hc8meifmdc|2010A6132836|BarbersWebSite|tblnews|Text_News|0xfdff7a1700000000ee01000001000400
در آمدى بر مبانى مشروعیت «حق راى»
غلامحسن مقیمى
مقدمه
در آستانه ششمین دوره مجلس شوراى اسلامى و سال
امامخمینى(ره)، فرصتى پیش آمد تا نسبتبه انتخابات و راى مردم،تاملى کوتاه داشته
باشیم. در زمینه نقش مردم در قدرت سیاسى،تا کنون آثار زیادى نوشته شده است; اما به
نظر مىرسد نسبتبهمبانى مشروعیت راى مردم با توجه به اندیشه سیاسى اسلامىکمتر
توجه شده است. این نوشته مقدمهاى براى فهم جایگاه «حقراى» در متون سیاسى شیعه
مىباشد. بنابراین، نگارنده، مدعىپاسخ همه جانبه به موضوع فوق نیست; بلکه تنها به
طرح کلى موضوعپرداخته مىشود.
از زمان تکوین نخستین جوامع ابتدایى تا دولتهاى اسلامى
مدرنمعاصر، اندیشه سامان بخشى به حیات سیاسى اجتماعى و تنظیمروابط بین
فرمانروایان و فرمانبرداران، از مهمترین دغدغههاىبشر بوده است. این اندیشه، به
تبع میزان دخالت «راى مردم»
در ساختار سیاسى، موجب اشکال متفاوتى از حکومت از
قبیل:
سلطنتى، اریستوکراسى و جمهورى شده است. اما آنچه براى
اینپژوهش اهمیت دارد، این است که تاریخ حکومتها، نشانگر این استکه دولتها بدون
همدلى و حضور فعال مردم، دچار معلولیتسیاسىشده و همواره در درون خود با مشکل
بىثباتى سیاسى مواجهبودهاند.
بنابراین، امروزه با توجه به تجربه حکومتهاى گذشته، در
زمینهضرورت حضور و مشارکتسیاسى مردم و حق همگانى در تصمیمات مهمکشور، هیچ گونه
شک و شبههاى باقى نمانده است. به عبارت دیگر،امروزه به جاى «ضرورت» ، بحث از
«کیفیت» ، چگونگى و میزانحضور مردم در حاکمیت و سرنوشتسیاسى خود است. نکته مهم
دیگر،این است که در جامعه اسلامى، چون حضور «مسلمانان» در زندگىسیاسى، همراه با
ارزشها و باورهاى اسلامى، موضوعیت دارد;بنابراین، ضرورت باز خوانى منابع اسلامى در
خصوص «حق راى» ،ضرورتى عاجل محسوب مىشود.
به لحاظ تئوریک و نظرى، با ظهور اسلام و تاکید آن بر:
عدالتاجتماعى، شورى، مشورت، امر به معروف و نهى از منکر، برابرىتمامى اعضاى
جامعه و ارج نهادن به شخصیت انسان، به طور کلىعامه مردم(اعم از زن و مرد، سفید و
سیاه، فقیر و غنى،. ..)درکانون توجه قرار گرفتند. بدین ترتیب، دین اسلام با اصول
وقواعدى که خاستگاه آسمانى داشت، وارد عرصه زندگى سیاسى بشر شدو همواره حضور
رضایتآمیز مردم را در صحنه عمل سیاسى طلبمىنموده است. اگر چه فرهنگ مشارکتى
اسلامى در تاریخ گذشتهمسلمانان، به واسطه عده قلیل مسلمانان آزادىخواه نهادینه
نشد;ولى در سالهاى اخیر به دلیل آگاهىهاى سیاسى مردم که شرط اولحکومت جمهورى
مىباشد، تاثیر معجزه آساى خود را در حکومتجمهورى اسلامى ایران بر جاى گذاشت.
در واقع، مهمترین ابتکار امام خمینى(ره)در زمینه
حکومتاسلامى، توجه به «حق راى مردم» بوده است. اینکه در اندیشهسیاسى امام
خمینى(ره)، مردم محق هستند یا مکلف، در بیناندیشمندان بحثهاى زیادى مطرح شده است;
ولى به نظر مىرسد که دراندیشه امام، مردم هم مکلف هستند و هم محق، و این حق نیز
علاوهبر ریشه و مبناى دینى، با قانون طبیعى نیز سازگار است. «ازحقوق اولیه هر
ملتى است که باید سرنوشت و تعیین شکل و نوعحکومتخود را در دست داشته باشند»
بنابراین، از لحن کلام امامچنین استنباط مىشود که راى مردم مسلمان به ماهو
مسلمان نافذ ومشروعیت دارد.
ما تابع آراى ملت هستیم. ملت ما هر طورى راى داد، ما
هم ازآنها تبعیت مىکنیم. ما حق نداریم، خداى تبارک و تعالى به ما حقنداده است،
پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که ما به مسلمانانیک چیزى را تحمیل بکنیم.
اما باید توجه داشت که مراد حضرت امام از «حق
تعیینسرنوشت» حضور فعال مردم در حصار «اعتقادات اکثریت مردم»
است. بنابراین، در اندیشه وى، «حق و تکلیف» به نوعى
درهمتنیده شدهاند. به بیان دیگر، در اصطلاح «جمهورى اسلامى» ، واژه«جمهورى»
بیانگر حق و حقوق براى شهروندان حکومت است، ولىواژه «اسلامى» مشعر به تکلیف و
عمل به وظیفه شرعى است، یعنى«راى مردم» و رفتار سیاسى شهروند جمهورى اسلامى بین
«جبر واختیار» قرار مىگیرد. با این تفسیر، حاکمیتسیاسى در اسلامهمچون شمشیر
ذوالفقار، است. که یک روى آن، ناظر به «حقالناس» و روى دیگر آن، ناظر به «حق
الله» است، چرا که حضرتجز براى حق الناس و حق الله شمشیر نمىزد. بنابراین،
رفتار وحرکتهاى سیاسى در اندیشه اسلامى; همانند: دین و دنیا، ماده ومعنا، جسم و
روح، جبر و اختیار و... دو وجهى است. شاید مهمتریندلیل بر این دو گانگى، تفسیر و
تلقى ویژهاى باشد که اسلام نسبتبه هستىشناسى و انسانشناسى دارد. در منابع
اسلامى، انسان موجودىچند بعدى است. بنابراین، هدف و سعادت انسانى هم، آمیخته
ازابعاد وجودى بشر خواهد بود. در اسلام از یک طرف، از انسانخواسته شده استبراى
دنیا چنان تلاش کند که گویى همیشه در روىزمین مىخواهد زندگى کند و از طرفى،
دستور مىدهد، براى آخرتچنان کوشش کن که فردا خواهى مرد، از تضارب این دو، رفتار
سیاسىاجتماعى انسانمسلمان شکل مىگیرد و «راى مردم» که یک رفتارو کنش
سیاسىمعطوف به اجتماع است نیز، در همین چارچوب قابلتفسیر است. در هر صورت، در
نظام سیاسى اسلامى که احکام و قوانینالهى، حاکم مىباشد، مهمترین مبنایى که «راى
مردم» را توسعهو تحدید مىکند، احکام شرعى است. این نوشته در پىاستخراج اصول
وقواعد مشروعیت راى مردم در متون اسلامى است در واقع، سوال اصلىاین نوشته این است
که آیا در معارف اسلامى بین اراده و خواستمردم با اراده و مشیتخداوند پارادوکس
وجود دارد؟ براى پاسخ بهاین سوال، ما تنها به مبانىاى که امکان طرح این بحث را
دارنداشاره، و تفصیل بحث را به صاحبان قلم و اندیشه واگذار مىکنیم.
با توجه به این مقدمات، مىتوان پرسید که اصولا مبانى
حق راىمردم چیست؟ خاستگاه آن کجاست؟ ریشههاى تاریخى آن در تاریخاسلام، به چه
دوران برمىگردد؟ علماى اسلامى از آن چه برداشتىدارند؟ آیا در متون اسلامى
مىتوان ریشههاى حکومت مردم سالارى راجست و جو کرد؟ اساسا آیا مردم صاحب «حق»
هستیا صرفا«تکلیف» دارند؟ آیا در اندیشه اسلامى مىتوان براى «راىمردم» مبنایى
فرض نمود؟ یا اینکه در حقیقت، حق راى مردم دردولتهاى اسلامى تابعى از شرایط و
الزامات زمانى و مکانى است؟
در این نوشته تلاش شده است تا به برخى از سوالات فوق،
پاسخمبنایى داده شود بنابراین تفصیل هر کدام را به فرصت دیگرىموکول مىکنیم.
مفهوم حق
سخن را از حق آغاز مىکنیم. بدیهى است که تا انسان
واجد حقوقنباشد، بحث از «راى مردم» و «انتخابات» بىمعناست; چرا کهاین حقوق
سیاسى مردم است که مبناى بهره ورى و مشارکت آنها درعرصههاى مختلف تصمیمگیرى
سیاسى قرار مىگیرد.
ولى قبل از همه مهمترین سوال این است که در اندیشه
الهىمنشا حق چیست؟ و مفهوم آن چه مىباشد؟
لغت «حق» در قرآن 247 مرتبه به کار رفته است;
در 227 مورد به صورت «الحق» ، هفده مورد به صورت
«حقا» و سه مورد بشکل«حقه» .
این واژه داراى معانى فراوانى است; اما در یکجمعبندى
کلى با توجه به منابع حدیثى، مىتوان گفت که; واژه حقدر برابر باطل قرار دارد و
معناى آن «امر ثابت و صحیح» استبنابراین، یک نحو «ثبوت» در آن ملحوظ است، خواه
ثبوت تکوینىو حقیقى باشد و خواه ثبوت قراردادى و اعتبارى. مراد از تکوینى،حقوق
فطرى و برآمده از سرشت انسان است و مراد از اعتبارى بودن،این است که ما به ازاى
عینى و خارجى ندارد و تنها در ارتباط باافعال اختیارى انسانها مطرح مىشود.
انسانهاى آزاد و صاحباختیار، برخى افعال را باید انجام و برخى را نبایستى
انجامدهند و بر اساس همین بایدها و نبایدهاست که، مفاهیم «حق» و«تکلیف» زاده
مىشود. در زمینه تعریف «حق» ، تعاریف فراوانوجود دارد; ولى در یک جمع بندى کلى
شاید بتوان گفت که حق عبارتاز: «امرى استحقیقى یا اعتبارى که براى کسى(له)و
بردیگرى(علیه)مىباشد.
حال صاحب حق گاهى یک نفر است، مثل حق معلم بر متعلم و
گاهىچندین نفر هستند، مثل حق مردم در برابر منابع طبیعى نفتى و یادولت. اما گاهى
«ذى حق» یا «مکلف» فرد حقیقى نیست; بلکه«شخص حقوقى» است، مثل حقوق متقابل
«ملت» و «دولت» ، بهگونهاى که اگر افراد کابینه دولت عوض شوند، این حقوق
ثابتخواهد بود.
نکته دیگر اینکه با توجه به تعریف فوق، مفهوم حق
«اضافى»
است، همانند مفهوم «علم» و «قدرت» ; یعنى همیشه به
چیزىتعلق مىگیرد و تا «متعلق» آن نباشد، عملا محقق نمىشود. نکتهمهم دیگرى که
بىارتباط با بحث این نوشته نیست، مساله «حق»
در برابر «تکلیف» است. در اندیشه اسلامى، این دو
مفهوم دو روىیک سکه هستند; یعنى در رفتارهاى اجتماعى انسانها، هر جا حقىجعل و یا
حقى تصور شود، حتما تکلیفى نیز فرض شده است; چرا که«حق» ، امرى نسبى و اضافى
است. مثلا اگر ملت نسبتبه دولتحقىدارد، به طور حتم ملت در برابر دولت تکلیف هم
دارد و بر عکس:
اما باید توجه داشت که تکلیف ماهیتا الزامى است; ولى
حق اکثرااختیارى و تنها گاهى الزامى است.
درباره متقابل بودن حق و تکلیف، حضرت على(ع)در «صفین»
طىخطبهاى نسبتا طولانى مىفرمایند:
«فجعلها تتکافا فى وجوهها، و یوجب بعضها بعضا و
لایستوجببعضها الا ببعض» ; خداوند حقوق را متقابل و همسان ساخت که هریک، دیگرى
را بدنبال دارد; اینها یک طرفه واجب نمىگردند.»
حضرت در ادامه همین خطبه، به بزرگترین این حقوق به
عنوانمهمترین دلیلانتظام امور و ثبات سیاسى اشاره مىکنند:
«و اعظم ما افترض(سبحانه)من تلک الحقوق حق الوالى
علىالرعیه، و حق الرعیه على الوالى، و فریضه فرضهاالله(سبحانه) لکل على کل،
فجعلها نظاما لالفتهم و عزا لدینهم،فلیست تصلح الرعیه الا بصلاح الولاه، و لاتصلح
الولاه الا باستقامهالرعیه.. . و طمع فى بقاء الدوله.»
بزرگترین حقى که خداى سبحان از این حقوق واجب ساخته;
حقزمامدار بر ملت و حق ملتبر زمامدار است و این حقوق، چیزى استکه خداوند
متقابلا بر هر یک مقرر نموده و آن را مایه انتظامامور سیاسى و عزت و آبروى دین
قرار داد. از این رو ملت صلاحنپذیرد مگر با صلاح دولتمردان و دولت صلاح نپذیرد جز
با راستکارىو خواست ملتها. » حضرت در ادامه مىفرماید; هرگاه ملتحقزمامدار را
ادا نماید و زمامدار نیز حق ملت را رعایت کند، موجببقاى دولت و ثبات سیاسى خواهد
شد.
بنابر این، در اسلام، حکومت، و حکام تحمیلى نیستند;
بلکهمنتخب مردم هستند. امام على(ع)در یکى از بیانات خود درباره وصفمخالفین اسلام
و منافقین این چنین اشاره مىکند: «... و جعلوهمحکاما على رقاب الناس فاکلوا بهم
الدنیا» ; «...و حکومتشانرا بر مردم تحمیل کردند و به وسیله آن به دنیا
خوارگىپرداختند»
از لحن کلام حضرت مىتوان فهمید; در صورتى که حکام و
نمایندگانمردم با انتخاب و رضایت مردم برگزیده نشوند، به طغیان واستثمار و
استعمار پرداخته و حکومت را همانند غنیمت و ابزارىبراى هوسهاى دنیا خوراکى و
قدرتطلبى خود قرار مىدهند; چرا کهعامه مردم نه قدرت سوال از اعمال زمامداران
خود را دارند و نهجرات آن را و لذا حضرت در ادامه مىفرماید: «انما الناس
معالملوک» ; چرا که عموما، مردم جانب زمامداران را مىگیرند. یکنتیجه مهم دیگرى
که مىتوان از این عبارت حضرت گرفت، این است کهمسلمانان همواره باید دنبال
مکانیسمى براى کنترل و پاسخگو بودنحکومت کنندگان باشند و الا چون زمامداران، قدرت
سیاسى واقتصادى را در اختیار دارند، همواره در معرض سوء استفاده از آنهستند و لذا
براحتى، سرنوشت و مصالح ملى را بازیچه امیال خودقرار مىدهند. به نظر مىرسد که
بهترین مکانیسم براى نظارت وکنترل کنش دولتیان، نهادهاى حزبى باشند. نهادهاى که با
برنامههایى شفاف و روشن و به دور از غوغا سالارى، در پى کپسوله نمودنخواستها و
حمایتهاى مردم باشند و همانند یک حلقه واسط، قدرتاجتماعى را با قدرت سیاسى مرتبط
نمایند.
در هر صورت، یکى از نکاتى که در فهم مفهوم حق در
اندیشهاسلامى کمک موثرى مىکند; مساله «معیار حق» است. سوال این استکه معیار حق
چیست؟ اگر فرد مسلمان باید تابع حق باشد، چه معیارو ملاکى وجود دارد تا بتوان به
وسیله آن، از حق تبعیت نمود؟ آیامعیار حق با اکثریت مردم است؟ آیا معیار حق، راى
شخصیتها ونخبگان جامعه است؟ آیا معیار حق، سیره پدران و اجداد مىباشد؟
بدون اینکه وارد جزئیات پاسخ مساله فوق بشویم، به طور
کلىمىتوان گفت که معیار حق دو چیز است; نخست عقل، یعنى پیامبردرونىاى که خداوند
به انسانها عطا نموده تا به وسیله آن،بیندیشند و با روشنایى آن به سوى حق
دایتشوند. قرآن براى کشفاینکه حاکمیت دینى و سیاسى حضرت محمد(ص)حق است، با معیار
قراردادن عقل مردم، اصرار دارد که مردم عقل خود را به کار گیرند تادر انتخاب رهبران
خود دچار اشتباه نشوند:
«قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنى و فرادى
ثمتتفکروا ما بصاحبکم من جنه انهو الا نذیر لکم بگو تنها شما رابه یک چیز اندرز
مىدهم و آن اینکه دو نفر دو نفر، یا تک تکبراى خدا قیام کنید. سپس فکر خود را به
کار گیرید، این دوست وهمنشین شما «محمد(ص » هیچ گونه جنون ندارد، او فقط بیم
دهندهشما است.»
و نیز درآیه دیگرى نسبتبه کسانى که در مورد
حقانیتخدا شککردند، آنها را به عقل، به عنوان معیار حق، ارجاع مىدهد:
«اولم یتفکروا فى انفسهم ما خلق الله السموات و الارض
و مابینهما الا بالحق و اجل مسمى; آیا در پیش نفوس خود تفکر نکردندکه خدا، آسمانها
و زمین و هر چه در بین آنهاست; همه را جز بهحق و به حد معین نیافریده است»
نکتهاى که قابل توجه است، این است که خطاب در هر دو
آیه بهعامه مردم است. بنابراین عقل به ما هو عقل به عنوان معیار وملاک تشخیص حق،
موضوعیت دارد.
دومین معیار حق که در واقع مکمل معیار اول است، وحى
است; چراکه خدایى که «عقل» انسان را خلق و آن را معیار قرار داد،«وحى» را نیز
نازل و آن را ملاک حق قرار داد. بنابر این،هیچگونه تعارض و پارادوکس بین این دو
وجود ندارد.
«الحق من ربکم فلاتکونن من الممترین حق همان است که از
طرفخدا به سوى تو آمد، هیچ شبهه به دل راه مده.»
و یا حضرت على(ع)درباره معیار بودن «وحى» و «سیره»
پیامبر اکرم(ص) مىفرماید: «و خلف فینا رایه الحق;
ومحمد(ص)پرچم حق را در میان ما به یادگار گذاشت.»
مبانى مشروعیتحق راى
از مجموع مباحث گذشته، مىتوان مبانى مشروعیت «حق
راى» وحقوق سیاسى مردم در سرنوشتسیاسىشان را به دو قسم کلى عقلى ونقلى تقسیم
کرد. اما ما براى بررسى دقیقتر، آن را به سه قسم،کلامى ; فقهى اصولى و عقلى تقسیم
مىکنیم.
الف)مبانى کلامى
مبانى کلامى، بخشى از معارف اسلامى است که پیرامون
توحید،هستى، انسان و ماهیت دین، گفت و گو مىکند و از پایگاه خرد وبعضا نقل، به
دفاع از اصول دین مىپردازد.
اهداف و قلمرو دخالت دین در زندگى بشر، جایگاه و میزان
نقشعقل در پذیرش دین، داورى نسبتبه دین و رنوشتخود در حیاتفردى و اجتماعى; از
جمله موضوعات مهمى هستند که تاثیر جدى برفرهنگ سیاسى، شارکتسیاسى و میزان مشروعیت
راى مردم درعرصههاى مختلف تصمیمگیرى دارد.
شاخصهاى فوق با مفروضات کلامى تا اندازهاى در منابع
شیعه قابلردیابى هستند که در این قسمت، به برخى از مبانى کلامى حقوقسیاسى مردم
اشاره مىکنیم.
1- توحید و خلافت انسان
چه رابطهاى میان توحید و حکومتهاى مردم سالار وجود
دارد؟ آیاحکومت دموکراسى با اصل توحید تناقض دارد؟ آیا حاکمیتخدا باحاکمیت انسان
در تعارض است؟ آیا «حق الله» با «حق الناس»قابل جمع است؟
سوالات فوق و دیگر سوالات، تا حدى محل نزاع را روشن
مىکنند.
واقعیت این است که اندیشمندان اسلامى به این سوالات،
پاسخهاىبسیار متنوع و بعضا متضادى دادهاند که از حوصله این نوشته خارجاست; اما
همگى در یک نکته با هم اتفاق دارند و آن اینکه،«حاکمیت مطلق بشر» بر سرنوشتخود در
فلسفه سیاسى اسلام جایىندارد; چون انسان خدا نیست; بلکه خلیفه خدا است. به
عبارتدیگر، در اسلام، حاکمیت از آن خداست، با وجود این، خلافت الهىانسان در روى
زمین، زمینه را براى حکومت دموکراسى و یا به قولابوالعلاى مودودى(متفکر مسلمان
پاکستانى) «تئودمکراسى» و یابه قول امام خمینى(ره)، «جمهورى اسلامى» فراهم
مىکنند.
بنابراین، مسلمانان قبل از تشکیل حکومت، داراى پیش فرض
هست;اما آیا این پیش فرض با خلافت انسان در تعارض است؟ طبیعى است کهبه فرموده
حضرت على(ع)در پاسخ به خوارج در خصوص شعار«لا حکم الا لله» ; حاکمیتخدا توسط انسانها
اعمال مىشود.
بنابراین، خدایى که ادعاى حاکمیت مطلق نموده است، «حق
حکومت»
را به بندگان خود واگذار نموده است، البته با شرط
اینکه قوانینالهى(وحى)که براى سعادت بشر و مطابق با فطرت انسان است، رعایتشود.
لذا خلیفه اللهى انسان، بستر مناسبى جهت لیبرالیزه
نمودنحاکمیتسیاسى نیست; ولى از طرف دیگر، دستاویز مناسبى هم براىسلب حقوق خدا
دادى مردم به نحوى که مردم تنها حامیان بى چون وچراى زمامداران تلقى شوند، نیست.
درست است که خداوند حمایت واطاعت از حاکمیت عادل را خواسته است; اما نظارت و در
خواست رانیز طلب نموده است. بنابراین، حاکمیتسیاسى اسلامى با حمایتها ودر خواستها
توام شده است; یعنى همچنان که مردم مکلف به حمایتاز نظام سیاسى هستند متقابلا
حقوقى هم دارند.
بنابراین، به خلاف دموکراسىهاى غربى که بر اساس
انسانمحورى(اومانیسم)و حذف خدا شکل گرفته است، در حکومت اسلامى که برپایه خدا
محورى استوار گشته، انسان حذف نشده است تا تئوکراسىمحض شود; بلکه در اندیشه
توحیدى اسلام، انسان مقام خلیفه اللهرا داراست. خداوند این مقام و شایستگى را پس
از تعلیم اسماء واعطاء عقل و کفایت عملىاش براى استخلاف، به وى اعطاء نموده است.
بنابراین، «دموکراسى مکتبى» در جهان بینى اسلامى بر
محورانسان بنا شده است و اسلام منشا تحولات و توسعه را خود انسانمىداند.
و لذا در جهان بینى اسلامى، فلسفه آفرینش بشر این است
کهانسانها با راهنمایى عقل فطرى خویش و نیز با راهنمایى عقل مرسلو کتاب منزل،
راه سعادت خویش را بشناسند و آن را اختیار کنند.
یعنى هدف خلفت انسان، هدایت اختیارى انسانها به همراه
آزمایشاوست، نه هدایت اجبارى; و الا خداوند قادر، این توانایى راداشت که همه مردم
را اجبارا هدایت کند. تنها به همین دلیل استکه هیچ پیامبرى و امام معصومى(ع)به
زور و برخلاف میل امتخویش،حکومت تشکیل نداده استحتى آنجا که مردم راضى بودهاند،
تنها بااسرار زیاد مردم، حکومت را مىپذیرفتند.
2- اصل اکملیت و جامعیت دین
قدر مسلم این است که همه اندیشمندان مسلمان به نحو
کلىمعتقدند که اسلام، هم دین خاتم است و هم کامل. به عبارت دیگر،آنها بحث کبروى
ندارند; اما به لحاظ صغروى و مصداقى بحثنمودهاند که قلمرو و مرز دین تا کجاست؟
آیا سیاست، امامت،رهبرى مردم و حقوق سیاسى مردم را هم شامل مىشود؟ آیا حکومت وحق
راى مردم در قلمرو مباحات هستند یا در قلمرو واجبات ومحرمات؟ آیا اسلام دین حداقل
استیا حداکثرى؟ اگر اسلام دین جامعاست، نسبتبه موضوعات مستحدثه چگونه برخورد
مىکند؟
سوالات فوق در واقع کلیدىترین سوالات کلامى هستند که
به نوعىمرتبط با بحث ما مىشوند. نکته لطیف و بسیار مهم عبارت از:
تعیین جایگاه خرد انسانى و نقش آن در فهم شریعت. خصوصا
درمواردى که نص صریح وجود ندارد و شارع مقدس به بیان کلیاتاکتفاء نموده است. از
دیدگاه علماى اصولى که به نوعى مسالهاجتهاد و اصول فقه را در کشف احکام دخالت
مىدهند عقل و خردانسان جایگاه ویژهاى مىیابد. در چنین دیدگاهى، عقل بشرى،
درحوزه هایى که دین دخالت مستقیم نکرده است و به ذکر کلیات (عامو مطلق
و...)اکتفاء نموده است، آزاد گذاشته شده است; از جملهمواردى که دین نسبتبه آن
ساکت است، شکل حکومت اسلامى است، کهبه تبع شرایط زمانى و مکانى، متفاوت است. با
توجه به ایندیدگاه، قلمرو دین با مشارکتسیاسى و حقوق سیاسى مردم سازگاراست; ولى
با توجه به دیدگاه، دین حداکثرى، بین دین با حق راىمردم سازگارى وجود ندارد; چرا
که به اعتقاد آنها، دین اسلاممتکفل پاسخگویى به همه نیازهاى فردى و جمعى است، به
نحوى کهبراى تمامى احتیاجات بشرى برنامه دارد.
در هر صورت، هنر فقهاى اصولى این است که هوشیارانه
کلیاتاسلامى را بر جزئیات متغیر تطبیق مىدهند. از سوى دیگر، بهاعتقاد شهید محمد
باقر صدر خداوند براى رشد عقلانى انسانها،منطقه آزادى را(منطقه الفراغ)قرار داده
است تا خرد مسلمان دربرابر شرایط متغیر و زودگذر، انعطاف لازم را داشته باشد.
با این تعبیر، به نظر مىرسد که سیاست، اقتصاد، شکل
ادارهحکومت و... جایگاهى مقدم بر دین داشته باشند و لذاست که اسلاماکثر قواعد و
صیغههاى بیع را، به همان شکل که در بین مردممتداول بوده، امضاء کرد و فقط در
مواردى اندک، که عقل بشر قادربه کشف آنها نبود و یا آزمون بشر در آن موارد موجب
خطرهاىبسیار هولناکى مىشد احکام تاسیسى آورده است. بنابراین، اسلامدین جامع است
و از هیچ مسالهاى حتى حق راى مردم فروگذار نکردهاست; منتها مشکل کشف این حقوق،
به واسطه اجتهاد است و لذا استکه امام خمینى(ره)مىگوید: «در اسلام دموکراسى مندرج
است.»
3- قاعده لطف.
بر اساس این قاعده، هر آنچه که انسان را از معصیت دور
داشتهو به اطاعت نزدیک نماید، انجامش بر خداوند لازم و واجب است.
قاعده لطف از سوى اکثریت متکلمان معروف عدلیه و
طرفداران حسن وقبح عقلى مورد پذیرش قرار گرفته است و به روشنى بیان مىدارد
کهخداوند، آنچه از احکام و مقررات که براى بشر در جهت زندگى فردىو اجتماعى لازم
بوده است را بیان داشته است.
از این رو باید مسائلى چون نحوه اداره حکومت، حقوق
سیاسىمردم و دهها مساله ضرورى و جارى را از قاعده لطف استخراجنمود. اما چگونه؟
این بحث نیز به بحث اجتهاد مرتبط مىشود که دربالا ذکر آن گذشت. در هر صورت، از
منظر کلامى، اسلام نسبتبهموضوعات مستحدثه همانند انتخابات حکم فقهى دارد; اما
اینکه آیاآن را نفى مىکند یا اثیات; در بخش بعدى با تفصیل بیشترى بحثخواهیم کرد.
ب)مبانى فقهى اصولى
به نظر مىرسد که بنیادىترین مبحث قابل طرح درباره
حقوق سیاسىمردم، در اصول و قواعد فقهى اصولى نهفته باشد. مبانى فقهى کهبه نوعى
افعال آدمیان را مورد توجه قرار مىدهند، ناظر بهبایدها و نبایدهاست. اکنون سوال
این است که چه رابطهاى میانفقه، اصول فقه و حق راى مردم وجود دارد؟ آیا فقه براى
مردمحقوق سیاسى قایل است؟ در این بخش، فهرست وار به برخى از اصول ومبانى فقهى
اصولى حقوقى سیاسى مردم اشاره نموده و توضیح مفصلآن را به فرصت دیگرى موکول
مىکنیم.
1- شورا
شورا به معناى اظهار نظر خواستن از دیگران و دخالت
دادن آنهانسبتبه یک امر و پرهیز از تک روى و استبداد راى مىباشد; چراکه عقلها
متفاوت و فهمها گوناگون بوده و تجربیات فردى واجتماعى افراد همسان نیست. بنابر
این، ضرورت و حکمت مشاورهناشى از ماهیتخاص زندگى بشرى است; یعنى چون انسان
موجودى مدنىالطبع مىباشد، زندگى جمعى را ترجیح داده و براى حل و فصل مطلوبامور
عمومى خود، سعى مىکند از عقل جمعى و تجربیات دیگران بهرهببرد. و دین اسلام چون
واقعگرا و مطابق با فطرت بشرى است، بهقضاوتهاى درست عقلانى و مستقلات عقلیه ارج
نهاده است و لذا درشیوه اداره امور جمعى و نحوه اجرایى احکام شرعى، به اصل شوراتکیه
کرده و مسلمانان را از عدم مشورت، استبداد راى و تک روى،نهى نموده است. «من استبد
برایه هلک، و من شاور الرجالشارکها فى عقولها; هر کسى استبداد راى داشته باشد،
هلاک مىشود وهر کس شورایى عمل کند، در عقلهاى مردم شریک شده است.»
بنابر این، در زندگى جمعى هر مقدار با عقلهاى مردم
بیشترمشورت شود و آراى آنها را بیشتر مورد توجه قرار دهیم، مطلوبیتدارد، هم به
لحاظ اینکه به حق نزدیکتر است و هم به دلیل اینکهضمانت اجرایى آن محکمتر است; چون
عامه مردم احساس مىکنند کهالزام عملى نسبتبه تصمیمگیرىهاى عمومى همان خواست و
پیشنهادخودشان بوده است. بنابراین، چالش بین اراده عمومى و ارادهسیاسى، به حداقل
ممکن تنزل نمود، و ثبات سیاسى به حداکثر ممکن،صعود مىیابد.
در نتیجه، اگر حکمت و فلسفه اصل شورا، شریک شدن با
عقلدیگران باشد، آنگاه مىتوان اصل شورا را به عنوان یکى از مبانىمشروعیت «عقل
جمعى» ، «راى مردم» و یا انتخاب در زندگىسیاسى اجتماعى فرض نمود.
نکته حائز اهمیت در بحثشورا این است که در اندیشه و
معارفاسلامى هرگز شورا در مقابل و یا موازات شریعت نیست; بلکه همکارىبا مسلمین
بویژه با نخبگان جامعه در راستاى اجراى شریعت وتامین حقوق سیاسى مردم است. بنابر
این مشورت، به مفهومراىگیرى از مردم درباره رد یا قبول «وحى» و اصول و فروع
دینو یا تغییر دین نمىباشد.
در نتیجه، شورى به مفهوم، راىگیرى و مشورت با مردم،
به معناىتشریع در برابر شریعت نیست; بلکه به مفهوم کشف بهترین شیوهعقلانى در
راستاى اجراى شریعت است.
البته مشورت به لحاظ هدف و غایت; گاهى طریقیت دارد و
گاهىموضوعیت مىیابد. گاهى هدف از مشورت، دستیابى به واقعیت دراندیشه و عمل است
که به آن، مشورت طریقى مىگویند. اما گاهىمشورت به معناى رعایتحقوق مشورت
شوندگان و احترام به آنهاست;اینجا مشورت موضوعیت دارد. لازمه مشورت موضوعى، پذیرش
«ذى حقبودن» مشورت شوندگان است. در واقع، مواردى که ائمهمعصومین(ع)به مشورت با
مردم مىپرداختند، احترام به حقوقشهروندان مسلمان بوده است، و لذاست که على رغم
اینکه نظرمعصوم(ع)غیر از راى مردم بوده است; ولى به راى مردم عملمىکردند; چون
مشورت در آنجا طریقیت نداشت; بلکه موضوعیت داشتهاست. اما این دو(طریقى و
موضوعى)در مواردى نیز جمع مىشوند; چونهر دو، مورد تایید شارع مىباشند. مشورت
طریقى(مکانیزم عقلىخصوصا در زمان فقدان معصوم(ع)، جهت رسیدن به حقیقت)
موضوعیتدارد و لذا در سیستم حکومتى جمهورى اسلامى که مبتنى براندیشههاى امام
خمینى(ره)مىباشد، در مجلس شوراى اسلامى و مجلسخبرگان، راى اکثریتبه عنوان
مهمترین مکانیزم کشف حقیقت،مشروعیت دارد.
با این فرض، منتخب مستقیم یا با واسطه مردم، نسبتبه
دیگرافراد رجحان دارد; یعنى مشروعیت فرد منتخب نه مبتنى بر افضلیت;بلکه مبتنى بر
منتخب بودن است. به عبارت دقیقتر; فرد منتخب،خود، افضل و اصلح تلقى مىشود; چرا که
اصل شرعى مشورت، طریقىعقلانى جهت کشف فرد اصلح مىباشد و لذا مقام معظم رهبرى
براىانتخاب مقام رهبرى انقلاب توسط شوراى خبرگان رهبرى، مىنویسد:
«و هناک طریق عقلایى لتعیین مصداقه مبین فى دستور
الجمهوریهالاسلامیه; براى تعیین مصداق رهبرى از بین فقها یک طریق عقلایىوجود
دارد که همان راى اکثریتشوراى خبرگان رهبرى است که درجمهورى اسلامى عمل مىشود.
و لذا امام خمینى درباره موضوعیت داشتن طریق راى
اکثریتمىفرماید: «پس از راى مجلس و انفاذ شوراى نگهبان، هیچ مقامىحق رد آن را
ندارد و دولت در اجراى آن باید بدون هیچ ملاحظهاىاقدام کند» .
2- اصل اجماع و اصل اکثریت عند الدوران
اجماع در فقه شیعه مستقلا حجیت ندارد; بلکه تنها در صورتى
کهکاشف از راى معصوم(ع)باشد، حجیت پیدا خواهد کرد. به تعبیراصولیین، اجماع طریقیت
دارد نه موضوعیت، برخلاف فقه اهل سنت کهاجماع مستقلا موضوعیت دارد و کاشف از حکم
است.
اما سوال این است که آیا اجماع مسلمین(به معناى لغوى)و
قضاوتجمعى مسلمانان، حجیت دارد؟ بدون شک داورى جمعى مردم در عرضشریعت، حجیت
ندارد، خصوصا اینکه در بحث اجماع، اجماع علما وفقها مطرح است نه آراى عمومى.
بنابر این، اجماع در اصطلاح اصولى، به تنهایى
نمىتواند معناىمشروعیت «راى مردم» قرار بگیرد; ولى اگر اصل اجماع به معناىلغوى
را در کنار شورا و دیگر اصولى که ناظر به اجراى احکامالهى است، قرار دهیم، آنگاه
نه تنها منافاتى با مسلمات اسلامىندارد; بلکه مشروعیتشرعى نیز مىباید.
بنابر این، نوع نگاه ما از اجماع در اینجا اهمیت زیادى
دارد.
اگر به معناى اصطلاح اصولى آن توجه کنیم، آراى عمومى
نمىتواندمبناى مشروعیتباشد; چون موجب تشریع در برابر شریعت است، ولىاگر معناى
لغوى آن فرض شود، در کنار «اوفوا بالعقود» و اصل«دوران بین اقل و اکثر» قرار
گرفته و حجیت مىیابد، یعنى اگردر قلمرو مباحات به آراى عمومى مراجعه شد و مردم
نیز راىدادند، به واسطه «اوفوا بالعقود» ، تاثیر عملى دارد و آن،واجب الاتباع
بودن آن است. بنابر این نمىشود راى آنها را نادیدهگرفت. اما در خصوص ترجیح اکثر،
عند الدوران بین اقل و اکثر،مىتوان ادعا کرد که بین علماى اصولى شیعه اجماع است و
لذا محققنائینى در برخورد با موضوعات مستحدثه در زمان مشروطیت، معتقدبود که اگر
مسالهاى بین اقل و اکثر دایر شد، اخذ به اکثر عقلاترجیح دارد. آنچه که مهم است،
برداشتسیاسى محقق نائینى از اینقاعده اصولى و عقلایى است. به نظر وى:
«در مشکلات و اختلافات سیاسى اجتماعى، باید به مرجحات
دینىو عقلى رجوع نمود و نیز پیروى اکثریت عقلا در عرفیات ماننداجماع است که همان
اکثریت است در شرعیات» ،بنابر این، وى مشروعیت راى اکثریت را از مقبوله عمر
ابنحنظله و قاعده اقل و اکثر استنباط مىکند. به نظر نائینى، اخذبه آراى اکثریت:
«اخذ به ترجیحاتست عند التعارض، و اکثریت عند
الدوران،اقواى مرجحات نوعیه. و اخذ طرف اکثر عقلا، ارجع از اخذ به شاذاست و عموم
تعلیل وارد در مقبوله عمر ابن حنظله هم مشعر به آناست.»
3- اصل اباحه:
سومین مبنایى که براى مشروعیت راىگیرى مىتوان یافت،
شایداصل اباحه باشد. حضوصا اگر این اصل را با وفاى به عهد تلفیقکنیم. بدین صورت
که در قلمرو مباحات، و بر اساس قرار داداجتماعى(افوا بالعقود، البته اگر شامل قرار
دادهاى سیاسى همباشد)، مىتوان براى ایجاد وفاق ملى و ایجاد ثبات سیاسى،
سیستممدیریت کشور را مشروط به اخذ آرا و کسب اکثریت آن کرد، در اینصورت،
راىگیرى و نظر خواهى از مردم کاملا مشروع و حتى به اقتضاى«اوفوا بالعقود» پس از
راىگیرى، واجب الاتباع نیز خواهد شد.
بنابر این، در قلمرو مباحات و منطقه الفراغ، رجوع به
آراىعمومى، از مسلمات دینى است و ملازمتى با سکولاریسم ندارد. در هرصورت علماى
شیعه اجماع دارند که:
هر عملى که حرام بودن آن ثابت نشده باشد، حکم آن اباحه
است وانسان مجاز به انجام آن است. برخى از علما، اباحه را از راهعقلى گرفته و
قائل به اباحه عقلیه شدهاند و برخى نیز از راهشرع و در نتیجه، هر دو دسته بر حکم
اباحه اتفاق دارند.
عبارت فوق(اگر عملى حرام بودن آن ثابت نشده
باشد)بیانگرنهایت اختیار انسان در فقه است، طبیعى است که اگر موارد حسن«فعل راى
اکثریت» و «انتخابات» براى هر فقیه اصولى تشریحشود، آن را از موارد اظهر اصل
اباحه خواهد شمرد. شاید بتوانادعا نمود که در مشارکتسیاسى مردم و راى مردم به
هیچ وجه قبحىوجود نداشته باشد. کلام شیخ طوسى در این باره با اینکه ایشاناباحه
را از طریق شرع ثابت مىکند بسیار جالب است: «هرگاهبتوانیم ثابت کنیم در فعلى،
هیچ یک از وجوه قبح نیست، مىتوانیمثابت کنیم که آن فعل داراى حسن است» .
4- امر به معروف و نهى از منکر
یکى از مهمترین تعالیم اجتماعى اسلام، دو فرضیه امر به
معروفو نهى از منکر است. آیات و روایاتى که در این زمینه وجود دارد،به گونهاى
است که عموم مردم مسلمان را مورد خطاب قرار مىدهد.
این دو فرضیه ضمن اینکه دال بر مسولیت اجتماعى
سیاسىمسلمانان است، بر حقوق عمومى مردم در جامعه سیاسى نیز دلالتمىکند، به نحوى
که اگر درست محقق شود، موجبات ثبات سیاسى حکومترا فراهم مىآورد:
«ان الامر به معروف و النهى عن المنکر سبیل الانبیاء و
منهاجالصلحاء و فریضه عظیمه بها تقام الفرائض... و ترد المظالم وتعمر الارض... و
یستقیم الامر; امر به معروف و نهى از منکر، راهانبیا و روش صالحان است. فریضه
بزرگى است که سایر فرایض وواجبات به وسیله آن بر پا مىشود... مظالم برطرف شده و
زمینآبادمىشود... و پایه حکومت را تثبیت و استوار مىسازد.»
واقعیت مطلب این است که اگر مردم در جامعه سیاسى
اسلامى حقتصرف و دخالت در مقدرات سیاسى خود را نمىداشتند، هرگز مکلف بهچنین
وظیفه خطیرى(نظارت همگان نسبتبه هم)نمىشدند. بنابر این،مىتوان نتیجه گرفت که در
فریضه امر به معروف و نهى از منکر، حقو تکلیف ملازم هم هستند; یعنى مردم به واسطه
«امر به معروف ونهى از منکر» مکلفند تا از حق مشارکتسیاسى در امور عمومىخود،
دفاع کنند. درباره تلازم حق و تکلیف، حضرت على(ع)کلام بسیاربلندى را اداء
نمودهاند که ذکر آن بىمناسبت نیست:
«واعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق، حق الوالى
علىالرعیه و حق الرعیه على الوالى، فریضه فرضها الله سبحانه لکلاحد; بزرگترین
حقوقى که خداوند سبحان واجب گردانیده، حق والىاستبر مردم و حق مردم استبر والى
و این حکم را خداوند سبحانهبراى هر یک از والى و مردم بر دیگرى واجب نموده است.»
محقق نائینى نیز براى اثبات مشروعیتحقوق سیاسى مردم،
ضمناشاره به شورویه بودن حکومت اسلامى، و پرداخت مالیات از طرفمردم، به اصل
تکلیفى «نهى از منکر» اشاره و براى مردم حقمراقبت و نظارت سیاسى قائل مىشود:
«گذشته از آنکه نظر به شورویه بودن اصل سلطنت اسلامیه
چنانچهسابقا مبین شد، عموم ملت از این جهت و هم از جهت مالیاتى کهبراى اقامه
مصالح لازمه مىدهند، حق مراقبت و نظارت دارند، و ازباب منع از تجاوزات در باب نهى
از منکر مندرج و به هر وسیله کهممکن شود، واجب است و تمکن در آن در این باب به
انتخاب ملتمتوقف است.
امام خمینى(ره)نیز که عملا اولین حکومت اسلامى شیعى را
در عصرغیبت تاسیس نمود، معتقد بود که اسلام بر مبناى تکلیف امر بهمعروف و نهى از
منکر، همه مسلمین را بر همدیگر نظارت بخشید، واین نظارت اولا; یک حق عمومى است و
ثانیا; قطع نظر از موقعیت،پست و مقام اجتماعى افراد است:
«اصل امر به معروف و نهى از منکر [براى ] همین است که
جامعهاصلاح شود... کلکم راع... یعنى همهتان راعى هستید... یک همچونبرنامه است
که همه را وادار کرده که به همه «چرا» بگوییم...
به هر فردى لازم کرده، به اینکه امر به معروف کند. اگر
یک فردخیلى به نظر مردم مثلا پایین از یک فردى که به نظر مردم خیلىاعلا مرتبه هم
هست، اگر از او یک انحرافى دید، اسلام گفته برو بهاو بگو، نهى کن، بایست در
مقابلش، بگوید این کارت انحراف بود،نکن.»
در نتیجه، اصل امر به معروف و نهى از منکر، نقش تنظیمى
حساسىرا در بافتسیاست داخلى جامعه اسلامى ایفا مىکند; چرا که تمامىآحاد مسلمین
را مکلف به مشارکت در سرنوشتسیاسى اجتماعى خودمىنماید و لذا اساس شرعى حق
مشارکتسیاسى مردم را باید در ایناصل جست و جو نمود; چرا که تمامى ابعاد
زندگى(رابطه فرد ودولت، رابطه دولت و فرد، رابطه فرد و فرد، رابطه جامعه مدنى
بادولت و...) مسلمانان را شامل مىشود.
5- اصل «مقدمه واجب»
این اصل از قواعد بسیار مهم اصول الفقه است که فقها در
مواردمتعددى به آن تمسک مىکنند. بر طبق این قاعده، اگر تحقق واجبىمنوط به مقدمات
و امور دیگرى باشد، آن مقدمات «به تبع» وجوبشرعى مىیابند.
اکنون سوال این است که آیا این قاعده اصولى در زندگى
سیاسىاجتماعى نیز کاربرد دارد؟ باید اذعان نمود که علماى اصولى شیعهدر مسایل
حکومتى به این اصل تمسک مىجستند. محقق نائینى دربرابر علماى مخالف مشروطه و قوه
مقننه، به قاعده مقدمه واجب،این چنین اشاره مىکند:
اگر اقامه واجبى هم بر آن متوقف شود، لامحاله عقلا
لازم العملو بالعرض واجب خواهد بود; هر چند در اتصاف مقدمه واجب را بهوجوب شرعى
استقلال هم قائل نباشیم; چه بالضروره توقف واجب برآن، عقلا موجب لزوم اتیان است و
این مقدار از لزوم مقدمه، فیمابین تمام علماى اسلام اتفاق و از ضروریات است.»
بنابر این، همان طورى که اصل تاسیس حکومت از ضروریات
عقلىمحسوب مىشود، مقدماتى هم که باعث ثبات سیاسى حکومت مىشود، ازواجبات ضرورى
محسوب مىشود. به عبارت دیگر، اکنون در شیوه حکومتدارى، عقلا و اندیشمندان سیاسى
بر این باورند که مشارکتسیاسىو همدلى مردم با حکومت، موجب استمرار و ثبات حکومت
مىشود،بنابر این، رعایتحقوق مشارکتى مردم، «به تبع» از واجباتشرعى تبدیل
مىشود.
6- اصل حفظ نظام
یکى از کار ویژههاى مهم هر حکومتى، حفظ نظام است. این
اصلعقلى و حکومتى نیز مورد توجه فقهاى شیعه مىباشد، به گونهاى کهامام
خمینى(ره)حفظ نظام را در موارد اضطرار و مصلحت عمومى، براحکام اولیه مقدم
مىدارند: «حفظ نظام، یکى از واجبات شرعیه وعقلیه است که نظام باید محفوظ باشد»
طبیعى است که علت وجوب حفظ نظام باز از حیث مقدمه واجب
است;یعنى مساله حکومت و نظام مقدمه اجراى احکام الهى محسوب مىشودو الا فى نفسه
ارزش ذاتى ندارد. آنچه ارزش و واجب شرعى تلقىمىشود، فقط اجراى حدود و احکام الهى
است.
اما سوال اساسى در اینجا، این است که براى حفظ و ثبات
سیاسىنظام، چه شیوهاى را باید اتخاذ کرد؟ آیا در حکومتهاى مردمىاحکام و شعائر
اسلام سهلتر اجرا مىشوند و یا در حکومتهاىاقتدارى؟ این نکته از بدیهیات توسعه
سیاسى به شمار مىرود کهقدرت سیاسى به هر مقدارى که از حمایت مردمى برخوردار
باشد، بههمان میزان داراى ثبات سیاسى است. این نکته مهم در تاریخ سیاسىمعاصر
ایران، از دید علماى شیعه نیز پنهان نمانده است. بهعنوان نمونه، محقق نائینى به
عنوان تئورى پرداز حکومت مشروطه،بر شورویه بودن حکومت و مشارکت مردم تاکید جدى
داشته «حقیقتسلطنت اسلامیه [را] عبارت از ولایتیه [در مقابل تملیکیهمىدانست ]
... و ابتناء و اساسش را هم به مشارکت تمام ملت درنوعیات مملکت» مىدانسته است.
امام خمینى(ره)نیز، با توجه به عملکرد حکومتهاى
اقتدارىتاریخ گذشته ایران و با شناخت از مزایاى حکومتهاى مردم سالارىعصر
مدرنیته، بهترین شیوه حکومتى جهت عمل به تعهدات دینى و حفظو ثبات حکومت را،
«جمهورى اسلامى» دانست; چرا که از نظر امامخمینى(ره)، براى حفظ و ثبات حکومت;
«رژیم باید راه رسمى راانتخاب کند که مورد موافقت و علاقه مجموع جامعه باشد و
اینجمهورى اسلامى است.»
به همین دلیل ایشان، اعلام مىکند که با خشونت و
حکومتهاىاقتدارى نمىتوان مردم را ملزم به انجام تعهدات دینى نمود; بلکهتنها در
شرایط مدارا با مردم و جلب رضایت آنها است که; مىتواناحکام اسلامى را اجرا و از
ثبات سیاسى برخوردار شد:
مکتبهاى توحیدى... نمىخواهند با مردم با خشونت رفتار
کند...
و لهذا تا آنجا که امکان دارد... مدارا است، خوش
رفتارى هست.
خداى تبارک و تعالى به ما حق نداده است، پیغمبر اسلام
به ما حقنداده است که ما به ملتمان یک چیزى را تحمیل بکنیم. بله، ممکناست گاهى
وقتها ما یک تقاضاهایى از آنها بکنیم، تقاضاهایى کهخادم یک ملت، از ملت مىکند.
این را کرارا گفتم... که یک کشورىرا که بخواهید اداره کنید،... تا شرکت مردم
نباشد، نمىشوداداره صحیح بشوم.
اگر ملت پشتیبان یک دولتى شد، دولتسقوط نمىکند.
قدرتها بایداز این تاریخ موجود عبرت ببرند که وقتى حکومتى پایه قدرتش بهدوش ملت
نباشد... نمىتواند پایدارى کند.
روایات و حقوق سیاسى مردم
در پایان این قسمتبراى آشنایى بیشتر از حقوق سیاسى
بشر درمتون اسلامى به برخى از موارد که در متن این مقاله به آنپرداخته نشده
استبصورت فهرستوار ذکر مىشود.
1- «ما من رجل یشاور احدا الا هدى الى الرشد» ; هیچ
انسانىمشورت نکرد مگر آن که به هدایت و رشد رهنمون گشت.
2- در جنگ طائف، حباب ابن منذر درباره مکان اسکان
سپاهدرباره نظر مشورتى و راى مردم داراى نکته جالبى است:
«اى پیامبر(ص)آیا این گونه است که این منزلى که فرود
آمدیدبه دستور خدا بوده و بر ما روا نیست که از آن جلوتر یا عقبترفرود آییم یا
این که این نظریه جنگى شما است. پیامبر(ص)فرمودندبلکه این نظریه جنگى و تاکتیکى من
است، پس گفت: اى پیامبر(ص)،این منزل مناسبى نیست پس با مردم کوچ کنید تا به
نزدیکترین آبنسبتبه دشمن فرود آییم.»
3- اما ان الله و رسوله لغنیان عنها و لکن جعلها
رحمهلامتى.» ; آگاه باشید که خدا و رسول او از مشورت بىنیازند ولىخداوند
آن(مشورت)را به جهت رحمتبر امت قرار دادهاست.
4- «الا و ان لکم عندى الا احتجز دونکم سرا الا فى حرب
ولااطوى دونکم امرا الا فى حکم» ; آگاه باشید که حق شما بر من ایناست که جز
اسرار جنگى را از شما پنهان نسازم و در امورى که پیشمىآید جز در حکم الهى کارى
را بدون مشورت شما انجام ندهم.
5- «و ان ترکتمونى فانا کاحدکم و لعلى اسمعکم و اطوعکم
لمنو لیتموه امرکم» ; اگر مرا رها کنید، من هم چون یکى از شمایم.
شاید من نسبتبه رئیس حکومت، شنواتر و مطیعتر از شما
باشم.
6- «اذا کانت امراوکم خیارکم و اغنیاکم سمحاءکم و
امرکمشورى بینکم فظهر الارض خیر لکم من بطنها» ; هنگامى کهحکومتگران شما، از
بهترینها باشند و ثروتمندان، کریمان و درمیان شما نظام شورایى برقرار باشد، پس
بدانید که روى زمین براىشما از زیر زمین بهتر است(کنایه از اینکه زندگى مردم
راحتتراست
7- «لولا حضور الحاضر... لالقیتحبلها على غاربها» ;
اگرخواست اکثریت مردم نبود.» هرگز حکومت را قبول نمىکردم.
8- «و لعمرى لئن کانت الامامه لاتنعقد حتى تحضرها
عامهالناس» ; سوگند به جانم که امامت منعقد نمىشود تا اینکه همهمردم مشارکت و
حضور یایند.
9- «ان الامر بالمعروف و النهى عن المنکر سبیل
الانبیاء ومنهاج الصلحاء فریضیه عظیمه بها تقام الفرائض... و یستقیمالامر.» ; امر
به معروف و نهى از منکر، راه انبیا و روش صالحاناست، فریضه بزرگى است که سایر
فرایض و واجبات به وسیله آن برپا مىشود... و پایه حکومت را استوار مىسازد.
10- «لاتستبد برایک، فمن استبد برایه هلک» ;
استبدادراى نداشته باشد. هر کس خودرایى داشته باشد، هلاک مىشود.
11- ... ولیکن احب الامور الیک... اجمعها لرضى الرعیه،
فانسخط العامه یججف یرضى الخاصه، و ان سخط الخاصه یغتفر مع رضىالعامه» ; اى
مالک حتما بهترین امر نزد تو باید... جامعترینآن در جلب رضایت توده مردم باشد. زیرا
که خشم عامهمردم(اکثریت)خشنودى خواص(اقلیت)را پایمال مىکند، ولى خشم خواصدر
برابر خشنودى و رضایت عامه، نباید مورد توجه قرار گیرد.
ج)مبانى عقلى
تا کنون شواهد و مویداتى از لسان شریعت در مورد حق راى
و حقتعیین سرنوشتسیاسى اقامه نمودهایم; ولى اکنون سوال این است کهآیا عقل در
حوزه مباحات عمومى و منطقه الفراغ حق تصرف دارد؟
آیا عقل، حق تعیین سرنوشتسیاسى را براى شهروندان به
رسمیتمىشناسد؟ آیا مىتوان براى حقوق سیاسى از جمله «حق راى» ،مبناى فطرى و
طبیعى قائل شد؟
حقیقت این است که آشنایى با حوزه عمومى و سیاست، کافى
است تاعقل تعیین مقدارت و شونات سیاسى هر جامعه را براى افراد همانجامعه، تایید
کند. این حکم عقلى دقیقا همپاى حکم عقل در بهرسمیتشناختن حق مالکیت است. به
عبارت دیگر، شیوه حکومت در طولتاریخ گذاشته به دو طریق صورت مىگرفته است: طریق
اول; غلبه واستیلاى حاکمان، بدون رضایت مردم، طریق دوم، با اراده و اختیارو رضایت
مردم. طریق اول هم به لحاظ عقل و هم به لحاظ عقلایىمردود شمرده مىشود; یعنى عقلا
و اندیشمندان سیاسى تصرفات درحوزه عمومى را، بدون رضایت افراد آن جامعه، قبیح و از
مصادیقظلم مىدانند. بنابر این، در احکام عقلى، حکم دائر مدار «حسن وقبح» و
«مصالح و مفاسد» است. فقط کافى است که عقل و یا عقلابا مقدماتى به قبیح بودن عملى،
یقیین پیدا کنند; در آن صورت،حکم عقل صادر خواهد شد. البته شریعت نیز «بناى عقلا»
و حکمعقل سلیم را امضا مىکند; کما اینکه اسلام در موارد بیع ومالکیت، حکم جدیدى
را تاسیس نکرده است.
بنابراین، در خصوص اداره جامعه و حق راى و دخالت مردم
درسرنوشتسیاسى خود، از نظر عقل، مساله محصور و دائر مدارنفى واثبات(رضایت و عدم
رضایت مردم) مىشود و چون طریق عدم رضایتمردم از نظر عقل، قبیح و باطل است، طریق
دوم (اختیار، اراده ورضایت مردم)عقلا اثبات مىشود در هر صورت، اگر چه حقوق
سیاسىمردم یکى از دستاوردهاى نوین بشرى محسوب مىشود; ولى ریشه درتاریخ عقل بشرى
دارد. به عنوان مثال حق آزادى و آزادى خواهى درطول تاریخ هدف و آرزوى بشر بوده
است. انسانها همواره کوشیدهاندتا در برابر قدرت سیاسى از حریم جان، مال و اندیشه
خود محافظتکنند. در دوران متاخرتر نیز، ایده محدود و مشروط نمودن قدرتسیاسى، در
واقع براى حفظ و مصونیت همین حقوق سیاسى مطرح شدهاست.
مرحوم استاد مطهرى درباره منشا و مبناى حق، عبارات
دقیقىدارد. وى طبیعت و فطرت را مبناى حقوق انسان مىداند. از نظرمرحوم مطهرى، حق
همچون عدالت، مقولهاى ما قبل دینى وبرآمده ازفطرت انسانى است که ملاک گزینش دین
نیز قرار مىگیرد. وى مىگوید:
«اسلام به حقوق فطرى و عدالت تکوینى قائل است در مورد
حقوقمىتوان گفت لزومى ندارد که به چیزى و یا بر کسى باشد. هر چیزىکه براى چیزى
به وجود آمده باشد، منشا حق است. همان طورى کهموجودات زمین براى انسان آفریده شده
و مولد حق است مغز هم براىبیان آفریده شده [است] . پس مىتوان گفت; حق آزادى بیان
و آزادىعقیده که نقطه مقابل ممنوع الحقوق بودن است، حق خاصى نیست;یعنى اینکه
انسان منعى از حقوق خود نداشته باشد، حق علیحدهخاصى نیست. آنچه حق است، خود بیان
است، نه آزادى استفاده ازاین حق... علت اینکه در فقه اسلام، در میان حقوق، نامى از
حقآزادى نیست، این نسبت که در اسلام به حق آزادى معتقد نیست; بلکهآزادى را فوق
حق مىدانند.
البته استاد مطهرى علاوه بر اثبات حق فطرى و طبیعى
براى فرد،براى جامعه نیز چنین حقى قائل است; یعنى براى نهادهاى اجتماعىو سیاسى;
نظیر احزاب نیز مبناى فطرى و عقلى قائل است وىمىگوید:
«بنابر این حقوق فطرى که ما مىگوییم براى خود جامعه و
نسلآینده هم حقى قائل هستیم، در عین اینکه براى فرد هم حق طبیعىقائلیم، براى
جامعه شخصیتحقیقى و حقوقى قائلیم.
بنابر این، اگر جامعه سیاسى در هر نقطهاى از زمین
محقق شد،شهروندان آن، به طور فطرى صاحب حق سیاسى هستند. و این حق،بالذات(قبل از
شریعت)و خدادادى است; یعنى اراده و مشیت تکوینىخداوند بر این قرار گرفته است که
بشر صاحب اراده، اختیار و حقانتخاب باشد. با این بیان، «حق راى» ذاتا از مقوله
تکوینیاتاست و شارع مقدس نیز در مرحله تشریع، ضمن قبول و امضاى «نفسحقوق سیاسى»
، تنها چارچوب و حدود آن را تعیین کرده است.
نتیجهگیرى:
اسلام با پذیرش حق راى و دخالتبشر در سرنوشت و مقدرات
سیاسىخود، الگوى جدیدى از یک نظم سیاسى را ارائه مىدهد; الگویى کهعلىرغم تصور
خیلىها مبتنى برعقل فطرى و آراى مردم است. اما اینعقل مردم به گونهاى نیست که
در تعارض با شرع باشد. شاید بتوانگفت; موارد تعارض، به نسبت توافق، به اندازهاى
است که جاىنگرانى نمىباشد; چرا که شریعت چیزى جز احکام و مقررات مطابق بافطرت
بشرى نیست.
بنابراین، حاکمیتسیاسى و مشروعیتسیاسى در اسلام اگر
چه دربادى امر، دو مفهومى(شریعتیا دینى و حقانیتیا عرفى)است; اماباید توجه داشت
که حقانیتیا عرفیات با توجه به مبانى وآموزههاى شریعت، در متن دین قرار دارد و
این دو از هم جدا ومنفک نیستند. در نتیجه، تعارضى بین خواست و اراده مردم با
مشیتخداوند نیست; بلکه عمدتا این ذهن ما است که به واسطه عدم شناختموضوعات سیاسى
و احکام اسلامى، دچار پارادوکس مىشود.
با این بیان، موضوع «حق راى» اولا و بالذات از
مقولهفرادینى است. و شریعت ثانیا و بالعرض مفسر و تبیین کننده آناست. بنابر این،
حکم دین در اینباره تاسیسى نیست; بلکه امضاىسیره عقلا و حکم عقل در زمینه شیوه
حکومت دارى است همان طور کهشارع مقدس شیوه عقلا در مورد خرید و فروش را استمرار
بخشیده،شیوه حکومتانتخابیه را نیز به وسیله اصول نقلىذکر شده امضانموده است.