهار خصلت
که علو همت و راى و صبر و عزیمة استحاصل توان کرد پس عمده همین چهار باشد
والحمدلله تعالى که حضرت پادشاه دین پناه را جمیع این خصال حاصل است. (264)
نهایت معارج ابهت و جلال واصل و چون سبق تمهید یافت که
پادشاه طبیب عالم است و طبیب را از معرفت مرض و اسباب درد (265) و
کیفیت علاج آن گریزى نیست پس هر آینه بر سلطان واجب باشد که مرض مملکت و طریق علاج
آن بشناسد و چون تمدن عبارتست از اجتماع عام میان طوایف مختلفه پس مادام که هر یک
از این طوایف در مرتبه خود باشند و به شغلى که وظیفه ایشانست قیام نمایندو نصیبى
که ایشانرا لایق باشد از ارزاق و کرامات یعنى جاه (266) و جلال به
ایشان رسد هرآینه مزاج مدینه بر نهج اعتدال باشد و امور به سمت انتظام موسوم و چون
از این قانون منحرف کردند هر آینه مودى به اختلاف شود که موجب انحلال رابطه انقش
(267) است و سبب فساد و اختلال چه مقرر است که مبدا هر دولتى اتفاق آراء
جماعتى است که در تعاون به منزله اعضاى شخص واحد باشند چه برین تقدیر همچنان باشد
که شخصى در عالم پیدا شده باشد که قوت این همه اشخاص داشته باشد و هر آینه هیچ کس
(268) از آحاد با او مقاومت نتواند کرد واشخاص بسیار نیز چون مختلف الآراء
باشند همه غلبه (269) برو نتوانند کرد مگر آنکه میان (270) ایشان
تالفى بهمین طریق حاصل شود تا به منزله شخص واحد باشند که قوت او بیش از قوت این
جماعتباشد و چون امر هیچ کثرت بىوحدتى تالیفى منتظم نشود و آن وحدت عدالت است
چنانچه از پیش گذشت پس مادام که سلطان بر قانون عدل رود و هریک از طبقات مردم
(271) را در مرتبه خود دارد و ایشانرا از غلبه و تعدى و طلب زیادتى منع
فرماید هرآینه مملکتبا نظام باشد و اگر برخلاف این باشد هر طایفه را داعیه نفع
خود غالب آید و به اصرار دیگران برخیزند و بواسطه افراط وتفریط رابطه الفت انحلال
یابد و به تجربه معلوم شده که هر دولتى تا میان اصحاب آن موافقتبوده و سلوک سیرت
عدالت مىنمودهاند در تزاید بوده و چون ظلم وعدوان در میان ایشان غالب شده روى به
زوال نهاده چه به مقتضاى مقدمات سابقه اهل زمان بر طریقه سلاطین باشند پس چون
پادشاه واتباع او در ظلم کوشند هر کسى را نیز داعیه ظلم که در فطرت مکنون ستبه
حرکت آید و میل به غلبه کند و چنانچه تقریر رفت وحدت با غلبه جمع نگردد پس هر آینه
مودى به فساد مزاج عالم شود و لهذا حکما گفتهاند (272) که الملک یبقى
مع الکفر و لا یبقى مع الظلم و حکما گفتهاند که دولت را به دو چیز نگاه توان
داشتیکى به تالف و اتحاد میان موافقان و دیگر به منازعت و اختلاف میان دشمنان چه
هرگاه که دشمنان به همدیگر مشغول باشند و ایشانرا فراغت قصد دیگرى نباشد و از این
جهت چون اسکندر بر مملکت دارا غلبه کرد لشکر عجم بعدد (273) و عد بسیار
بودند اندیشه نمود که اگر ایشان را میگذارد مباد اتفاق نمایند و دفع ایشان متعذر
باشد و اگر ایشانرا استیصال نماید از قاعده ملت و مروت دور باشد و با حکیم
ارسطاطالیس مشاورت کرد حکیم فرمود که ایشانرا متفرق سازد و هر یک را به حکومت و
ایالت موضعى رجوع نماى تا به همدیگر مشغول شوند و تو از شر ایشان ایمن باشى اسکندر
ایشانرا ملوک طوائف (274) ساخت و از آن وقت تا عهد اردشیر بابک ایشانرا
اتفاق که به سبب آن ظهورى توانند کرد میسر نشد و باید که اصناف خلق را با یکدیگر
متکافى دارند تا اعتدال تمدنى حاصل شود و همچنانکه اعتدال مزاج ازدواج عناصر اربعه
و تکافوى ایشان حاصل شود اعتدال مزاج تمدنى نیز بتکافوى چهار صنف متصور شود:
اول: اهل (275) علم چون علماء و فقهاء و
قضات و کتاب و حساب و مهندسان و منجمان و اطبا و شعرا که قوام دین و دنیا به مساعى
اقدام اقلام لطایف اعلام ایشان منوط و مربوط است و ایشان به منزله آباند در میان
عناصر مناسبتى که میان علم و آب است نزد اهل بصیرت نافذه از آب روشنتر بلکه از
آفتاب لائحتر تواند بود.
دوم: اهل شمشیر چون دلیران و مجاهدان و حارسان قلاع و
ثغور که نظام مصالح ایام بى آمد و شد (276) اندیشه تیغ صولتشعار کینه
گذار ایشان صورت نبندد و مواد فساد اهل بغى و عناد بىآتش قهر صاعقه آثار ایشان
انحلال و اضمحلال نپذیرد و ایشان به منزله آتشاند و وجه مناسبت از آن مشرقتر
(277) که بدلیل احتیاج افتد چه آتش را به چراغطلبیدن کار الولى الابصار
نیست.
سوم: اهل (278) معامله چون تجار و اصحاب
بضاعات و ارباب حرف و صناعات که بوسیله ایشان مبادى اسباب افتیات (279) و
سایر مصالح مرتب (280) شود و اطراف متباعده از خصوصیات امتعه و ارزاق
همدیگر متمتع و محظوظ شوند و مناسبت ایشان با هوا که ممد نشو و نماء نباتات و مروج
روح حیوانات است و بتوسط تموج و حرکت او هرگونه تحف و نفایس از راه سامعه
بدارالخلافه مبنیه (281) انسانى مىرسد در غایت ظهور است.
چهارم: اهل زراعت چون برزگران و دهاقین واهل فلاحت که
مدبر نباتات و مرتب اقواتند و بى واسطه مساعى ایشان بقاء اشخاص انسانى در حیز
استحاله وبه حقیقت کاسبان معدوم ایشانند چه دیگر طوایف در وجود (282) چیز
زیاده نمىکنند بلکه نقل موجودى از کسى به کسى یا از جائى به جائى یا از صورتى به
صورتى مىنمایند و قرب ایشان با خاک که قبله گاه سایران افلاک ومطرح اشعه انوار
عالم پاک و مظهر غرایب مصنوعات و محتد عجایب مکنونات است در نهایت وضوح همچنانکه
در مرکبات تجاوز یکى از عناصر از قسط واجب موجب زوال اعتدال و فساد انحلال است در
اجتماع مدنى نیز غلبه یکى ازین (283) اصناف بر سه صنف دیگر سبب بطلان
نظام و حدوث اختلال شود (284) و بعد از رعایت تکافو میان اصناف اربعه
در احوال هریک از آحاد نظر باید نمود و مرتبه هر یک بقدر استحقاق تعیین فرمود و به
وجهى دیگر طبقات مردم پنج است اول کسانى که بطبع خیر باشند و خیر ایشان متعدى بغیر
باشد چون علماء شریعت و مشایخ طریقت و عرفا حقیقت و این طایفه غایت ایجاد و خلاصه
عبادند و مهبط فیض ازلى و مطمح نظر عنایت لم یزلى ایشانند و به حقیقت دیگر طبقات
بطفیل ایشان در مهمانخانه وجود درآمدهاند.
بیت:
بیا که مایده لطف کرد کار جهانرا تو مهمانى و عالم
درین میانه طفیلى
و حکما گفتهاند که پادشاه این طایفه را باید که
نزدیکترین طوایف دارد (285) بخود و ایشانرا بر طبقات (286) دیگر
حاکم گرداند و گفتهاندکه هر گاه که ارباب علم و کیاستبحضرت پادشاه متردد باشند
نشانه ترقى دولت و تزاید رفعت او باشد و حکایت کردهاند که حسن بویه که در عهد
خویش والى مملکت رى بود و به محبتحکما و علما از سلاطین روزگار خود ممتاز نوبتى
بغزاى روم رفت و در مبادى قتال غلبه لشگر اسلام را شد و بر کفار استیلاء تمام
یافتند بعد از آن نفیر اهل روم عموم یافت و از اطراف لشگر جمع کرده روى به لشگر
عراق نهادند و ایشان انهزام یافتند و بعضى به قید اسیر مبتلا شدند ملک روم بنشست و
اسیران را نزد خود خواند و در آن میان شخصى بود ابونصر نام از اهل رى بود چون معلوم
کرد که او از رى است گفت اگر ترا (287) پیغامى دهم به پادشاه خود
برسانى گفتبلى خدمت کنم گفتحسن بویه را بگو (288) که از قسطنطنیه به
همین قصد آمدم که عراق را خراب (289) سازم اما چون از سیرت و احوال تو
تفحص نمودم مرا معلوم شد که آفتاب دولت تو هنوز متوجه اوج کمال است و مترقى در
مدارج اقبال چه آن کس را که آفتاب دولت روى به حضیض زوال و مغرب افول و انتقال نهد
نزدیکان حضرت او حکماء عالیمقدار و فضلاء نامدار چون ابن عمید و ابوجعفر خارن وعلى
بن قاسم و ابوعلى تبیاعى (290) نباشد چه اجتماع این طایفه در فناء
بارگاه تو دلیل بر دوام اقبال و ازدیاد جاه و جلال باشد. از این جهت متعرض مملکت
تو نشدم.
طبقه دوم: کسانى که به طبع خیر باشند و اما خیر ایشان
متعدى بغیر نباشد و رتبه این طبقه از طبقه اولى (291) ادنى است چه کمال
ایشان بحال ارشاد و اکمال آراسته و به خلعت تخلق به اخلاق الهى مشرفند (292) واین
طبقه اگرچه (293) زیور کمال متجلى باشند اما (294) از درجه
تکمیل قاصرند و این طایفه را گرامى باید داشت و مصالح و مؤنت (295) ایشان
مکفى.
طبقه سوم: کسانىاند (296) که بطبع نه خیر
باشند ونه شریر و این طایفه را در ظل امان مخفى باید داشتن و خفص جناح
رافتبرایشان فرمودن تا از فساد استعداد (297) محفوظ مانند. و بقدر
امکان به کمال لایق برسند.
طبقه چهارم: کسانىاند (298) که شریر باشند
اما شر ایشان متعدى بغیر نشود و این جماعت را تحقیر و اهانتباید فرمود و بزواجر
مواعظ و روادع نصایح ایشانرا از فضایح منع باید نمود.
و طبقه پنجم: آنانکه با شرارت ذاتى شر ایشان متعدى
بغیر باشد و این طایفه اخس خلق باشند و مضاد طایفه اولى و از این طبقه جمعى را که
امید به صلاح ایشان باشد به تادیب تهذیب باید نمود و جمعى که امید به صلاح ایشان
نباشد اگر شر ایشان (299) غیر شامل باشد پادشاه به مقتضاى راى صحیح با
ایشان مدارات فرماید و اگر شر ایشان شرعا و عقلا واجب باشد بطریقى که اصلح و اولى
بود و طریق دفع شر یکى حبس است و آن منع از مخالطتبا اهل مدینه است.
دوم: قید و آن منع از تصرفات مدنى است.
سوم: نفى و آن منع است از دخول در تمدن و اگر به این
امور مندفع نشود حکما را در جواز قتل او خلاف است و اظهر اقوال ایشان آنکه بقطع
عضوى که آلتشر باشد مثل دست و پا و زبان یا ابطال حسى از حواس اکتفا نمایند و حق
آنکه درین امر تتبع شریعتحقه باید نمود وبه حدود شرعیه از قطع و قتل در محل خود اقدام
باید نمود و از زیاده بر آن محترز باید بود چه فرموده «و من یتعد حدودالله فقد ظلم
نفسه» و بر قتل مشعوف (300) نباید بود و اگر کسى شرعا مستحق
(301) باشد رحم برو نباید کرد چنانچه مىفرماید و لا تاخذکم بهما رافة فى
دین الله چه همچنانکه طبیب براى سلامتباقى اعضا قطع عضوى جایز بلکه واجب داند
پادشاه نیز (302) طبیب عالم استبحکم مدبر اول تعالى شانه گاه باشد که
به حسب مصلحت عامه بنىنوع قتل یکى از افراد اینان (303) نماید و بعد
از رعایت تکافو و تعیین مراتب تعدیل میان ایشان در سمتخیرات باید کرد و هریک را
بقدر استحقاق محظوظ داشت و خیرات سه قسم استسلامت و اموال و کرامات و هر تنفیص از
آن جورست (305) بر اهل مدینه چه هرگاه که مستحق را به منزله نازل از حق
او فرود آورند هر آینه موجب انکسار خاطر او و دیگر مستحقان گردد و مسرى تخلل در
نظام مدینه شود و بعد از قسمتخیرات بقدر استحقاق حفظ آن برایشان باید نمود بانکه
نگذارد که آنچه حق هریکیست از این خیرات ازو زائل شود و بعد از زوال عوض از محل
استحقاق به او رساند بر وجهى که متضمن ضرر اهل مدینه نباشد و منع جور به عقوبات
اهل آن باید کرد به آنکه بهر جورى عقوبتى لایق به آن مرتب دارند چه اگر در مقابل
جور اندک عقوبتبسیار کند ظلم بر جایر (306) باشد و اگر بازاى جور
بسیار عقوبت اندک کند ظلم بر اهل مدینه باشد و بعضى از حکما برآنند که جور بر هر
یک از اشخاص جور بر اهل مدینه است پس به عفو آن شخص که برو جور رفته عقوبتساقط
نشود و با وجود عفو او سلطان را که والى و مدبر کلست عقوبت او جایز باشد و بعضى
دیگر بر خلاف این رفتهاند و چون غرض این منازعتبر حکم حکم (307) شریعتسیدالانام
علیه و على آله التحیة والسلام میرود برین وجه فیصل مىیابد (308) کرد
که هرچه از جنس حدودالله است چون حد (309) سرقت و زنا و قطع طریق به
عفو ساقط نمىشود بلکه بر سلطان اقامت عقوبت واجب است و آنچه از جنس حق الناس است
اگر قصاص یا حد قذف استبه عفو مستحق ساقط مىشود و اگر تعزیر است همچنانکه در
صورت ضرب و ایذا و اهانتبسیارى از محققان ائمه مذهب شافعى رحمةالله برآنند که با
وجود عفو مستحق سلطان را از جهت تادیب تعزیر او مىرسد و همانا حکمت درین احکام
آنکه بعضى از شرور از آن قبیل است که ضرر آن به اهل بلد مسرى است مثل زنا و سرقت و
نظایر آن و مسامحت در مثل آن موجب اختلال نظام است لاجرم عفو را در آن تاثیرى
نتواند بود و بعضى مخصوص به شخص واحد است و از او به غیر سرایت نمىکند چون قذف پس
هر آینه منوط به طلب و عفو آن شخص باشد و بعضى که در آن احتمال سرایت و عدم آن هر
دو قائم است منوط بنظر و راى سلطان تواند بود تا آنچه به حسب راى صایب اولى و اصلح
داند اعمال فرماید و از این جااست که اگر مقتول را وارث خاص نباشد وراثت او
(310) متعلق به بیت المال حکم آن منوط به مصلحتسلطان است اگر خواهد قصاص
فرماید و اگر خواهد عفو نماید و رعایت عدالت وقتى منتظم گردد که سلطان به نفس خود
تفقد احوال رعایا بفرماید و هر یک را به حق خود از ارزاق و کرامات فایز گرداند و
تحقیق این (311) معنى به آن تواند بود که رعایا و مظلومان را در
وقتحاجت راه به سلطان باشد و اگر همه وقت میسر نشود روزى معین ارباب حوایج را
باردهند تا بىواسطه عرض حوایج و رفع (312) سوانح بر حضرت سلطان نمایند
و ملوک عجم را وقتى معین بوده که طوایف عوام (313) را بار عام بوده و
حضرت رسالت پناه صلىالله علیه وسلم فرموده که هرکس که الله تعالى ولایت امرى از
امور مسلمانان به او تفویض فرماید و او در به روى ارباب حاجات و مظلومان ببندد
(314) حق تعالى در وقتحاجات و فقر در رحمتبر روى او ببندد و او را از لطف
و عنایتخود محجوب دارد. و امیرالمؤمنین (315) عمرابن الخطاب
(316) رضى الله عنه چون کسى را تفویض ولایتى فرمودى اورا وصیت کردى که از
ارباب حاجات محجوب نشود ودر به روى ایشان نبندد و حضرت سیدالمرسلین علیه افضل
صلوات المسلمین دعا فرموده اللهم من ولى من امر امتى شیئا فرفق به فافرق به و من
ولى من امر امتى شیئا فشق علیهم فاشفق علیه.و در آثار ماثور است که فرعون به آن
طغیان (317) و کفران در حمایت دو خصلت نیکو بود یکى آنکه سهل الباب بود
و ارباب حاجت را با آسانى وصول به او متصور و دیگر آنکه بحلیه جودو کرم متجلى بود
و طوایف انام را از مواید انعام عام احظاظ مىنمود و مبالغه او در کرم به مرتبه
بود که روایت کردهاند که زنى از بنى اسرائیل را وضع حمل شده و اغذیه که مناسب این
حال باشد در مطبخ معد نبود و چون ازاین معنى خبر یافت آتش قهرش اشتعال پذیرفت و
مطبخیان را در تنور غضب عرضه نائره هلاک ساخت و بعد از آن مقرر کرد که هر روز
انواع اغدیه که لایق به طبقات ناس از اصحا و مرضى تواند بود معد دارند و به هرکس
آنچه مناسب حال او باشد برسانند و چون ریاح عواصف جلال الهى از مهب قهر نامتناهى
وزیدن گرفت و مشیت نافذه ازلى بقلع و قمع او متعلق شد به مقتضاى ان الله لایغیر ما
بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم هر دو خصلت را بضدان تبدیل کرده بود و تمنعش بمرتبه
رسید که در روز روشن چون شب تارى در حجاب توارى مانده و چون عنقاى مغرب در مغرب
انزوا و اختفا بلکه چون خفاش مدبر در کنج ادبار و انتفا ماوى گرفته و به غیر از
ابلیس و جنود او هیچکس را مجال ملاقات او نه چنانچه حضرت موسى علیه السلام چون به
تشریف تکلم (318) مشرف شد در همان شب به امر الهى بدر قصر او آمد یک
سال برآ ن درگاه مىبود و مجال ملاقات نمىیافت تا روزى یکى از ندماى مجلس او بقصد
استهزا عرض کرد که صورتى غریب سانح (319) شده کسى به این صفتبر در
ایستاده و مىگوید که من فرستاده خدایم و پیغامى چند دارم فرعون گفت او را باید
طلبید که به او تضاحک و تمسخر کنیم چون طلب نمودند بعد از مناظره و مطارحه
(320) که کلام حقایق اعلام از آن اخبار مىنماید هرچند به ید بیضى صیقل
معجزات باهره به عمل آورد زنگ شرک از دل آهنین او منجلى نشده (321) با
وجود ثعبان مبین که بر گنج ایمان دلالت مىنمود سر براه نمىآورد بلکه هر دم چون
مار سر از سوراخى بیرون مىکرد تا کارش بوخامت عاقبت کشیده بسوى حاتمت انجامید و
بخلش بدرجه رسیده بود که غیر از کرام الکاتبین بر اکل او اطلاع نیافتى و جز مگس
هیچکس بر (322) سفره او ننشستى به حدى که ثقات اثبات بر لوح آثار اثبات
کردهاند که آن روز که موسى علیه السلام به فرمان (323) الهى با
بنىاسرائیل از مصر ارتحال فرمود و فرعون از عقب ایشان تاخت مىکرد در همه مطبخ او
به غیر از یک گوسفند گرگین نکشته بودند و به جگر آن تعذى نموده گوشتبه جهتشیلان
موقوف داشت که بعد از معاودت با خواص (324) خود تناول کند و خود مالک
(325) دوزخ براى نزل او و لشکریان ضریع و زقوم و غسلین ترتیب نموده بود.
پىنوشتها:
1- برخى از منابعى که در طى بحث ذکرى از آنها به میان
نیامده است عبارتند از: الاعلام زرکلى6/257 و البدر الطالع 2/130 و سایر تذکرهایى
که لزومى در مراجعه به آنها دیده نشد.
2- جلد9، ص162. از فهرست اعلام ذریعه، قابل استخراج
است.
3- ص172 به بعد.
4- دانشکده6/ 1021 و در فهرست دانش پژوه3: 662، ش4/7265
شناسانده شده است.
5- دانشنامه ایران و اسلام، ص1343-1344.
6- سعى خواهد شد که بین اخلاق ناصرى و اخلاق جلالى
مقایسه انجام داده و آن را در پاورقیها قید کنیم.
7- م - هشت.
8- اولى.
9- صورتها.
10- مىگرداند.
11- رسد.
12- چیز شود.
13- گزیدن.
14- کشتن.
15- خنک کردن.
16- بعضى استخدام.
17- زیرک.
18- عاقل.
19- سر بسجده.
20- و خدمت در منیه انتکاس.
21- .
22- منیة.
23- به تولد.
24- کمالى.
25- انواع.
26- به معاونت محتاج باشند.
27- اگر هر .
28- تماما.
29- هر یک - نه - و هر یک -
30- دران.
31- مىباید کرد.
32- همم.
33- اجتماع با بنىنوع.
34- جدران.
35- دیگران و مؤدى.
36- شخصى باشد که.
37- عبادات.
38- تعیین.
39- ایام.
40- انواع.
41- اعط القوس بادیها.
42- زمام.
43- بدور - نه و به دور.
44- در افناء ظلم ظلم.
45- یکدیگرند.
46- طبیعى.
47- نوع.
48- بنىنوع اجتناب نمایند.
49- فضیلتى.
50- نفع.
51- کمان.
52- بلکه آنکه.
53- باشد.
54- تعادل.
55- محبت چون.
56- است ندارد.
57- ثنویت.
58- بدون «به».
59- جمادات و نباتات.
60- مترائى.
61- جوهرى عقلى.
62- آن.
63- بدون واو.
64- قایل.
65- عقلى.
66- این کلمات را ندارد «آهن و مغناطیس و تباعد ایشان
از همدیگر بنا بر تباین مزاجى».
67- 1 آنکه.
68- 2 آنکه.
69- باید.
70- غایت این یا لذت است.
71- عسر الحصول.
72- بنابر آنکه.
73- مناسبت جانى و مؤانست روحانى.
74- استقلال.
75- مصون و مامون.
76- انسان.
77- لذت تواند بود.
78- تالف تام نتواند بود.
79- گفته.
80- و به یکدیگر.
81- کدورات.
82- را تعلق.
83- او را.
84- بلى.
85- ثنویت.
86- مقال.
87- ضرب.
88- با.
89- نماز به جماعت گزارند.
90- نماز به جماعت گزارند.
91- که هر هفته.
92- موضع.
93- نماز به جماعت گذارند.
94- یک نوبت دو نه.
95- شهر.
96- واسع.
97- عید.
98- موافقت.
99- در میان.
100- محظوظ کرد.
101- شریعتبوده.
102- مشاهد آن.
103- محلوظ نیست.
104- آنکه اسباب.
105- رو نیست.
106- زایل شود.
107- از طرف دیگر مانده باشد.
108- و از دیگرى نفع.
109- در این محبت.
110- ملامت.
111- استخفاف است.
112- خیر محض که.
113- ملالت.
114- و هر آینه.
115- تصورى صواب.
116- به مثابه او.
117- فرزند را خواهد.
118- به رجحان فرزند خرم شود.
119- و تفضیل فرزند.
120- و همچنانکه.
121- به این مسرور شود.
122- متفضل بود میداند چنانچه سلطان.
123- به وسیله امید به مقاصد.
124- دارد وجود او.
125- و این معانى.
126- صورتى از وراء.
127- پدران را.
128- مسبب.
129- بدین حال.
130- به او.
131- را محبت.
132- فرمودهاند.
133- من غیر عکس.
134- اخلاص و داد.
135- واجب دانند.
136- برین.
137- منحرف باشد.
138- و حقیقت آن جز عارف.
139- جاهلى.
140- این محبت اعلى مراتب.
141- والدین که.
142- را ازین رتبه.
143- را که باید از این اوکد از این.
144- ترتیب.
145- ترتیب.
146- انسانیتبرو.
147- و از اسکندر.
148- و در حدیث.
149- على علیه السلام.
150- هدىاند در تاکد.
151- انتفاع به پدر.
152- و همچنانکه سیاست فرزند سلطان سیاست.
153- لایق باو.
154- مرتفع شود.
155- زر معشوق.
156- حق است.
157- به طریق
158- انقیاد و احکام.
159- مخالصت.
160- مال خود دوست.
161- محسنى که.
162- ایصال نفع محسن الیه.
163- مالى را به.
164- قدر او نداند.
165- سیاق آنکه شاعر.
166- که لذت آن.
167- میانه او.
168- آثار قوى.
169- مىآورد که.
170- چه اگر به جثه خرد استبه حکمت.
171- ظاهر تواند.
172- حقایق و اعیان.
173- و ثمار و موجودات.
174- فلک گردانید.
175- هیولى.
176- ثلث.
177- اقتضاء آن فرمود.
178- وین آن.
179- کثرت مدارج تفرقه.
180- در نسخه اصلى نیست.
181- بطبعاند.
182- در نسخه اصلى نیست.
183- این مرتبه ابرار است.
184- در احکام مدنیه.
185- که مدن دو قسم است:
186- بمیامن حضرت.
187- عنان عنایتبه.
188- بنابر حکمى که.
189- که بلند متناهیست.
190- برین وجه صورت نبندد.
191- تعلقات طبیعى.
192- تصور نموده.
193- تعلقى قوتى.
194- مشترک و خیال و وهم.
195- در بیدارى مطلع نیست.
196- شادچه بى شوب.
197- به معاونى وهمیه.
198- از صور خیال.
199- مستضعفان
200- واصل شوند.
201- موسوم نشوند.
202- افضل الصلوات والتحیات.
203- استعداد از آن.
204- نشانى که احکام احکامش.
205- در نسخه اصلى نیست.
206- نه گاه محکم است.
207- متبصر.
208- صور خیال.
209- گاهى در کاس.
210- برهان رحیق.
211- وقتى در جام.
212- هر چند میان این.
213- تعنت و تعاند.
214- متعاضد شوند.
215- بقیاسات جدل و خطابى.
216- در نسخه اصلى نیست.
217- و فقه و شعر.
218- موازنین قوانین.
219- متغلبان دارند.
220- که ماکول.
221- مکاسب متنفسه.
222- یک کسى را.
223- نتوانند.
224- بر همه موضوع شود.
225- چنانکه گفتهاند.
226- ادخل باشد.
227- از این جهت است که ایشان را نوابتخوانند.
228- و پنج صنف باشند.
229- متزیى شوند.
230- به آن تلبیس به اغراض.
231- اغراض کاسده.
232- دوم: مخوفان که به هوا و میل.
233- مارق بیرون رفته از دین نیست و کنار و تازیانه
نرم شده.
234- طلب جاه مال.
235- نوابت مشهور.
236- الطاف الهى نامتناهى.
237- یعنى از امجاد عباد.
238- ممکن داشته.
239- نیز دو قسم است.
240- به میامن.
241- عن زحل.
242- مثال روشن آفتاب.
243- در نسخه اصلى نیست.
244- کنف نگهداشتن و بازى کردن و براى اشتر شبگاه
ساختن از شاخ درخت کنز.
245- گنج.
246- دافع تیر بلا نگردد.
247- حوادث آمال.
248- که مدد از خاطر.
249- پادشاهى که فیض.
250- از باطن گدایان.
251- منصب شاهنشاهى.
252- صلاح حال.
253- شاهدى عدل است.
254- رنگ غفلت.
255- بر خلاف این بود.
256- از این.
257- نصیبى باشد و اگر ظالم باشد در هر سیئه که از
ایشان ظاهر شود. در نسخه اصلى نیامده است.
258- پنجخصلت.
259- درمان کردن.
260- یعنى احضار نموده.
261- یا امیرالمؤمنین عزمة.
262- احتیاج مطالعه نیست.
263- تا بطبع در مال.
264- و ذات کریمش به.
265- اسباب و کیفیت.
266- جاه و مال.
267- رابطه الفت.
268- هیچ یک.
269- باشد هم برو غلبه نتواند کرد.
270- میانه ایشان.
271- مردم را مرتبه خود.
272- گفتهاند الملک.
273- بعدد بسیار بودند.
274- ملوک ساخت.
275- اهل قلم.
276- آمد و شد تیغ.
277- از آن مسرتر.
278- سوم معامله.
279- اقتیاب.
280- مترتب شود.
281- بدالخلافة انسانى.
282- وجود ضررى.
283- یکى از اصناف.
284- حدوث اختلال و بعد.
285- طوایف بخود دارد.
286- بر دیگر طبقات.
287- گفت ترا پیغامى مىدهم به .
288- بکوى که.
289- خراب کنم.
290- بیاعى نباشد و چه.
291- اول ادنى.
292- متشرفند.
293- اگر به زیور.
294- باشند از درجه.
295- مؤن ایشان.
296- کسانى که.
297- از فساد محفوظ باشد.
298- کسانى که.
299- عمومى داشته باشد ازالتشر ایشان. در نسخه اصلى
نیست.
300- شعوف نباید بود.
301- مستحق قتل باشد.
302- نیز که طبیب.
303- اتیان نماید.
304- که تنفیض.
305- بر آن شخص و زیادتى بر آن جورستبر اهل مدینه چه
شخصى را بىمزیت استحقاقى بر دیگر اکفا فائق گردانیدن ظلم برایشانست و گاه باشد
که تنقیص نیز جور باشد. در نسخه اصلى نیست.
306- ظلم بر او جایز باشد.
307- بر حکم شریعت.
308- مىباید.
309- چون سرقت و زنا.
310- وراثت متعلق.
311- تحقق این.
312- دفع سوانح سلطان نماید.
313- انام را بار.
314- بندد حق تعالى.
315- و عمر بن خطاب.
316- لا رضى.
317- عصیان و کفران.
318- تکلیم.
319- سانح ظاهر.
320- بعد از مناظره که کلام.
321- نشد و با.
322- بر سر سفره.
323- به امر الهى.
324- خواص تناول کند.
325- خود مالک براى نزول.