hc8meifmdc|2010A6132836|BarbersWebSite|tblnews|Text_News|0xfdff7917000000009f02000001000200
نظام سیاسى و دولت در اسلام (1)
(سیماى عمومى نظام سیاسى و دولت در اسلام)
دکتر داود فیرحى×
مقدمه
دولت در جامعه اسلامى، همانند دیگر جوامع بشرى، نه
تنها بیانگر وجود مجموعهاى از نهادهاست، بلکه حاکى از وجود نگرشها و شیوههاى
خاصى از اعمال و رفتار است که منحصرا مدنیت اسلامى خوانده شده و در واقع جزئى از
تمدن اسلامى محسوب مىشود; به عبارت دیگر، دولت در فرهنگ اسلامى، نه امرى تصادفى و
اتفاقى است و نه سازمانى انفعالى و بىطرف که بتوان نادیده گرفت، دولت اسلامى
داراى برخى مختصات هندسى و ویژگىهاى منحصر به فرد است که هر چند به تدریج در طى
زمان شکل گرفتهاند، اما فهم کامل شکل و ساخت دولت عمدتا نیازمند درک نظریههاى
کلامى و فقهىاى است که در آن این مختصات هندسى و خصوصیات مندرج هستند.
گاهى نظریهپردازى درباره دولت معطوف به امر پسینى
است، به این معنا که در پىفهم ساختارهاى موجود دولت اسلامى پس از پیدایش آنها بر
مىآید; (1) اما در بیشتر موارد، خود نظریهها هستند که شرایط امکان و
موجبات پیدایش نهادهاى خاصى را در دولت اسلامى فراهم ساختهاند. بدین لحاظ که
نظریههاى دولت، غالبا، هم شکل دولت و هم نگرش ما درباره شیوه عمل آن را تعیین
مىکنند.
به نظر مىرسد که فهم نظریههاى اساسى دولت در اندیشه
اسلامى، باید بخشى از هرگونه آموزش سیاسى ما را تشکیل دهد. به رغم این ضرورت،
بررسى مفهوم دولت در اندیشههاى اسلامى، یکى از مشکلترین مفاهیم است. شاید بتوان
مشکلات تحقیق در نظریهها و مفهوم دولت در اسلام را در سه محور مشخص متمرکز کرد:
مشکل نخست، ناشى از طبیعت نسبتى است که بین دو مفهوم
دین و دولت در اسلام تعریف مىشود. در مقابل راى غالب مسلمانان که اسلام را
مجموعهاى از دین و دولت مىدانند، برخى اندیشمندان مسلمان و بسیارى از شرق
شناسان، وجود هر گونه نظریه دولت در اسلام را انکار مىکنند; از این رو، نخستین
پرسشى که هر پژوهشگر نظام سیاسى با آن مواجه مىشود این است که آیا در اسلام
نظریهاى درباره نظام سیاسى و طرح و تصورى از دولت وجود دارد؟ دستهاى پاسخ منفى و
گروه بزرگى جواب مثبت دادهاند. تحلیل دسته اول متوجه این نتیجه اساسى است که
اسلام صرفا دین و جهاد در راه دین است و دولت دستگاهى عقلایى و تاریخى براى تحقق
مقاصد شریعت مىباشد. در مقابل، تحلیل دوم ناظر به این نکته است که اسلام آمیزهاى
از دین و دولت است و جهاد ابزارى براى تحقق مقاصد این شریعت مىباشد. (2)
در درون هر یک از این دو طیف، دیدگاهها و نظریههاى
مختلفى شکل گرفته است; براى مثال در میان کسانى که وجود نظریهاى سیاسى و تصورى از
دولت را در دین اسلام انکار مىکنند، نظریهاى طرح شده که ناظر به ماهیت مستقل
«دولت عرب» و زایش و ظهور آن در لحظهاى خاص از تاریخ فتوحات اعراب در دوره
اسلامى است. اینان عقیده دارند که جوانههاى دولت عربى - اسلامى در خلافت ابوبکر
شکل گرفت، در دوره خلیفه دوم گسترش یافت، در روزگار خلیفه سوم ابعاد اجتماعى -
قومى پیدا کرد و در عهد على ابن ابىطالب علیه السلام تبلور سیاسى یافت و به ویژه
با «فتنه اکبر» و مواجهه با معاویه در مسیرى قرار گرفت که شکل و ساختار نهایى خود
را در قالب خلافتهاى موروثى بنى امیه و بنىعباس به دست آورد. (3) همچنین
در درون منکران دولت در نصوص اسلامى، نظریه دیگرى وجود دارد که ضمن مخالفتبا راى
پیش گفته، ظهور تفکر دولت را به روزگار عبدالملک مروان ارجاع مىدهد. این نظریه در
نفى «دولت اسلامى» با تئورى پیشین همسوست; اما برخلاف رهیافت مذکور، حتى ماهیت
مستقل براى «دولت عرب» در دوره اسلامى را نیز انکار کرده و تاکید مىکند که
اندیشه و ساختار دولت در دوره اسلامى، و به طور خلاصه «خلافت اسلامى» ، تدریجا و
با الهام از الگوهاى تاریخى روم، ایران و یونان تبلور یافته است. (4)
اما طیف اندیشهاى که بر وجود نظریهاى سیاسى در اسلام
تاکید دارد و اسلام را دینى توام با دولت مىداند، ریشه دولت اسلامى را در وحى
اسلامى مىداند که به لحاظ تاریخى در مدینة الرسول صلى الله علیه و آله و به دست
پیامبر اسلام تاسیس شد و ساختار و شکل ایده آل و اولیه خود را نشان داد. متفکران
این طیف نظرى، در تایید دیدگاه خود به دلایل کلامى، فقهى و تجربى استناد مىکنند
که وجود دولت در اندیشه اسلامى را، قطع نظر از تحولات ناشى از فتوحات جهادى و بعد
از آن، تقویت مىکنند. (5)
پیروان این طیف فکرى نیز در درون خود نظریههاى
گوناگونى تولید کردهاند، و تفسیرهاى خاصى از نصوص دینى و تاریخ تحول دولت در تمدن
اسلامى عرضه نمودهاند; به گونهاى که همین تنوع و تکثر نظریهها درباره نظام
سیاسى و دولت در اسلام، محققان را با دو مساله یا مشکل دیگر، علاوه بر یگانگى یا
جدایى دین و دولت (مشکل نخست)، مواجه مىکند.
مشکل دوم، طبیعت اصول و مبانى اعتقادى نزد گرایشهاى
مختلف فکرى - مذهبى در اسلام.
مشکل سوم، کیفیت استناد به نصوص دینى و خصوصیات مصادر
و منابعى که در تایید نظریههاى مختلف سیاسى به آنها ارجاع مىشود.
بدین ترتیب، آنچه مجموع فصول این نوشته را جمع بندى
کرده و رابطه معنا دارى بین آنها ایجاد مىکند، مساله استناد و تفسیر نصوص اسلامى
در نظریههاى مختلف نظام سیاسى و دولت در اسلام است و چون نظریههاى دولت در
اسلام، از حیث زمینهها و گرایشهاى اعتقادى، بسیار متفاوتند، به طور طبیعى
مقیاسهاى متفاوتى نیز، براى صحت و درستى استناد نظریهها به نصوص دینى مطرح شده
است.
با توجه به اشارات فوق، هدف اساسى نوشته حاضر، بررسى
چارچوب منطقى و نظام مفهومى هر یک از نظریههاى نظام سیاسى در اسلام از یک سو، و
شیوه استناد این نظریهها به ادلهاى از قرآن و سنت، و نیز اجماع و عقل، از سوى
دیگر است. در این راستا دو گونه کلان از نظریههاى نظام سیاسى شیعه و اهل سنت طرح
شده است.
براى بحث و مطالعه در این خصوص، هر یک از این دو گونه
نظریات را به دو دوران قدیم و جدید تقسیم کردیم و ضمن توضیح ویژگىهاى عمومى
مهمترین نظریههاى چهارگانه در تفکر اسلامى، تلاش کردیم تا مناسبات درونى این
نظریهها، تاثیر و تاثر آنها از یکدیگر در درون تفکر اسلامى، و نیز تجدد غربى را
در سیماى عمومى نظریههاى نظامى سیاسى در اسلام ارزیابى کنیم.
مفاهیم و مدل پژوهش براى تبیین گزارش از نظریههاى
نظام سیاسى و دولت در اسلام، لازم است که سه مفهوم «دولت» ، «نظام سیاسى» و
«نظریهها» را توضیخ دهیم. امروزه بسیارى از نظریه پردازان استدلال مىکنند که
مفاهیمى چون نظام سیاسى و دولت ذاتا مناقشه برانگیز است; (6) از این رو
هر نوشته تحقیقى ناگزیر است که براى پرهیز از ابهام و مناقشات احتمالى، به توضیح
مفاهیم و اصطلاحات به کار برده بپردازد.
الف) مفهوم دولت
مفهوم اصطلاح دولت در علوم سیاسى، معمولا به دو مفهوم
متمایز، ولى مرتبط با هم، اطلاق مىشود: گاهى به مجموعه خاصى از «افراد و حاکمان»
گفته مىشود. در این معنا، دولت مترادف با حکام و کسانى است که قانون را وضع،
اعلام و اجرا مىکنند; گاهى نیز دولتبه مجموعه خاصى از «نهادهاى برتر» اطلاق
مىشود. در تعریفى که از دولت مد نظر است، هر دو مفهوم فوق لحاظ مىشود; دولت
مجموعهاى از افراد و نهادهاست که قوانین فائقه در یک جامعه را وضع، و باپشتوانه
قدرت برترى که در اختیار دارند، اجرا مىکنند. (7)
از آن رو که دولتها بر بنیاد فرهنگها بنا مىشوند،
جوامع اسلامى نیز دولتیا دولتهایى متناسب با نیازها و الزامات فرهنگ خود
ساختهاند و مىسازند. با این حال، دولتها به رغم تفاوتهایى که بایکدیگر دارند،
ویژگىها و مشترکات خاصى هم دارند که آنها را از دیگر سازمانهاى اجتماعى متمایز
مىکند. در این جا به برخى از مختصات عام و مشترک دولتها اشاره مىکنیم:
1- اقتدار عام و فراگیر
یکى از مهمترین خصایص دولت، قدرت عام و مستدام آن است
که بالاتر از حاکمان و فرمانبرداران قرار دارد. چنین قدرت و تفوقى «حقوقى» است،
یعنى مبتنى برقواعدى است که تا اندازهاى مورد شناسایى عامه جمعیتیک جامعه هستند
و صرف هوا و هوس شخص حاکم یا حاکمان نیستند. بدین سان قدرت انحصارى دولتبراى
تعیین حقوق و وظایف مردمان جامعه هم خصلت عملى (دوفاکتو) و هم خصلت قانونى و رسمى
(دو ژور) دارد. این که این خصایص از کجا زاده و تولید مىشوند، سؤالى است که
نظریههاى دولت در اسلام در سطور آینده، به توضیح و تبیین آن مىپردازند.
2- مقررات آمرانه
ویژگى نخست، همچنین نشان مىدهد که قوانین و مقررات
دولتها آمرانه و حاکم بر دیگر مقررات و قوانین در هر جامعهاى است. دولت در
اندیشه اسلامى نه تنها مفسر شریعت و قانون است، بلکه از یک لحاظ منبع و واضع قانون
آمرانه و لازم الاجرا هم مىباشد; بنابراین اگر بین قوانین و تصمیمات دولتى و
مقررات سازمانهاى خصوصى، یا حتى احکام فردى و جمعى موجود در شریعت اسلام، تعارضى
پیش آید، نوعا توافقى همگانى وجود دارد که قانون دولتباید برتر شناخته شود:
حکومت... یکى از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام
احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج است. حاکم مىتواند مسجد یا منزلى را که در مسیر
خیابان استخراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند. حاکم مىتواند مساجدى را در
صورت لزوم تعطیل کند... حکومت مىتواند قراردادهایى را که خود با مردم بسته است،
در موقعى که آن قرار داد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد یک جانبه لغو کند و
مىتواند هر امرى را چه عبادى و یا غیرعبادى که جریان آن مخالف مصالح اسلام است،
از آن، مادامى که چنین است، جلوگیرى کند. (8)
3- حاکمیت، انحصار مشروع قدرت
بدیهى است که تمام افراد یک جامعه پیوسته به همه
مقررات دولتى گردن نمىنهند و دولتها نیز ناگزیر با کسانى سروکار دارند که از
مقررات آن سرپیچى مىکنند; البته دولت تنها سازمانى نیست که مجازات زندان و اعدام
را به کار مىبرد، بلکه دزدان و راهزنان نیز گاهى چنین مىکنند، اما تفاوت دولتبا
آنها در این است که اقدام او «مشروع» است. مقصود از مشروعیت و حاکمیت در اینجا
دو چیز است: نخست این که دولت در درون قلمرو خود رقیبى ندارد و بر همه گروهها
مسلط است; دوم، از نظر خارجى دولتهاى دیگر آن را به عنوان دولتى مجزا و مستقل
شناسایى مىکنند. (9) نظریههاى نظام سیاسى و دولت در اسلام، منبع یا
منابع این مشروعیت و حاکمیت را توضیح مىدهند.
4- استمرار دولت و عضویت غیر ارادى افراد
برخلاف دیگر سازمانهاى اجتماعى که عضویت در آنها
ارادى است، عضویت در یک دولتبیشتر غیرارادى است. اغلب انسانها بىهیچ گزینشى
عمدى یا عملى آگاهانه، از همان ابتداى تولد شهروند یک دولت و فرمان بردار قواعد آن
مىشوند. هر چند قبول تابعیتیا ترک تابعیتیک دولت - با رعایت تشریفاتى -
امکانپذیر است، لیکن عضویت اولیه در یک دولت غیرارادى است و معمولا انسانها در
درون دولت و با توجه به شرایط از پیش تعیین شده دولت، به دنیا مىآیند، در درون
همان دولت زندگى مىکنند و پس از مرگ نیز در گورستانى که غالبا داراى پروانه دولتى
است و با رعایت قوانین دولت، به خاک سپرده مىشوند. بدین سان، بسیارى از نظریه
پردازان، شخصیتخاصى براى دولت قائل هستند و چنین مىاندیشند که مىتوان از ساختار
و کارکردهاى ویژه آن در جامعه و نصوص اسلامى سخن گفت، که تفصیل آنها در بخشهاى
بعدى تحقیق خواهد آمد. (10)
ب) نظریههاى دولت
مباحث گذشته، قدرت بلامنازع و حاکمیت فائقه و دایمى
دولت در جوامع بشرى و از جمله دنیاى اسلام را نشان مىدهد; اما همین خصلت دولت،
بلافاصله هر ناظر نقاد و جستوجوگر را با انبوهى از پرسشهاى بنیادى که با حیات و
هویت او پیوند دارد مواجه مىکند: چرا باید دولت را اطاعت کرد؟ اصولا خاستگاه و
ضرورت دولت چیست؟ قدرت دولت را چه کسانى و به چه دلیل در دست دارند؟ مرزهاى قدرت دولت
تا کجاست؟ چگونه مىتوان قدرت دولت را مهار و نظارت کرد؟ دولتبا چه سازوکارهایى
اعمال قدرت مىکند؟ و سرانجام غایت قدرت و هدف دولت چیست؟ قدرت چگونه توزیع مىشود
و چگونه جابهجا مىگردد؟ (11)
این پرسشها البته برانگیزنده هستند و ذهن هر انسانى
را که به موضوعى چون دولت توجه دارد به شدت به چالش مىکشند و به تفکر وا
مىدارند. نظریههاى سیاسى محصولات نظام وار ذهن بشر هستند که با جستوجو و تبیین
دلایلى براى مشروعیت قدرت دولت، توجیهى از حاکمیت و اطاعتشهروندان را ارائه
مىدهند.
نظریهها با اعطاى مشروعیتبه قدرت و حاکمیت، زور و
اجبار نهفته در دولت را انسانى و تلطیف مىکنند. نظریههاى دولت در اسلام
چارچوبهاى مرجعى هستند که به کمک آنها مىتوانیم پدیدههاى سیاسى را ارزش گذارى
کرده و احکام متناسب آن را از تعالیم اسلامى استنباط کنیم.
نظریهها در صدد توصیف و دسته بندى نظامهاى سیاسى
هستند که مردم از طریق آنها هدفهاى خویش را دنبال مىکنند و توضیح مىدهند که
ساختار و کارکرد دولتها ازیک طرف و رفتار افراد و گروهها از سوى دیگر، چگونه در
نظامهاى گوناگون متفاوت است.
به طور خلاصه، هر یک از نظریههاى دولت در اسلام،
مجموعه منظمى از مفاهیم مرتبط با یکدیگر هستند که هدف آنها تعریف، توصیف و توضیح
واقعیت دولت است. هر یک از آنها طرحى فکرى هستند که جان دولت را در جهان اسلام
معنا مىکنند و احتمالا نیز طریقى براى عمل تجویز مىکنند. هر چند همه این
نظریهها، از دیدگاه رقیبان و مخالفان قابل انتقادند، اما ملاک اعتبار آنها، نه
کفایت و کاربرد تجربى، بلکه در شیوه استنادشان به نصوص دینى نهفته است; از این رو،
نظریههاى دولت در اسلام بىآنکه در بند تجربه یا تطبیق با واقعیت اجتماعى باشند،
متضمن عنصرى از تجویز هستند، به طرح آرمانهایى براى نیل به کمال مىپردازند و با
نقد وضع موجود واقعیتهاى اجتماعى را دگرگون مىسازند. بدین سان، نظریههاى دولت
در اسلام، نه تنها ماهیت دولت در جهان اسلام را توضیح مىدهند، بلکه بیشتر از آن،
واقعیت دولت و نظم سیاسى ما را مىسازند. این نظریهها جزئى از خود آگاهى ما و عقلانیتسیاسى
ما هستند که همواره با آنها زندگى مىکنیم و بدان وسیله رفتارها و نهادهاى سیاسى
خود را مىسازیم یا دگرگون مىکنیم. مىتوان گفت که ماهیت و ساختار دولت در هر
جامعهاى تا حد بسیارى، مساوى با نظریههاى دولت در آن جامعه است.
ج) نظام سیاسى، مدل تحلیل
چنان که گذشت، دولتها و نظریههاى دولتحتى در اندیشه
و جهان اسلام، بسیار متنوع است. در این شرایط، اگر در جست و جوى درک بهتر از
ساختار و کارکرد نظریههاى دولت در اسلام هستیم، بررسى مقایسهاى آنها نه تنها
ارزشمند است، بلکه ناگزیر مىنماید. هیچ نوع داورى درباره ویژگىهاى یک نظریه
درباره دولت، یا حتى بخش خاصى از دولت، مثل نهاد رهبرى کننده در آن، بدون مقایسه و
سنجش با دیگر نظریههاى دولتیا نهاد و شخص رهبرى کننده، در شرایط یکسان و متفاوت،
به فهم بنیادى نظریهها کمک نمىکند.
بنابراین «تحلیل مقایسهاى»×× در واقع، پایه مطالعه و
استدلال درباره نظریههاى دولت در اسلام است. این روش، در مطالعه هر نظریه خاص، یا
نهادى خاص در درون یک نظریه، ما را به اطلاعات ارزشمندى درباره ویژگى، شکل و دامنه
عملکرد یک نظریه یا نهادى در درون همان نظریه، در مقایسه با نظریهها و نهادهاى مشابه
رهنمون مىشود; به همین دلیل در این نوشته به الگوى تحلیل مقایسهاى تمسک شده است.
این رهیافت، نه تنها در قلمرو بررسىهاى مفهومى امرى منطقى مىنماید، بلکه ارزش
عملى نیز دارد، زیرا هرگاه آگاهى ما درباره مختصات نظریهها بیشتر باشد، بهتر
مىتوان درباره کارآیى یا ناکارآمدى یک نظریه یا بخشهایى از یک نظریه استدلال
کرد.
با این حال، رهیافت تحلیل مقایسهاى بدون ابزار و مدلى
که بتواند بخشهایى از ساختار و کارکرد نظریههاى دولت در اسلام را به طور شفاف و
منظم توضیح داده و نظم درونى حاکم بر آنها را ارزیابى کند، چندان هم کارآیى
تحقیقاتى و عملى ندارد; از این رو، پژوهشگران علاقهمند به مطالعات تطبیقى همواره
مدلهایى را براى تنظیم مطالعات خود بر مىگزینند که مدل تحلیل سیستمى یا نظام
سیاسى یکى از مهمترین و رایجترین آنهاست.
تعریفى از سیستم سیاسى که در این نوشته لحاظ شده است،
نظام سیاسى اسلام را مجموعه به هم پیوستهاى از فعالیتهاى سیاسى تلقى مىکند که
توسط شمار بزرگى از کارگزاران و با هدف خاصى تعهد شده و انجام مىگیرد. این سیستم
از عناصرى همبسته تشکیل شده است که هر کدام به تنهایى بخشى از نظام سیاسى اسلام را
تشکیل داده و نهادها و گروههاى معینى را شامل مىشوند. این ویژگى سیستم سیاسى را
عناصر ساختارى یا به طور کلى «ساختار» نظام سیاسى اسلام مىنامند. در مقابل، نوع
روابط تعریف شده بین ساختارهاى موجود در درون نظام سیاسى اسلام را، کارکردهاى همان
ساختارها و یا به طور خلاصه «کارویژه» نظام سیاسى اسلام مىنامند.
روشن است که نظریههاى مختلف نظام سیاسى در اسلام،
ساختار و کارویژههاى متفاوتى را براى دولت اسلامى تعریف مىکنند. در این پژوهش
کوشش مىکنیم این تفاوتها را با تکیه بر مدل نظام سیاسى، ارزیابى و برجسته کنیم،
زیرا اگر ساختارها در هر نظریه سیاسى، عناصر اصلى تحلیل هستند، ماهیت رابطه بین
این ساختارها نیز به منظور ایضاح تفصیلى و جزئیات نظام سیاسى ملحوظ در نظریه،
مىباید کشف شوند. بدینسان، تفاوتهاى موجود در نظریهها در خصوص آرایش ساختارها
و کارویژههاى دولتها بیشتر ظاهر مىشوند. (12)
در خصوص ساختارهاى نظام سیاسى اسلام، بر چهار نکته مهم
تاکید مىکنیم: 1) عناصر دولت; 2) مرزهاى دولت; 3) شبکه روابط دولت; 4) مخازن یا
منابع قدرت دولت. درباره کارکرد نظام سیاسى نیز موارد چهارگانه زیر اهمیتبیشترى
دارند: 1) جریان ارتباطات دولت; 2) مرکز تصمیمگیرى یا رهبرى دولت; 3) باز خوردهاى
مؤثر در دولت; 4) دامنه قدرت دولت.
مجموع آنچه که یک نظریه نظام سیاسى در اسلام لازم است
که در قلمرو بررسى خود لحاظ کند، در نمودار زیر نشان داده شده است:
(؟)
دامنه قدرت
مرزهاى قدرت وجوب و وجود دولت در اسلام جریان قدرت
شبکه قدرت مجارى عمده بازخوردها نمودار فوق الگوى حاکم بر فصلهاى آینده این مقاله
را، در بررسى و مقایسه نظریههاى دولت در اسلام نشان مىدهد. همه نظریههاى نظام
سیاسى، در اسلام قبل از هر چیز، دلیل یا ادله توجیه کنندهاى براى وجوب و وجود
دولت در اسلام ارائه مىدهند. این دلایل معمولا بر قرآن، سنت، عقل و یا ضرورتهاى
عقلایى استوار هستند که مخازن دولت اسلامى و مورد نظر یک نظریه پرداز مسلمان را
تشکیل مىدهند.
نظریهها پس از تمهید ادله لازم، به طور آشکار و یا
ضمنى به شمارش و معرفى عناصر قدرت در دولت اسلامى مىپردازند، یعنى مجموعهاى از
نهادها و گروههایى که آجرهاى ساختمان دولت در یک نظریه را تشکیل مىدهند; سپس به
تعریف و تحدید مرزهاى دولت مىپردازند; منظور از «مرزها» در اینجا، همان مفهوم
متعارف مرز از حیث تاریخ و جغرافیا یا زمان و مکان است. مرزها ممکن است در هر دولتى،
گسترده یا محدود باشد، اما به هر حال اصطلاحى است که یک دولت و نظام سیاسى را از
«محیط» و پیرامون جدا و متمایز مىکند. نظریهها پس از مرز بندى دولت، به طراحى و
تعریف شبکه خاصى از قدرت در درون مرزهاى خود اقدام مىکنند، یعنى با چینش عناصر
قدرت، و ایجاد نوعى تقدم و تاخر بین گروهها و نهادها، نظم و آرایش ویژهاى را به
عناصر قدرت تحمیل مىکنند; هر نهاد و گروهى را در جایگاه معینى که نظریه نشان
مىدهد بر مىنشانند.
نظریهها همچنین به تحلیل درباره مرکز رهبرى کننده و
آنگاه به بحث درباره دامنه قدرت دولت و رهبران مىپردازند و توضیح مىدهند که آیا
دامنه قدرت دولت محدود به حوزه عمومى استیا قلمروهایى از زندگى خصوصى افراد را
نیز در مىنوردد؟ پاسخ به این پرسش یکى از محورهاى اصلى در هر نظریه سیاسى است،
زیرا با تکیه بر پاسخ برآمده از همین پرسش است که یک نظریه یا نظریه پرداز
مىتواند تبیینى دقیق و محکم از شیوه، مکانیسم و جهت جریان قدرت در درون دولت
ارائه کند و بدین ترتیب، الگوى نهایى دولت مطلوب خود را که ممکن استبه درجاتى
متمایل به اقتدارگرایى یا مردم سالارى باشد، تعیین و عرضه کند.
سرانجام، نظریههاى دولت، همواره مسیرها و مجارى خاصى
را براى باز خوردهاى××× اجتنابناپذیر تمهید مىکنند. حلقههاى باز خورد، حاکمان
را از موقعیتخروجىها و نتایج تصمیمات دولت مطلع مىکند و امکان آن را فراهم
مىآورد که تصمیمات با شناختبیشتر انجام شده و در مواقع لزوم تجدید نظر شود.
(13) باز خوردها حتى ممکن است که موجب دگرگونى اساسىترى در نظریه دولت و
استنباط نظریه پرداز شده و زمینه زایش نظریههاى جدیدترى درباره دولت اسلامى را
تدارک کنند.
به هر حال، چنین مىنماید که الگوى تحلیل سیستمى نه
تنها ظرفیت زیادى براى تحلیل مقایسهاى نظریههاى دولت در اسلام دارد، بلکه قادر
است که این نظریهها را بیش از آنچه که خود به ما گفته و مىگویند به سخن در آورده
و ظرافتهاى مکنون آنها را عیان کند.
سیماى عمومى دولت در اسلام
دولت اسلامى، دولتى دینى است که ارزشها و اصول خود را
از دین اسلام مىگیرد; لیکن دینى بودن دولت اسلامى، هرگز به معناى ایدئولوژیک بودن
آن نیست، زیرا هر چند که دولتهاى دینى نیز همانند دولتهاى غیردینى، ممکن است در
شرایط زمانى و مکانى ویژهاى گرایشهاى ایدئولوژیک نشان دهند، اما اصولا مقوله دین
بسیار گستردهتر و فربهتر از ایدئولوژىهاست. براى توضیح این تمایز و تفکیک نسبتا
روشن بین دولت دینى و دولت ایدئولوژیک، توجه به تقسیم ذیل مفید به نظر مىرسد.
بعضى از محققان، انواع دولتها و تبعا نظریههاى دولت را به اعتبار عقیده به سه
نوع کلان تقسیم کردهاند: (14) الف) دولت دینى; ب) ولتسکولار; ج) دولت
ایدئولوژیک.
الف) دولت دینى
چنانکه گذشت، دولت اسلامى دولتى دینى است و معیار
دینى بودن یک دولت نیز استناد به دین و پذیرش مرجعیت دین در زندگى سیاسى است.
«دولت دینى» به خودى خود گویاى آن نیست که اسلام، مسلمانان و یا عالمان اسلام چه
نقشى در دولت دارند. همین ابهام موجب شده است که تفاسیر و تحلیلهاى متفاوتى از
دولت اسلامى ارائه شود که هر یک از آنها، در واقع، نظریهاى درباره نظام سیاسى در
اسلام هستند. در اینجا به برخى از این برداشتها اشاره مىکنیم:
1- دولت اسلامى، یعنى دولت در جوامع اسلامى:
این تعریف، بدون آنکه هر گونه پرسشى درباره نسبت دین
و دولت در اندیشه اسلامى طرح کند، «دولت اسلامى» را دولتى معرفى مىکند که در
جغرافیاى زندگى مسلمانان تشکیل شده است. این برداشت که ملهم از مطالعات مربوط به
جغرافیاى انسانى - سیاسى است، یکى از رایجترین تعریفها از دولت اسلامى است و امروزه
پایه بسیارى از تشکلها و نهادهاى بین المللى، از جمله سازمان کنفرانس اسلامى،
اتحادیه بین المجالس کشورهاى اسلامى و بانک بین المللى اسلامى است.
2- دولت اسلامى، دولتى است که حافظ و مجرى شریعت و
آموزههاى اسلامى در جامعه است. این تعریف نیز همانند تعریف نخست، بدون آنکه
داورى خاصى درباره ماهیت قدرت و ساختار درونى دولت اسلامى داشته باشد، به دولت
نگاهى ابزارى دارد. تفاوت این تلقى با برداشت نخست در این است که به صرف وجود یک
دولت در جامعه اسلامى، چنین دولتى را مصداق «دولت اسلامى» نمىداند، بلکه با توجه
به شرط اجرا یا عدم اجراى شریعت توسط دولتها، آنها را به دولتهاى اسلامى و غیر
اسلامى یا مشروع و نامشروع تقسیم و داورى مىکند.
در این اندیشه، دولت اسلامى «بدون آن که ریشه در وحى
اسلامى داشته باشد» ، پدیدهاى تاریخى است که در نتیجه تلاقى نیروها و مواجهه
مسلمانان با دیگر ملتها، در درون جامعه اسلامى زاده و ظاهر شده است; اسلام
هیچگاه نه به دولت اندیشیده و نه تشکیل دولت از مشاغل و دغدغههاى اصلى آن بوده
است; لیکن ظهور دولت، بىتردید، از نتایج جانبى و گریزناپذیر آن بوده است.
(15)
3- دولت اسلامى، دولتى است که فرمانروایان آن، شرایط و
اختیارات خاصى دارند که در نصوص دینى ارائه شده است. شرط قرشى بودن خلیفه در
نظریههاى قدیم اهل سنت، و نیز شرطهاى اجتهاد و عدالتحاکم در برخى اندیشههاى
جدید شیعه، از نمونههاى بارز این تفسیر است. نظریههاى قدیم اهل سنت، بامشروط
کردن خلیفه به شرایط خاص، شیوه استقرار حاکم اسلامى را یا کلا به عهده مردم هر
زمانه نهادهاند و یا با تجویز مشروعیت الگوهاى هم عرضى چون الگوى نصب، انتخاب و
غلبه، گزینش نهایى یکى از شیوههاى فوق را امرى تخییرى و به اختیار مردم
گذاشتهاند. (16) همچنین، نظریه ولایت انتخابى فقیهان در اندیشههاى
متاخر شیعه نیز ضمن آن که اجتهاد و فقاهت را شرط اصلى حاکم مىداند، شیوه استقرار
حاکم را امرى عقلایى دانسته و از این حیثبه تجویز شیوه انتخاب به عنوان یکى از
مناسبترین طرق ممکن در شرایط امروز مىپردازد. (17) اینان براین
باورند که دولت اسلامى، دولتى است که ارزشها و حتى شرایط حاکمان را از دین و
روشهاى مملکت دارى را از علم و تجربه اقتباس مىکند.
4- دولت اسلامى، دولتى است که نه تنها ارزشهاى حاکم
بر زندگى سیاسى و نیز شرایط رهبران و فرمانروایان آن از جانب دین تعیین و تعریف
مىشود، بلکه حتى شیوه استقرار حاکم در راس هرم دولت و به طور کلى، ساختار نظام
سیاسى و روشهاى مدیریت امور عمومى جامعه نیز به وسیله دین بیان مىگردد. بر اساس
این تحلیل، تنها دولتى را مىتوان مصداق واقعى «دولت اسلامى یا دولت مشروع» دانست
که علاوه بر شرایط ویژه حاکمان - که در برداشتسوم گذشت - شیوه استقرار رهبران در
مسند قدرت نیز مطابق با الگوى ارائه شده در شریعت و دین باشد. (18) نظریه
نصب در اندیشه شیعه و نیز برخى تفسیرها از خلافت در اهل سنت چنین برداشتى دارند.
اما واقعیت این است که اندیشمندان مسلمان هرگز درباره
ماهیت چنان نظام آرمانى و الگوى ایدهآل دولت اسلامى اتفاق نظر نداشتهاند و همین
اختلافها از یک سو، موجب طرح الگوهاى متفاوتى از دولت ایدهآل اسلامى شده است و
از سوى دیگر، پرسشهاى بسیارى را درباره ملاک اعتبار هر یک از مدلهاى ارائه شده،
اصول، ساختار و کارویژه آنها، و نیز نسبت آن الگوهاى آرمانى با دولتهاى واقعا
موجود در تاریخ و جهان اسلام برانگیخته است. در مباحث آینده کوشش خواهد شد تا
دیدگاههاى مختلف تحت عناوین عام و دو گانه دو نوع از دولت مثالى و نظام سیاسى
ایده آل اسلامى، شیعى و اهل سنت، گردآورى و بررسى شود.
اکنون براى توضیح سیماى عمومى دولت اسلامى، به مقایسه
این نوع دولتیا نظریهها با دوالگوى رقیب، یعنى دولتسکولار و دولت ایدئولوژیک،
مىپردازیم.
ب) دولت دینى و دولتسکولار
چنانکه گذشت، دولت اسلامى دولتى است که در آن، ساخت
عمومى قدرت سیاسى و یا حداقل شرایط حاکمان از طریق معیارهاى ملحوظ در نصوص دینى
تعریف مىشود. این اندیشه دقیقا مخالف دولتسکولار است که در اساس بر جدایى دین و
سیاست استوار بوده و هر گونه مرجعیت دین در زندگى سیاسى را انکار مىکند; البته
اعتقاد به سکولاریسم (علمانیت) در حوزه اندیشه سیاسى، هرگز ملازم با دین ستیزى و
نفى دین نیست، بلکه معیار سکولار بودن پاى بندى به استقلال عقل آدمى در شناخت
پدیدهها و مصالح سیاسى است.
دو نظام اندیشگى فوق، یعنى دولت دینى و دولتسکولار،
آنگاه که به طراحى نظام سیاسى مطلوب خود مىپردازند، شاخصهایى ارائه مىدهند که
در مجموع سیماى عمومى دولت در دو اندیشه را متمایز مىکند. در زیر به مهمترین این
تفاوتها اشاره مىکنیم:
1- در دولت دینى، رئیس دولتبه شخص (مثل پیامبر و
امام) یا به وصف عنوانى (مثل خلیفه یا ولى فقیه در اندیشه شیعه) از جانب خدا و دین
خدا تعیین مىشود، در حالىکه در دولتسکولار یا دولتسیاسى، رئیس دولت توسط مردم
یا بعضى از مردم، یا به وراثت و یا به کودتا و انقلاب استقرار یافته و مشروعیت
مىیابد.
2- دولت دینى مبتنى بر احکام شرعى است که توسط پیامبرى
و به صورت وحى در جامعه تشریع شده است، در حالىکه قوانین دولتسیاسى (سکولار) بر
خرد و عقل بشرى استوار است.
3- اطاعت از حاکمان در دولت دینى، قبل از آنکه فرض
مدنى باشد، واجب شرعى است، در حالى که دولتسکولار چنین نیست و هیچ رابطهاى در
آن، بین اطاعت از حاکم و ایمان و عصیان به خدا و دین خدا وجود ندارد.
4- معارضه با رئیس دولت دینى از مصادیق بغى و محاربه و
نفاق و... بوده و مستلزم یک سرى مجازاتهاى شرعى و نیز عقاب اخروى است; اما در
دولتهاى بشرى هرگونه معارضه و عصیان تنها مستوجب مجازات دنیوى و قوانین عرفى است.
5- قوانین دولت دینى از آن روى که مبتنى بر کتاب و سنت
است، على الاصول جنبه قدسى دارند، بنابراین قوانین و آیین نامههاى دولت دینى نیز
سهمى از قداستیافته و بیش از قوانین بشرى در نفوس مردمان خضوع و تسلیم ایجاد
مىکند.
6- کتاب خدا و سنت پیامبر صلى الله علیه و آله که اساس
قوانین و نهادهاى دولت دینى است، جاودانه است، هیچ حرفى و حکمى از آن تا پایان
دنیا تغییر نمىکند، هر آنچه در آنهاست صدق و حق است که باطل به او راه ندارد،
ازلى و ابدى است; اما قوانین و نهادهاى دولتسیاسى یا سکولار، مبتنى بر نوعى از
قانون اساسى است که همواره در معرض صواب و خطا، حق و باطل، حذف و اضافه و تغییر و تجدید
نظر بنیادى است; شانى از جاودانگى و ابدیت ندارد و مطابق خواست و اراده صاحبان
حاکمیت، اعم از مردم یا بخشى از مردم، دچار تحول مىشود.
7- حاکم یا حاکمان در دولت دینى از آن حیث که به نصب
خاص (مثل پیامبر و امام) یا به نصب عام (مثل خلیفه یا حاکمان شیعه در دوره غیبت که
شرایطى دارند) از جانب شارع تعیین و توصیه شدهاند، فرمانبرداران تا زمانىکه
حاکمان شرایط تعیین شده را دارند، حق عزل یا تحدید اختیارات و سلطه آنان را
ندارند، زیرا آنچه که خالق تعیین کرده مخلوق محال است که نقض کند; اما حاکم یا
حاکمان در دولتسیاسى (سکولار) به گونهاى هستند که مردم به طرق مختلف مىتوانند
آنان را عزل یا قدرتشان را محدود کنند و البته براى این گونه اقدامات، شیوههاى
قانونى، عرفى و به هر حال پذیرفته شدهاى در جوامع مختلف وجود دارد.
8- حاکم در دولت دینى تا زمانى که واجد شرایط احراز
شده و از پیش تعیین شده در شریعت است، دوره حکومتش غیر محدود است و جز با زوال
شرایط یا مرگش برکنار نمىشود، ولى حاکم در دولتسکولار دوره حکومت محدود، موقت و
از پیش تعیین شده در قانون اساسى یا عرف جامعه دارد و یا در الگوهاى
غیردموکراتیکبهزور شمشیر رقبابستهاست.
9- مهمترین دغدغه و وظیفه حاکم در دولت دینى اجراى
شریعت و اطمینان از رضایتخداوند است، هر چند فرض بر این است که در جامعه دینى،
رضایت مردم نیز در اجراى شریعتشرط است; در حالىکه مهمترین وظیفه و هدف
دولتسیاسى یا سکولار کسب رضایت مردم از راه تامین منافع و مصالح عمومى آنان است و
بدین ترتیب، افکار عمومى مهمترین معیار مشروعیت دولت در الگوى سکولار است.
10- حاکم در دولت دینى، به لحاظ ولایتشرعى که دارد از
امکانات مالى و مشروع وسیعترى نسبتبه دولتهاى غیردینى برخوردار است. حاکم دینى
حق دارد تمام وجوهات شرعیه از قبیل زکات و خمس را دریافت و مطابق تشخیص خود هزینه
کند و همین ویژگى، آزادى عمل بیشترى در زمینههاى اقتصادى و بالتبع فرهنگى - سیاسى
به حاکمان در دولت دینى اعطا مىکند، در حالى که اختیارات مالى حاکم در
دولتسکولار محدود به مقرراتى است که در قانون اساسى و به طور سالانه در قوانین
مصوب مجلس منظور مىشود و دولتمردان هرگاه از حدود تعریف شده در بودجه سالانه
تجاوز کنند مشروعیتخود را از دست مىدهند.
به هر حال، تمایزات پیش گفته، مهمترین تفاوتها بین
دو نوع دولت دینى و سکولار است و همین تفاوتها نشان مىدهند که دولت دینى سیماى
عمومى منحصر به فرد دارد. نوع خاصى از انواع دولت است که بنا به تعریف، حاکمیت از
آن خدا و شریعت است و از این حیثحکومت و حاکمان سهمى از قداست و معنویت دارند.
(19)
دولت دینى - اسلامى، بدین سان، دولتى اعتقادى است که
شالوده و سیماى آن هالهاى از عقیده و ایمان دارد. با این حال، اعتقادى بودن دولت
دینى هرگز به معناى ایدئولوژیک بودن آن نیست.
ج) دولت دینى و دولت ایدئولوژیک
خاستگاه ایدئولوژى، ناظر به این مساله است که «ممکن
است» بین فهم و واقع، یا بین تفکر اجتهادى و حقیقت دینى در تجربه اسلامى، تفاوت و
حتى تناقض باشد. چه بسا اتفاق افتاده است که از آیه یا روایت واحد، تفسیرها و
برداشتهاى متفاوت و متعارضى شکل گرفته و مىگیرد. بدین سان در تجربه اسلامى نیز
مفارقت فکر و واقع دین در جوامع اسلامى موجب ظهور مذاهب و فرقههاى متعددى شده است
که هر کدام از حقیقت مکنون در کتاب و سنت، تفسیرهاى متفاوت و تاویلهاى متضارب
ارائه کردهاند; سپس هر یک از این تجربهها و تفسیرها، خواه بین شیعه و سنى یا
درون شیعه و سنى، فهم خود از نصوص دینى را تنها فهم درست و مطلق تلقى کرده و
همواره با تعجب از یکدیگر مىپرسند: چگونه ممکن است که انسان یا گروهى از انسانها
چنان در اندیشهاى تعصب داشته باشند که به رغم مغایرت آن با عقل سلیم همچنان از آن
دفاع کنند؟
براى مثال، ابوحامد غزالى در کتاب مشهور خود فضائح
الباطنیه که به نقد آراى اسماعیلیه مىپردازد، همین سؤال را طرح مىکند و مىپرسد:
چگونه ممکن است که انسان عاقل بر عقیدهاى که به لحاظ برهانى متناقض و بىپایه است
گردن نهد؟ (20) اما نکته مهم آن است که غزالى پس از یک تحلیل طولانى،
نتیجه مىگیرد که مساله از قبیل منطق و استدلال نیست، بلکه ناشى از انگیزههاى
نفسانى و غیرعقلانى سابق برهرگونه تعقل و تدبر است و بنابراین، مناظره کلامى و
استدلالى در این گونه موارد بىفایده است. همین ویژگىها، مهمترین تفاوت دولت
دینى و دولت ایدئولوژیک را نشان مىدهد. در زیر به تفصیل این نکات مىپردازیم.
1- دولت دینى، برخلاف دولت ایدئولوژیک، تنها یک روایت
ندارد، بلکه با تکیه بر ضرورت و آزادى اجتهاد، راه را براى طرح تفسیرهاى مختلف
درون دینى (درون مذهبى)، در خصوص خطمشىهاى زندگى سیاسى باز مىگذارد. در دولتهاى
ایدئولوژیک، تنها یک نظریه و روایتبه طور رسمى پذیرفته شده و بقیه تفسیرها به
مثابه تفسیرهاى غلط و آشفته به حاشیه رانده مىشوند. بر عکس، در دولت دینى، به
ویژه در شیعه، به مساله خطا در استنباط احکام سیاسى و مجارى ورود خطا به ذهن و
معرفت اجتهادى توجه مىشود.
2- در دولت ایدئولوژیک حمایت از تفسیر رسمى به اعتبار
منطق درونى و برترى دلیل یا ادله آن تفسیر نیست، بلکه ناشى از عوارض و انگیزههایى
بیرون از آن نظریه است که قطعا از جنس استدلال و اجتهاد نیستند; حب و بغض، عشق و
نفرت، خوشبینى و بدبینى... از جمله عوامل ما قبل استدلال و بیرون از نظریه هستند که
مانع از مراجعه و درک استدلال رقیب مىشوند.
دولت ایدئولوژیک، آرا و افکار رقیب را نه از جنس
اندیشه، بلکه ناشى از اغراض شیطانى مىپندارد; در حالى که در دولت دینى نه تنها
تنوع آرا و اجتهادهاى مختلف رسمیت و اصالت دارد، بلکه اعتبار هر تفسیر و نظر تنها
به «عیار استدلال» سنجیده مىشود. بدین سان، در دولت دینى دوام هر اندیشه و رایى
به قوام دلیل آن است.
3- دولت دینى بر بنیاد «خطا پذیرى» هر گونه آراى
اجتهادى استوار است; لیکن دولتهاى ایدئولوژیک دچار توهم استغنا بوده و چنین
مىپندارد که حقیقت نهایى را در دست دارد. دولت ایدئولوژیک براى خود «کمالى» را
قائل است که دیگران را فاقد آن مىداند و همین «پندار کمال» راه داد و ستد معقول
میان او و دیگران را مىبندد، و آرمانهاى دیگران را به چشم تحقیر مىنگرد. در
دولت ایدئولوژیک تقلید و تعبد مهم است، اما در دولت دینى «تفقه ثم تعبد» مطرح است،
یعنى اول نقد و ارزیابىهاى فقیهانه، سپس تعبد به یافتههاى اجتهادى. (21)
4- دولت دینى چون بربنیاد نقد و اجتهاد در نظریهها
استوار است، حداقل در نظر مبنایى براى کیش شخصیت ندارد; در دولت دینى شخصیتها به
اعتبار نظریهها معتبرند، اما در دولت ایدئولوژیک اعتبار نظریهها به شخصیتهاست.
به هر حال، هر چند که دولتهاى دینى نیز به اندازه
دولتهاى سکولار و بشرى، امکان و استعداد آن را دارند که تحتشرایطى تمایلات
ایدئولوژیک نشان داده و به دولت ایدئولوژیک بدل شوند، لیکن دولت دینى آرمانى که
دین پایه و دین داور است، على الاصول با دولت ایدئولوژیک مشابهتى ندارد.
نمونههاى عالى دولت اسلامى اکنون که سیماى عمومى دولت
دینى تا حدودى روشن شده و تفاوتهاى عمده آن با دو نوع دیگر، دولتسکولار و
ایدئولوژیک، برجسته شده است، لازم استبه مدلهاى آرمانى دولت در اسلام و ویژگىهاى
عام اشاره کنیم.
از دیدگاه عموم مسلمانان، نخستین و عالىترین نمونه
آرمانى از دولت اسلامى، دولتحضرت محمد صلى الله علیه و آله در مدینة الرسول است;
اما در تعیین ماهیت دولت پیامبر صلى الله علیه و آله، هیچگاه توافق نظر وجود
ندارد، زیرا مفاهیم، قواعد و نظریههایى که هر یک از مذاهب اسلامى به کار مىبندند
متفاوتند. با این حال، تعریف یک نمونه یا نمونههاى عالى (22) که جامع
بین طیف گستردهاى از تفسیرها درباره ماهیت دولت پیامبر صلى الله علیه و آله در
مدینة النبى هستند ضرورى است.
خوشبختانه در تحقیقات مربوط به نظریههاى دولت اسلامى،
سه الگوى کامل از دولت اسلامى ارائه شده است: 1- خلافتسنى; 2- امامتشیعى; 3-
الگوى خوارج که مباحثسلبى دولت است. در مباحث آینده شالودههاى فکرى هر یک از سه
دیدگاه براى نظریهپردازى درباره دولت اسلامى بررسى خواهد شد. در اینجا صرفا به
ویژگىهاى عمومى هر یک از سه الگوى فوق اشاره مىکنیم.
الف) نظام سیاسى خلافت
خلافت، نمونه آرمانى دولت اسلامى از دیدگاه اهل سنت
است. اهل سنت در اصطلاح رایجبین مسلمانان، نام فرقهاى بزرگ از پیروان دین اسلام
است که دیدگاه سیاسى خاصى دارند; معتقدند صحابه، میراث پیامبر صلى الله علیه و آله
را حفظ و به نسلهاى آینده منتقل کردهاند; صحابه در نظر اهل سنت در اعلا درجه از
صلاح و تقوا هستند و نقد و تردید در کردار آنها و نقل قولهایى که از پیامبر صلى
الله علیه و آله دارند به هیچ وجه روا نیست. (23)
یکى از نویسندگان اهل سنت، با طرح این سؤال که آیا
خلافت تاریخى، تطبیق صحیحى براى نظریه دولت در اسلام استیا نه، در پاسخ مىنویسد:
در این خصوص باید تاکید نمود که خلافت تاریخى کم و بیش
از اندیشه [دولت آرمانى اسلام ] فاصله گرفته است; اما تردیدى نیست که خلافت ابوبکر
و عمر و خلافت عمر بن عبدالعزیز تطبیق دقیقى از تفکر اسلامى است. (24)
بدین سان خلفاى پیش گفته بهترین نمونه هایى هستند که
اسلام را در حوزه نظام سیاسى به صورت کامل تطبیق کردهاند; اما پس از عهد خلفاى
راشدین چارچوبى از خلافت که به تدریجشکل گرفتبه طور تام و تمام اسلامى نبوده
است. در زیر سه ویژگى اساسى خلافت اسلامى را مورد اشاره قرار مىدهیم:
1- ماهیتخلافت
چنانکه گذشت، خلافت اسلامى جانشینى پیامبر صلى الله
علیه و آله در حفظ دین و سیاست دنیاست. (25) اهل سنتبدین ترتیب، نه
تنها به جدایى دین از سیاست نمىاندیشند، بلکه آن دو را همبسته و گسستناپذیر
مىدانند و به لحاظ لزوم اجراى شریعت است که ضرورت حکومت اسلامى را طرح مىکنند.
ابن تیمیه مىنویسد:
واجب است دانسته شود که ولایت امر مردم از اعظم واجبات
دین است، و بلکه استوارى دین جز بدان وسیله ممکن نیست، زیرا که بنى آدم به خاطر
نیاز به یکدیگر مصلحتشان جز به اجتماع انجام نمىگیرد و حراست دین در جامعه نیز،
ناگزیر، به رئیس و حاکم نیاز دارد. (26)
ابوالحسن ماوردى نیز در اشاره به نقش خطیر خلیفه در
حراست از دین مىنویسد:
هیچ دین و آیینى نیست که در فقدان و زوال دولتش دچار
پریشانى نشود، احکامش تغییر نکند، نشانههایش از بین نرود و گرفتار بدعت نگردد.
همچنانکه هیچ دولتمردى نیست که بدون دینى که قلبها را جمع کرده، اطاعتحاکمش را
فرض و واجب دانسته و یارى او را لازم شمرد، دولتش دوام یابد و لاجرم بدون هیچگونه
مشروعیتى یا سلطان قهر و یا مفسد دهر خواهد بود، و درستبه لحاظ دو جهت فوق است که
واجب است در هر زمان امامى باشد و رهبرى امت را به عهده گیرد تا به این وسیله هم
اساس دین به قدرت سلطان×××× حراستشود و هم دولت او بر پایه احکام و سنن دین جارى
شود. (27)
با این حال، به رغم پیوند آشکار دین و دولت در خلافت
اسلامى، امامت و رهبرى در اندیشه سنى از اصول دیانت اسلام نیست. ابوحامد غزالى
توضیح مىدهد که امامت از مهمات و اصول عقاید نیست، بلکه از جمله مباحث فقهى
(فقهیات) است که همانند هر مساله فقهى دیگر در معرض نقد و بررسى است. (28)
2- هویتخلیفه
نظریه خلافتبر بنیاد عدم هرگونه نص از پیامبر صلى
الله علیه و آله در خصوص تعیین خلیفه استوار است. مطابق نظر اهل سنت، حضرت رسول
صلى الله علیه و آله امر خلافت و شیوههاى تعیین خلیفه را به عهده صحابه و سپس
مردمان هر زمانه نهاده است; پیامبر صلى الله علیه و آله هرگز کسى را براى اداره
دولت اسلامى، بعد از وفات خود معین نفرموده است.
و لذا به نظر جوینى، «معظم مسائل امامت عارى از
استدلال قطعى و خالى از مدارک و مستندات یقین آور است» . (29)
اهل سنت پس از اعتقاد به نبود نصوص خاص درباره
خلافتشخص معینى از جانب پیامبر صلى الله علیه و آله، و نیز فقدان نص در خصوص
شرایط و طریقه تعیین خلیفه، در استدلال به دولت مشروع اسلام، به گفتار و کردار
صحابه استناد کردهاند. آنان با توجه با مرجعیت صحابه که درباره خلفاى راشدین
اجماع داشتهاند، شرایط و شیوه استقرار خلفاى چهارگانه را نمونه آرمانى و مشروع
دولت اسلامى تلقى مىکنند.
3- طریق تعیین خلیفه
در نظام سیاسى خلافت، معمولا سه شیوه استقرار حاکم و
انعقاد خلافت پذیرفته شده است و در هر سه طریق از راههاى انعقاد امامتبه «عمل
صحابه» استناد مىشود:
1- انتخاب اهل حل و عقد;
2- عهد و نصب از جانب خلیفه پیشین (استخلاف) ;
3- زور و غلبه.
4- شرایط خلیفه
درباره شرایط اساسى خلیفه اتفاق نظر وجود ندارد. قاضى
ابى یعلى بن فراء چهار شرط براى «اهل امامت» ذکر مىکند: 1- داشتن نسب قریشى; 2-
احراز تمام شرایطى که در قاضى شرط است، مثل آزادى، بلوغ، عقل، علم و عدالت; 3-
شایستگى اداره امور جنگ، سیاست و اجراى حدود اسلامى; 4- برترى و افضل بودن در علم
و دین. (30) ابوالحسن ماوردى شرایط خلیفه را به هفت مورد افزایش داده و
مىنویسد:
و اما شروط معتبر در اهل امامت هفت چیز است: 1-
عدالتبا تمام شروط آن; 2- دانشى که بتواند در احکام دین اجتهاد کند; 3-
سلامتحواس اعم از چشم و گوش و زبان; 4- سلامت اعضا که در انجام وظایف خلیفه مشکل
ایجاد نکند; 5- راى و تدبیر در امور سیاسى و مصالح مردم; 6- شجاعت و قدرتى که
بتواند با دشمنان جهاد کرده و از هستى جامعه اسلامى دفاع کند; 7- نسب قریشى داشته
باشد. (31)
ب) نظام سیاسى شیعه
«امامت» نمونه عالى دولت اسلامى از دیدگاه شیعیان
است. شیعیان امامت را از ارکان اعتقادى - و نه فروع فقهى - اسلام مىدانند و عقیده
دارند که خداوند اهل بیت و امامان معصوم علیهم السلام را براى اداره نظام سیاسى و
هدایت جامعه اسلامى بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله برگزیده است. به اعتقاد
شیعیان، پیامبر با نص خاص - اعم از نص جلى یا خفى - امام على علیه السلام را به
جانشینى تعیین کرده است. جاحظ معتقد است لقب شیعه در صدر اسلام جز به پیروان على
علیه السلام اطلاق نمىشد. (32) به نظر او، البته اختلاف در مساله
امامت اختصاص به شیعه و سنى ندارد:
از زمان رحلتحضرت محمد صلى الله علیه و آله، همه
فرقههاى اسلام از شیعه و دستههاى دیگر در هر روزگارى و در حیات هر امامى و یا پس
از درگذشت او، اختلافشان درباره مساله امامتبوده است. (33)
به هر حال، شیعیان بر حسب ادلهاى که دارند، این نکته
را مفروض گرفتهاند که رهبرى سیاسى بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله از آن على
بن ابىطالب علیه السلام بوده است و لیکن برخى حوادث ناگوار پس از رحلت پیامبر صلى
الله علیه و آله موجب دور شدن حضرت على علیه السلام و دیگر امامان معصوم از این
منصب و انزواى آنان شده است. در زیر به ماهیت نظام امامت اشاره مىکنیم.
1- ماهیت امامت
نظام آرمانى شیعه، نظامى است که رهبرى آن را امام
معصوم به عهده دارد; از این رو، شیعه براى منصب امامت جایگاه دینى به مراتب بیشتر
از اهل سنت قائل است، زیرا امامت در اندیشه شیعى خلافت الهى در زمین است. مهمترین
وظیفه امام، جانشینى پیامبر صلى الله علیه و آله در وظایف سه گانه آن حضرت، یعنى
تبلیغ دین و هدایت معنوى بشر، قضاوت و اداره نظام سیاسى است. (34)
بدین سان، امامت در اندیشه شیعه منصبى الهى است و به
جز وحى، در تمام کار ویژههاى خود، استمرار نبوت است. به همین دلیل امامت در شیعه
فراتر از صرف رهبرى و پیشوایى در سیاست و حکومت تلقى شده و شاید به همین لحاظ با
شورا و انتخاب قابل دسترسى نیست.
شیعیان استدلال مىکنند که امامت نیز همانند نبوت، لطف
الهى است ولاجرم، در هر عصرى امام و هدایتگرى باید که به جانشینى پیامبر صلى الله
علیه و آله تمام وظایف او را در هدایتبشر به عهده گیرد. روا نیست که عصرى از
اعصار از امام واجب الاطاعة و منصوب از طرف خداوند خالى باشد، خواه مردمان بپذیرند
یا امتناع کنند، یارىاش کنند یا نکنند، اطاعت کنند یا نه، حاضر باشد یا غایب.
(35)
2- هویت امام
نظریه شیعه درباره امامت، بر اساس وجود نص از جانب
خداوند در تعیین هویت امامان استوار است که پیامبر صلى الله علیه و آله آن بیان
کرده است. در نزد شیعه دوازده امامى آخرین امام معصوم حضرت مهدى (عج) است که از
سال 261 هجرى غیبت کرده و روزى که تعیین آن براى کسى جز خداوند معلوم نیست، براى
نجات مسلمانان از ظلم و جور ظهور خواهد کرد.
شیعه امامان را «اولوالامر» مىداند که خداوند اطاعت
آنان را واجب کرده است; امرشان امر خدا، نهى شان نهى خدا، اطاعتشان اطاعتخدا و
سرپیچى از فرمانهاى آنان عصیان خدا محسوب مىشود; احکام شرعیه جز از سرچشمه
امامان جارى نمىشود و احکام شرعى مکلفان جز با رجوع به آنان دانسته و پذیرفته
نمىگردد.
در اندیشه شیعه، هر چند خداوند قرآن را تمام و کمال به
پیغمبرش نازل فرموده، اما صرف وجود کتاب الله براى تضمین هدایت مردم و دور کردن
آنان از گمراهى کفایت نمىکند. مطابق استدلال شیعه، عقل انسان عادى از درک اسرار
کتاب خدا و گذر به مغز آن و احاطه بر جمیع جوانب آن ناتوان است. ناگزیر باید کسانى
باشند که راسخان در علم الهى بوده و پوشیدهها و متشابهات قرآن را توضیح دهند و
آنان همان اهل بیت و ائمه علیهم السلام هستند که در احادیث پیامبر صلى الله علیه و
آله یکى از ثقلین، سفینه نجات و ستارگان هدایت اهل زمین معرفى شدهاند. (36)
3- شرایط و اوصاف امام
با توجه به اهمیت منصب امامت در شیعه، که آن را منصبى
الهى و امتداد نبوت مىدانند، شیعیان عقیده دارند که امام لازم است صفاتى استثنایى
و فراتر از ویژگىهاى مردمان عادى داشته باشد. مهمترین این صفات عبارتند از:
1- عصمت:
به نظر شیعه، امام نیز همانند پیامبر صلى الله علیه و
آله، واجب است معصوم از جمیع رذیلتهاى ظاهرى و باطنى، عمدى یا سهوى، و از کودکى
تا مرگ باشد. از این حیث که سبب نیازمندى به امام بعد از پیامبر ناشى از عدم عصمت
مردم است، معصوم نبودن امام مستلزم نوعى تسلسل بىنتیجه است، زیرا هرگاه رهبرى
معصوم نباشد، خود محتاج دیگرى خواهد بود و بدین سان، در امر امامت دور یا تسلسل
بىپایان وجود خواهد داشت. (37) اندیشمندان شیعه در استدلال به عصمت
امام به آیات زیادى، از جمله آیه 59 سوره نساء استناد کردهاند: «یا ایها الذین
آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم» .
2- افضل و اعلم بودن:
شیعه معتقد است امام نیز همانند پیامبر، واجب است که
افضل مردمان در صفات مهمى چون کمال در شجاعت، بخشندگى، راستگویى، عدل، تدبیر، عقل،
دانش و اخلاق باشد و چون امام در اندیشه شیعه، صرفا مرد سیاست و جنگ نبوده و بر
خلاف نظر اهل سنت، حافظ شریعت - بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله - و کاشف اسرار
و احکام دین براى مردمان است، لازم است دانشى مناسب این مسؤولیت عظیم داشته باشد;
دانشى که به گونهاى استثنایى، فراتر از صرف آشنایى با حلال و حرام شرعى است.
شیخ محمد رضا مظفر توضیح مىدهد که امام معصوم علیه
السلام علم به جمیع معلومات و احکام و معارف الهى را از طریق پیامبر صلى الله علیه
و آله یا امام قبل از خود به دست مىآورد و هرگاه با پرسش و امر جدیدى مواجه شود،
البته دانش لازم را از طریق الهام با قواى قدسى که خداوند در او به ودیعه نهاده
است، کسب مىکند. هرگز از آنها درباره چیزى سؤال نشده است که در پاسخ آن درمانده
شوند و بگویند نمىدانم; و یا اینکه پاسخ را به زمان بعد و مراجعه و تامل موکول
کنند. همچنین هیچ یک از زندگى نگاران ائمه معصوم علیهم السلام از اساتید و معلمان
آنان یاد نکرده، و درباره توقف آنان در بعضى مسائل و یا تردیدشان در بسیارى از
معلومات و غیره که عادت بشر در هر زمان و مکان است، گزارشى نیاوردهاند. (38)
شایان ذکر است که شرایط پیش گفته از مختصات امامان
دوازده گانه از اهل بیت است که حسب عقیده شیعه، بر امامت آنان، به همراه همان
ویژگىهاى شخصى که دارند، تصریح شده است; اما در عصر غیبت امام مهدى (عج)، چنین
شرایطى از علم و عصمت، درباره جانشینان آن حضرت، که فقهاى عادل هستند، وجود ندارد.
فقیهان نیز هر چند که «نواب عام» تلقى مىشوند، اما در تلاش و اجتهادشان در تحصیل
دانش همانند دیگر افراد مردم هستند و چونان سایر انسانها، به یکسان مستعد اصابت و
خطا مىباشند. در مباحث آینده تفصیل این بحث و تاثیر آن در ماهیت نظام سیاسى شیعه
در دوره غیبتخواهد آمد.
تحولات نظریههاى نظام سیاسى در اسلام
تا کنون درباره نظریههاى نظام سیاسى در اسلام بسیار
بحثشده است، اما به نظر نمىرسد که نسبت این نظریهها با سنت و تجدد، و به تبع،
دگرگونى و تحول نظریههاى سیاسى مسلمانان با توجه به دگرگونى فلسفه سیاسى در دنیاى
متجدد مورد بررسى قرار گرفته باشد. مىتوان گفت که نقد و بررسى نظریههاى دولت و
منطق تحول آنها در جهان اسلام نه تنها هنوز آغاز نشده است، بلکه مقدمات نظرى براى
ورود به چنین پژوهشى هم هنوز فراهم نیست.
با این حال و به رغم فقدان تمهیدات نظرى، نواندیشى
دینى و نوگرایى سیاسى سابقهاى دویستساله در جهان اسلام دارد. این نوگرایى هر چند
چالشهاى مهمى بین موافق و مخالف برانگیخت و مواضع متفاوت و گاه متناقض را سبب
گردید، اما سرانجام در وضعیتى خاص مستقر شده است که به نظر مىرسد خطوط اساسى و
مختصات هندسى قابل تشخیص و تمیز دارد. شاید بتوان این مجموعه مختصات را با عنوان
«تجدد اسلامى» تعریف کرده و مرزهاى آن را با سنتسیاسى اسلامى از یک سوى، و تجدد
غرب از سوى دیگر شناسایى نمود.
تاکید بر «تجدد اسلامى»
در این پژوهش، بدین لحاظ است که اولا، تجددگرایى در
نظریههاى نظام سیاسى ضرورتا به معناى غربگرایى نیست، زیرا هیچ ضرورتى ندارد که
هرگونه نوگرایى و تجددى لزوما بر مبناى مدرنیته و تجدد غرب استوار باشد. همواره
این امکان جدى وجود دارد که نوگرایى سیاسى در جهان اسلام با تکیه بر تجربه دینى و
به گونهاى متفاوت از غرب، به تجدید در اسلوبها، اندیشهها و روشهاى عمل سیاسى
بینجامد. (39) برتران بدیع در کتاب دو دولت تمایزات دو گونه تجدد در
جهان اسلام و غرب را توضیح مىدهد. به نظر او، به رغم هیمنه تجدد غربى که سوداى
تعمیم به همه تمدنهاى جهان را دارد، تجربه جهان اسلام مسیر متفاوتى را در راستاى
نوگرایى سیاسى طى مىکند. (40) به طور خلاصه، تجددگرایى و نظام سیاسى
برخاسته از آن در جهان اسلام نه تنها به حذف دین و شریعت از زندگى سیاسى ختم نشده
است، بلکه پرنفوذترین نظریههاى نوگرایانه در دنیاى اسلام، همواره از سوى علما و
اندیشمندان دینى طرح شده است; (41) در حالى که نوگرایى سیاسى در غرب از
بنیاد با دین در تعارض بوده و به حذف دین از حوزه عمومى پرداخته است.
ثانیا، چنانکه اشاره شد، کاربرد کلمه تجدد هر چند به
نوعى گسست از سنتبه سان شىءاى متعلق به گذشته است، اما هرگز به معناى گسست از
اسلام نیست; به تعبیر دیگر، بین «تجدید اسلام» و «تجدید فکر اسلامى» تفاوت
بسیارى وجود دارد; تجدید اسلام چیزى است که در قاموس اهل ایمان معناى روشنى ندارد
و بلکه آشکارا بىمعناست، زیرا به اعتقاد مسلمانان خداوند اسلام را چونان حقیقت
مطلق و غیرقابل تغییر به پیامبر اسلام وحى کرده است; (42) لیکن تفکر
اسلامى که در قالب گفتمانهاى مختلف فقهى، فلسفى و غیره ظاهر شدهاند، همگى
تاریخیتخاص خود را دارند و بنابراین در معرض نقد و تجدید هستند. همین ویژگى فرصت
مناسبى را براى نقادى تجربههاى فکرى و عمل سیاسى مسلمانان با توجه به لوازم و
الزامات هر عصر و مکان تدارک کرده است. (43)
بنابراین، نوگرایى سیاسى در جهان اسلام از آن رو که
اساسا وجه دینى دارد، گسست آن از گذشته نیز بدون آنکه مطلق باشد، گسستى نسبى است.
نوگرایى اسلامى هرگز به معناى قطع رابطه با تمام ارکان نظام سیاسى گذشته و ابتکار
نظامى به کلى متفاوت با نظام سنتى نیست، زیرا نظامهاى سیاسى سنتى نیز به هر حال
نسبتى با دین پیدا کرده بودند.
بدین سان، در پژوهش حاضر، دو سوى سنت و تجدد در
نظریههاى نظام سیاسى اسلام، به یکسان مورد توجه قرار گرفتهاند. اتخاذ این شیوه
تحقیق از آن روست که گفتوگوى انتقادى با سنتبراى تاسیس و تداوم نظام سیاسى جدید
در جهان اسلام اساسى است. جامعه اسلامى در عین حال که ناگزیر به تجدد در زندگى
سیاسى است، هیچ علاقهاى هم براى گسست از حقیقتسنت دینى ندارد. این تعلق خاطر
موجب شده است که به رغم تعلق دین به زمان گذشته، جوهر آن از هر جهت در حال و اکنون
مسلمانان حضور دارد و ضمن آنکه سیاست امروز را تعین مىبخشد، آینده نوگرایى سیاسى
و به طور کلى تجدد اسلامى را نیز جهت مىدهد. (44) در ذیل، ویژگىهاى
عمومى نظریههاى سنتى و جدید درباره نظام سیاسى اسلام اشاره مىکنیم:
الف) نظام سیاسى سنتى
نظامهاى سیاسى اسلام از بدو پیدایش با یک معضل اساسى
روبهرو بودهاند، مشکلى که در نظامهاى سیاسى زمان ما نیز تقریبا به همان صورت
وجود دارد، به ویژه هنگامى که نظام سیاسى دچار بحران مىشود، نظریه پردازان مسلمان
همواره با این مشکل مواجه مىشوند که چگونه میان آزادى و نظم و امنیت، یا به عبارت
دیگر، بین آزادى و اقتدار موازنه برقرار کنند، چگونه مانع محدودیت آزادى شوند و
چگونه خود کامگى حاکمان را مهار کنند. نظریههاى قدیم نظام سیاسى در جهان اسلام،
ناتوان از آشتى بین آن دو، سرانجام آزادى را به نفع امنیت و اقتدار به حاشیه
راندند و طرحى از نظام سیاسى در انداختند که خودکامگى و اقتدار از ارکان اصلى آن
بود.
مهمترین ویژگىها و شاخصهاى نظام سیاسى سنتى عبارتند
از: اقتدارگرایى، شخص محورى، وحدت قوا و الگوى امپراتورى.
ب) نظام سیاسى جدید
برخلاف نظام سیاسى قدیم که بر دو عنصر اقتدار و اطاعت
تاکید داشتند، نظریههاى جدیداسلامى نوعا تمایلات مردمگرایانه و مردمسالار
دارند، و بنابراین در گسست و تقابل با نظریههاى سنتى شکل گرفتهاند. چنانکه
گذشت، نظریههاى قدیم نظام سیاسى محصول دورانى است که دولت اسلامى در سلطنت ایرانى
و الگوى اقتدارى آن استحاله یافته و یا به عبارت دیگر، نهادینه شده بود; اما
نظریههاى جدید، عموما زاده دورانى تاریخىاند که جوامع اسلامى در آستانه تحول به
نوعى از زندگى سیاسى جدید هستند، که گذشته از برخى جلوههاى غرب گرایانه و
حاشیهاى آن، شاید بتوان روند عمومى دولت جدید در جهان اسلام را تحت عنوان «تجدد
اسلامى» توضیح داد.
در اینجا فقط به عناوین و فهرست ویژگىهاى چهارگانه و
مختصات مشترک نظریههاى نظام سیاسى جدید در شیعه و اهل سنت اکتفا مىشود. این
خصایص مشترک عبارتند از: مشارکت جویى، قانون گرایى و نهاد محورى، تفکیک یا استقلال
قوا و پذیرش مرزهاى ملى و سرزمینى.
در مباحث آینده کوشش مىکنیم با توجه به ویژگىهاى
عمومى دولت اسلامى در نظریههاى جدید و قدیم مسلمانان، مهمترین نظریههاى نظام
سیاسى در جهان اسلام را طرح و ارزیابى کنیم.
پىنوشتها:
×) حجةالاسلام والمسلمین دکتر داود فیرحى استادیار
علوم سیاسى.
××) Comparative Analysis
×××) Feed Back
××××) در اینجا و به طور کلى در اندیشه قدیم «سلطان»
فقط به معناى پادشاه نیست، بلکه اصطلاحى است که براى هر گونه حاکم و صاحب قدرت
سیاسى، اعم از پادشاه، خلیفه، امام معصوم و ... اطلاق مىشود.
1. براى مثال، نظریههاى ابن خلدون و ابنالازرق
درباره دولت اسلامى، از این گونه نظریههاى پسینى هستند، بىآنکه به مبانى کلامى
- فقهى دولت توجه کنند، صرفا پیدایش و تحول دولتهاى موجود در جوامع اسلامى را
تحلیل مىکنند و توضیح مىدهند که دولتهاى اسلامى چگونه از الگوهاى امامت و
خلافتبه سلطنتهاى استبدادى غول پیکر، و سپس سلطان نشینهاى کوچک و مبتنى بر زور
و تغلب رسیدند. «ر.ک: عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه، ترجمه محمد پروین گنابادى
(تهران: شرکت انتشارات علمى فرهنگى، چاپ هشتم، 1375) ج1; ابى عبدالله ابن الارزق،
بدایع السلک فى طبایع الملک، تحقیق على سامى النشار (بغداد: دارالحریة، 1977م) .
2. ولید نویهض، الاسلام و السیاسة (بیروت: مرکز
الدراسات الاستراتیجیة، 1994م) ص 13.
3. محمدسعیدالعشماوى، الخلافةالاسلامیة (قاهرة:
مکتبةمدبولىالصغیر، چاپ سوم، 1996م) ص25- 125.
4. ولید نویهض، پیشین، ص 14.
5. براى مثال ر.ک: رساله شافعى، بنیانگذار فقه اهل
سنت; داود فیرحى، قدرت، دانش و مشروعیت در اسلام (تهران: نشر نى، 1378) فصل ششم.
6. اندرو وینسنت، نظریههاى دولت، ترجمه حسین بشیریه
(تهران: نشر نى، 1371) ص 73- 74.
7. آستینرنى، حکومت، آشنایى با علمسیاست،
ترجمهلیلاسازگار (تهران: مرکزنشردانشگاهى، 1374) ص13.
8. امام خمینى، صحیفه نور (تهران: سازمان مدارک انقلاب
اسلامى، 1369) ج20، ص 170- 171.
9. براى مطالعه بیشتر ر.ک: - گولیلمو فررو، حاکمیت،
فرشتگان محافظ مدنیت، ترجمه عباس آگاهى (تهران: دفتر مطالعات سیاسى و بین المللى،
1370) ص 31 به بعد.
10. براى مطالعه بیشتر درباره ویژگىهاى صورى دولتها
ر.ک: آستین رنى، پیشین، فصل اول، ص 7- 35; اندرو وینسنت، پیشین، فصل اول، ص 15-
76.
11. براى مطالعه بیشتر درباره این گونه پرسشها و
مطالب دیگر درباره سرشت اندیشه سیاسى ر.ک: گلن تیندر، تفکر سیاسى، ترجمه محمود
صدرى (تهران: شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، 1374) ص 71- 147.
12.
13. براى مطالعه بیشتر درباره اهمیت تحلیل سیستمى ر.ک:
دانیل دوران، نظریه سیستمها، ترجمه محمد یمنى (تهران: انتشارات آموزشى انقلاب
اسلامى، 1370) به ویژه ص 19- 22; بلاوبرگ و سادوسکى، نظریه سیستمها، ترجمه کیومرث
پریانى (تهران: نشر تندر، 1361) ص 23- 70.
14. ر.ک: حامد ربیع، نظریة القیم السیاسیة (قاهرة:
بىنا، 1970م) ص 238 به بعد; حسن عباس حسن، الصیاغة المنطقیة للفکر السیاسى
الاسلامى (بیروت: دارالعالمیة، 1992) ص 222.
15. برهان غلیون، نقد السیاسة; الدولة و الدین (بیروت:
المؤسسة العربیة للدراسات و النشر، 1993) ص54. و نیز ر.ک: ص 55- 71.
16. محمد بن الحسین الفراء، الاحکام السلطانیة (قم:
دفتر تبلیغات اسلامى، 1406 ق) ص 23.
17. ر.ک: نعمت الله صالحى نجف آبادى، ولایت فقیه حکومت
صالحان (تهران: رسا، 1363) ص 50- 51; حسین على منتظرى، دراسات فى ولایة الفقیه و
فقه الدولة الاسلامیة (قم: المرکز العالمى للدراسات الاسلامیه و دارالفکر، 1408ق)
ج1، ص 31- 35، 538 و ج2، ص4; محسن کدیور، نظریههاى دولت در فقه شیعه (تهران:
نشر نى، 1376) ص 141- 158.
18. براى مطالعه بیشتر درباره برداشتهاى مختلف از
مفهوم دولت دینى ر.ک: احمد واعظى، حکومت دینى (قم: مرکزنشر اسراء، 1378) ص 24- 30;
عبدالکریم سروش، فربهتر از ایدئولوژى (تهران: صراط، 1372) ص 46- 49.
19. جهت مطالعه بیشتر ر.ک: خلیل عبدالکریم، الاسلام،
بین الدولة الدینیة و الدولة المدنیة (قاهرة: سینا الانشر، 1994) به ویژه فصل اول،
ص 11- 19.
20. ابوحامد محمد غزالى، فضائح الباطنیة، تحقیق
عبدالرحمن البدوى (قاهرة: بى نا، 1964م) .
21. براى مطالعه بیشتر ر.ک: عبدالکریم سروش، فربهتر
از ایدئولوژى ص 79- 157; عبدالله العروى، مفهوم الایدئولوجیا (بیروت: المرکز
الثقافى العربى، 1999) فصل اول وهفتم.
22. منظور از نمونه عالى یا آرمانى، همان معادل Ideal Type در
تحقیقات ماکس وبر و تا حدودى Paradigme در اصطلاح توماس کوهن است. براى مطالعه
بیشتر در خصوص کارآیى این گونه مدل سازىها و نمونهها در تحقیقات مربوط به
دولتیا نظریههاى دولت، ر.ک: رونالد چیلکوت، نظریههاى سیاست مقایسهاى، ترجمه
وحید بزرگى و علیرضا طیب (تهران: مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، 1377) فصل سوم، ص 112 به
بعد.
23. اسعد القاسم، ازمة الخلافة و الامامة و آثارها
المعاصرة (قم: دارالمصطفى، 1418 ق) ص 38.
24. احمد شلبى، السیاسة و الاقتصاد فى التفکیر
الاسلامى (قاهرة: مکتبة النهضة المصریة، 1966م) ج2، ص36.
25. ابوالحسن ماوردى، الاحکام السلطانیة (قم: مکتب
الاعلام الاسلامى، 1406 ق) ص 5.
26. تقى الدین احمد بن تیمیة، السیاسة الشرعیه فى
اصلاح الراعى و الرعیة، تحقیق على سامى النشار و احمدزکى عطیة (قاهره: دارالکتاب
العربى، 1951) چاپ دوم، ص 165.
27. ابوالحسن ماوردى، ادب الدنیا و الدین، تحقیق یاسین
محمد السواس (دمشق: بیروت، دار ابنکثیر، طبعة الثانیه 1415ه - 1995 م) ص 111.
28. ابوحامد محمد عزالى، الاقتصاد فى الاعتقاد (بیروت:
دارالکتب العلمیه، بىتا) ص 234.
29. عبدالملک جوینى، غیاث الامم، ص 75، به نقل از: اسعد
القاسم، پیشین، ص 52.
30. ابن فراء، الاحکام السلطانیة، ص 20.
31. ابوالحسن ماوردى، الاحکام السلطانیة، ص6.
32. نوبختى، فرق الشیعه، ترجمه و تعلیق محمد جواد
مشکور (تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، 1361) ص 33، به ویژه پاورقى شماره 1.
33. همان، ص 3.
34. امام روح الله خمینى، الرسائل (قم: اسماعیلیان،
1385 ق) ج1، ص 50- 51.
35. محمد رضا المظفر، عقاید الامامیة، تحقیق و تعلیق
محمد جواد الطریحى (قم: مؤسسة الامام على علیه السلام، 1417 ق) ص 309- 312.
36. همان، ص 317- 322; اسعد القاسم، پیشین، ص 55- 58.
37. محمد رضا مظفر، پیشین، ص 313 و پاورقى 1 همان
صفحه; محمد بن محمد بن نعمان بغدادى (شیخ مفید)، اوائل المقالات (قم: کنگره
بزرگداشتشیخ مفید، 1376) قول 37.
38. محمد رضا مظفر، پیشین، ص 314- 317.
39. سیدمحمد حسین فضل الله، خطاب الاسلامیین و
المستقبل، بهاهتمام غسان بن جدو (بیروت: دارالملاک، 1995م) ص 30.
40. برتران بدیع، الدولتان، الدولة و المجتمع فى الغرب
و فى دارالاسلام، ترجمه به عربى: نخلة فریفر (بیروت: المرکز الثقافى العربى،
1996م) ص 5 و 10.
41. در اینباره، بنگرید به تجربه مشروطیت و انقلاب
اسلامى در ایران و تلاشهاى نوگرایانه علماى اهل سنت در مصر و لبنان و...، به ویژه
عبده و رشید رضا در مصر. «ر.ک: عبدالهادى حائرى، نهضت مشروطیت و نقش علماى ایران
مقیم عراق; وجیه کوثرانى، الدولة و الخلافة فى الخطاب العربى، ابان الثورة
الکمالیة فى ترکیا (بیروت: دارالطلیعه، 1994م)» .
42. برخلاف عقیده عمومى فوق، برخى نویسندگان وحى
اسلامى و قرآن را تمام حقیقت نمىدانند، بلکه چنین مىاندیشند که وحى اسلامى فقط
بخشى از حقیقت است که به اعتبار ظرف زمان و ظرفیت وجودى پیامبر صلى الله علیه و
آله نازل شده است. چنین مىاندیشند که اگر به فرض پیامبراسلام صلى الله علیه و آله
بیش آنکه بود عمر مىکرد و زنده مىبود، این احتمال وجود داشت که آیات بیشترى بر
او نازل شده و حقایق و احکام جدیدترى براى او و طبعا مسلمانان آشکار مىشد. «ر.ک:
عبدالکریم سروش، بسط تجربه نبوى (تهران: صراط، 1378) مقاله اول، ص 1- 29.
43. سید محمد حسین فضل الله، پیشین، ص 24; امام روح
الله خمینى، صحیفه نور، ج21، ص 47.
44. ر.ک: طه عبدالرحمن، تجدید المنهج فى تقویم التراث
(بیروت: المرکز الثقافى العربى، بى تا) ص19.